امروز تولد توست.مبارک باشد.البته نمیدانم چند ساله می شوی.گمان میکنم باید چهل و چندساله شده باشی، با سفیدی ملایمی که خزیده به زیر موها و ریشت و خطوطی از گذشت ایام بر چهرهات. آخر من سال تولدت را نمی دانم.فقط می دانم در چنین روزی، روز عید قربان، به دنیا آمده ای و به همین خاطر اسمت را گذاشتهاند حاجی. حتماً برای تولدت ، پسرت مصطفا - که اسم برادر ت را دارد، مصطفا که در سال ۵۴ با پیراهن یقه خرگوشی سفید، شلوار پاچه گشاد و مدل موی رو گوشی تصادف کرد و به جهان سایه ها رفت - و دخترت سارا تدارک یک جشن مختصر و ساده را دیدهاند.شاید هم جشنی در کار نیست و همسرت به گفتن تبریک بسنده میکند و کادوی خودش ر ا و بچه ها را باز میکند تا لبخند بر روی صورتت بنشیند...
اما اینها همه در خیال من می گذرد؛ چراکه تو برای ابد مرده ای حاجی، بی زن و زاد و رود در سالهای اول دهه ی شصت، در روزهای غمبار جنگ، در روزهایی که چادر هر زنی پر بود از حسرت و داغ و گریه .کدام ماه از کدام سال است که خبر تو را و پلاک خونی ات را می آورند، نمیدانم.اما تو را به وضوح به یاد می آورم من، منی که پسر بچهای رویایی و خیالاتی هستم و تو جوانی هستی فرز و چابک، کوتاه و ورزیده، با حرف زدنی جذاب و متهورانه و لبخندی که به قو ل شاملو / لورکا نمک و فراست بود.تو را می بینم و غبطه میخورم به شجاعت و توانمندی ات، در دیدارهایی گاه به گاهی که می توانی هر چیزی را درست کنی، می توانی از دیوار بالا بروی و چراغ سردر خانه ای را عوض کنیَ، می توانی با موتور به سرعت برانی و بگازی و نترسی.بعد تو به سربازی می روی و من عکس هایی از تو در خانه ی دایی بزرگم - که برادر همسرش هستی ـ می بینم؛ با شیطنت و جسارتی در نگاهت در آن لباس های خاکی رنگ.بعد هم خبر می رسد که تو درست در روزهای َآخر خدمت، با همهی رویاها و خواستههای ناتمامت ،از محنت زندگی رهیده ای و بدل به یک حسرت بزرگ شده ای برای همه ی بستگان و عزیزانت ...
حالا چند ساله شدهای و کجا هستی حاجی؟
۱- میتوان در این روزگار ، مجاور شد؟مثلاً در جوار امامزاده آقا علی عباس،اما با همین پایبندیهای انسانی؛با شلوار جین و لپتاپ و بستهای سیگار؟می شود؟چه قَدَر دلم هوای مجاورت دارد.مجاور شدن و گم شدن از خود و دیگران.حتا بی هیچ پایبندی انسانی. بی حتا قلم و کاغذی برای نوشتن از نفس آدمی و خودخواهی هایش.نذر کرده ام به پا بوس آقا علی عباس بروم،مانده به صحنش، پاهام را برهنه کنم و در سرما بدوم به سمتش و دخیل ببندم و مجاور شوم.آقا علی عباس اما دور است.
۲-زندهام که روایت کنم.چنین گفت استاد استادان، جادوگر کلام و روایت، گابریل گارسیا مارکز.اینک این منم، در قیاسی مع الفارق با مارکز بزرگ و حتا بسیار کممایه تر و ناتوان تر از نویسندگان وطنی.اما من هم آمدهام و آماده ام که روایت کنم، با همین نثر کژ و خیال لاغر و جهان کوچکم.آمده ام که از دلبستگی ها و دلتنگی هام بگویم: شهادت.سر انگشتی خونین در آوار یک بمباران .کودکی که با شیشهی شیرش و با گریبان و سرانگشتانی معطر به ملاقات فرشتگان رفته .اشک نهنگان مرده.ملاحان گمشده در طوفان.عطر لیمو و دریا در مه ای صبحگاهی.برگریزان در قطار و روح آدمی .حیرانی در جهانی غریب و ناسپاس. درخت های غان و کاج.اسبانی شکمدریده از غرش توپهای جنگ. سرما.زیباییهای از دست رفتهی دنیا.فقری بافته به تن و جان.و تنهایی،تنهایی،تنهایی.
۳ - السلام علیک یا حضرت عشق علیه السلام که این گونه سخی و بی ریا به جانم پیچیدی.مثل یک شادمانی ناگهانی ، مثل نیلوفری سر زده که ناگهان می روید تا مرداب خیالت را معطر کند و رنگ افشان.سلام بر تو ای جشن فیروزهَای، عطر کاجهای بارانخورده، آرزوی اجابت شده.چه متوسع و رها و گشودهام و رودخانهای از شیدایی و خزه در درونم میگذرد.دیگر احتیاجی به خورشید ندارم،من نورم را با خودم دارم.
۴ -ونیز و نیشابور منی.از من تنها تو مانده ای.
