تبليغاتX
غزلداستان

چهارشنبه هفدهم شهریور 1389

بخت از دهان دوست نشانم نمی‌دهد...


                                     بخت از دهان دوست نشانم نمی‌دهد

دولت خبر ز راز نهانم نمی‌دهد


از بهر بوسه‌ای ز لبش جان همی‌دهم

اینم همی‌ستاند و آنم نمی‌دهد


مردم در اشتیاق و در آن پرده راه نیست

یا هست و پرده دار نشانم نمی‌دهد


زلفش کشید باد صبا چرخ سفله بین

کان جا مجال باد وزانم نمی‌دهد


چندان که بر کنار چو پرگار می‌شدم

دوران چو نقطه ره به میانم نمی‌دهد


شکّر به صبر دست دهد عاقبت ولی

بدعهدی زمانه زمانم نمی‌دهد


گفتم روم به خواب و ببینم جمال دوست

حافظ ز آه و ناله امانم نمی‌دهد

 
نوشته شده توسط محسن فرجی در 10:43 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه پانزدهم شهریور 1389

وصلفراقی...


تو: شاید یک جایی همین دنیا یا دنیای دیگر، ما با هم بودیم.
من: به همین امید زنده ام و خواهم مرد.
نوشته شده توسط محسن فرجی در 13:37 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهاردهم شهریور 1389

رضا بروسان:


بگو چکار کنم؟
با فلفلی که طعمِ فراق می‌دهد
با دردی که فصل را نمی‌شناسد
با خونی که بند نمی‌آید
بگو چکار کنم؟
وقتی شادی به دُمِ بادبادکی بند است
و غم چون سنگی
مرا در سراشیبِ یک دره دنبال می‌کند
دلم شاخه‌ی شاتوتی
که باد
خونش را به در و دیوار پاشیده است...

نوشته شده توسط محسن فرجی در 10:26 |  لینک ثابت   • 

شنبه سیزدهم شهریور 1389

زنده‌یاد حسین منزوی:


به سینه می زندم سر، دلی که کرده هوایت
دلی که کرده هوای کرشمه‌های صدایت

نه یوسفم، نه سیاوش، به نفْسْ کشتن و پرهیز
که آورد دلم ای دوست! تاب وسوسه‌هایت

ترا ز جرگه‌ی انبوه خاطرات قدیمی
برون کشیده‌ام و دل نهاده‌ام به صفایت

تو سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیست
نمی‌کنم اگر ای دوست، سهل و زود، رهایت

گره به کار من افتاده است از غم غربت
کجاست چابکی دست‌های عقده‌گشایت؟

به کبر شعر مَبینم که تکیه داده به افلاک
به خاکساری دل بین ،که سر نهاده به پایت

"دلم گرفته برایت" زبان ساده‌ی عشق است
سلیس و ساده بگویم: دلم گرفته برایت!


نوشته شده توسط محسن فرجی در 11:58 |  لینک ثابت   • 

جمعه دوازدهم شهریور 1389

زنده‌یاد شاپور بنیاد


ستاره‌ی گلگون
                     لالایی ‌ست که من می خوانم
ماهِ بی سبب
                   آوازی است که شب می‌خواند

من و شب
تو را می‌ جوییم که تکیه بر نرده‌‌ی بهار خواهی داد
و شیون‌های شیشه‌ای
از چشم های عروسک‌هات
                                     می‌بارد

باد در شاخه‌های کاج می‌پیچد
و ما هق‌هقِ دور تو را در نمی‌یابیم

کشف ما
آوازهای پریشانی‌ست  که به گوش‌ات نمی‌رسد
و در غیبتِ وقت
                         ستاره‌ها را گلگون می‌کنیم

چه بی‌سبب
                    من و شب
آواز
     می خوانیم
نوشته شده توسط محسن فرجی در 17:3 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه نهم شهریور 1389

آره بارون می اومد


اینجا
نوشته شده توسط محسن فرجی در 16:18 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سی و یکم مرداد 1389

شعری از علیرضا عباسی


تو را به دوش خواهم كشيد

وميان انگشتانت

مزرعه اي خواهم ساخت

حصاري از درختان شكسته اي كه بر دوشت افتاده اند

گندمزاري

در گلويت چون بوته هاي خشك

در كويري بي پايان

 

كودكي ات را به خاطر گنجشك ها مي آورم

كه بر دست هايت بنشينند

و به درختي فكر كنند

كه بارها سوخته است

 

بوسه هايت را به ياد گل هاي سرخ ،

زنبورها كندو را ترك مي كنند

و پناه مي برند به تردي لبهات

                          تا جهان را باروركنند

  

اسب هاي وحشي

يال هاي بلندشان را بر زخم هامان مي كشند

و ما را به دشت هايي مي برند

كه باد را در نيزار ها را به رقص كشاند ه است

 

مردمي پراكنده را

خواهيم يافت

كه خرمني از پروانه ها را بدوش مي كشند

و تن هاشان را در رودخانه هاي خشمگين

شستشو مي دهند

 

نگاه ها را با زباني مشترك

به پرنده ها مي دوزيم

كه از نفطه هاي نامعلوم برمي گردند

و بر شانه هامان مي نشينند

 

تورا به دوش خواهم كشيد

و از اتاق هاي تاريك جهان عبور خواهم داد

همچون ماهيان كوچكي كه از شيار صخره ها

زخم هاي عميقی مي خورند

و به جريان تازه اي مي پيوندند

 

به روزهايي مي رسيم

كه اولين حرف را تو خواهي زد

و سطري نمناك

سرزمينم را خواهد پوشيد

 

 

                        

نوشته شده توسط محسن فرجی در 16:12 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و دوم مرداد 1389

شمس لنگرودی:

 
بر گرده­ی خود زخمی می­كشم كه از آن من نيست

زخمی

به امانت گذاشته و

بر نگشته­اند

 

نوشته شده توسط محسن فرجی در 11:26 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفدهم مرداد 1389

بعد از سلام و عرض ادب، باید ملاحظه شود که .../شعری از ساسان فریدی‌فر


پینه‌ی دست‌هایم
بیهوده نیست
دارم رویای مرده‌ای را
دفن می‌کنم
و برای مترسکی پیر
پیام تسلیت می‌فرستم.

از این پیچ
که می‌گذشتم
کسی را دیدم
که از فرط خستگی
خظ موازی مرگ را
گم کرده بود
و برای زمین گرسنه‌اش
تکه‌ابری می برد
اما من
کنار پلک‌های بسته‌ی تو نشسته‌ام
 ونمی دانم
کی و کجا
خورشید طلوع خواهد کرد.
نوشته شده توسط محسن فرجی در 10:21 |  لینک ثابت   • 

جمعه پانزدهم مرداد 1389

شعری از ستار جانعلی‌پور


تو را

در آغوش گرفته ام

اما

شبیه تراشی که مدادش را تمام خواهد كرد

غمگینم

نوشته شده توسط محسن فرجی در 9:40 |  لینک ثابت   •