۵ - من فقط سفیدی اسب را گریستم.آقای احمد رضا احمدی عزیزم، با همین یک جمله،شما در ذهن و زبان ما جاودانه شدهاید.دیشب که تماس گرفتم و گفتید که روحیه تان خوب نیست و هجوم بی امان کسالت شما را از گلدانهای شمعدانی و مداد رنگی ها دور کرده، دلم خون شد.می خواهم دعا کنم که شما خوب خوب شوید، دوباره شعر بگویید، دوباره با کلامتان دست ما را بگیرید که در این جهان درندشت گم نشویم.آقای احمدی عزیز، ما در این دنیا بی شعرهای شما غریبیم.لطفاً خوب شوید.خواهش می کنم.
پیرانی را به یاد می آرم در شهر پدری یا شهر های دورتر دیگر که در تاریک روشنای اتاق نشسته اند، در بوی خوش نا و سکوتی آرام.با خود فکر می کنم که آنها به چه فکر می کردند در آن خلوت بیکلام؟ نمیدانم.اما گمان میکنم در آن سکوت به هرچه میاندیشیده اند، ماحصلش نوعی پختگی و کمال بوده است.یعنی رسیدن به یک حکمت عامیانه بر اثر سکوت و خلوت کردن با خود.
ما اما در شلوغای شهر ،فضیلت سکوت را از یاد برده ایم و از دست دادهایم.بعد هم شوق گفتن از خود و دانسته های اندکمان و نفی دیگران شاید، کمر به قتل سکوتی بسته که می توانست ما را به تامل و نفکر وا دارد.و بعد هجوم بیامان رسانههاست که قرار بود ما را به هم نزدیکتر کنند، اما عملاً به حجابی برای ندیدن خودمان بدل شدند.
این گونه است که زیبایی سکوت و مجال اندیشیدن،در هیاهوی واژگان روزمره، گم و کم و دور شده.و البته این محاصره ی شلوغی و ازدحام کلام تهیمایه تنها به این شهر بی در و پیکر و تکنولوژی زده ختم نمی شود و حالا در شهر های دور هم این خوره دارد به جان حکمت عامیانه می افتد( از استاد محمد رضا درویشی گویا نقل است که برای ضبط موسیقی نواحی ایران به روستاهای دور افتاده ی کشور رفته بوده ، اما خیلی از پیر مردها و پیر زنان به جای خواندن تر انه های محلی، آوازهایی را که از رادیو شنیده بودند برایش می خواندهاند!)
پینوشت: شهرام شیدایی از گردونهی زمان خارج شد و به سکوت محض پیوست.چیزی ندارم بگویم، الّا این بند از شعر سایات نووا: برادران همخون و همپیکرم، اندوه، اندوه،اندوه...
شبی که گذشت برای بار نمی دانم چندم، خاقانی شروانی گریبانم را گرفت و به اصراری شاعرانه گفت که من را بخوان.در این جمله، غلوی شاعرانه یا قلب حقیقت نیست؛ چراکه همواره همین بوده،هر شاعر بزرگی وقتی که خود احساس می کرده هنگام حضور است ، آمده.و شب گذشته نوبه ی خاقانی بزرگ بود و ضیافت واژگان و دنیای پهناورش. و البته همراه با این حسرت همیشگی که چرا شاعری با این عظمت، این قدر مغفول و مهجور مانده است.
با این که رسیدن به یقین در هر مسالهای بسیار دشوار است ،اما تقریباً به یقین می توان گفت که کتابهای درسی نقش پررنگی در غفلت خوانند گان از خاقانی داشته اند.یعنی تاکید و اصرار بیدلیل آموزش و پرورش بر اینکه خاقانی شاعری دیریاب و مغلق گوست، نمی تواند بر ذهن و انگیزه ی خوانندگان شعر او بی تاثیر باشد.البته خاقانی چندان شاعر ساده گویی نیست ؛اما به یک چوب راندن همه ی سروده های او یعنی نادیده گرفتن آن همه رنگارنگی خیال و کلام، در هم آمیختگی بی نظیر فرم و محتوا، گنجینه ی پر گوهر واژگان و تعابیر او، تصویر سازی های بدیع و چشم نوازش و همه چیزهای دیگری که خواندن شعر خاقانی را تبدیل به تجربه ای جذاب و دلنشین میکند.
اما آنچه به گمان من به شعر خاقانی عظمتی درخشان می دهد، ورای همه ی اینها که گفته شد، اندوهی زلال و غمی بزرگ در زبان و سروده های اوست که در تاریخ ادبیات ما نظیر ندارد.این همه ملال از زندگی و حتا عشق، نمونه ای است که در کمتر جایی از جغرافیای شعر فارسی می توان یافت.البته که خاقانی بیدلیل به این جهان کافکایی و غریب نرسیده است.مرگ عمو و همسر و فرزند جوان به همراه بار ها در بند شدن و مصائب و آلام مکرر، شاعر ما ر ابه آن جا رسانده است که چنین سرودههایی بگوید.اما نکته این جاست که خاقانی در مقابل این همه سیل غم و سرنوشت ناخوش خود، منفعل و خموده نشده ، بلکه همه ی اینها ر ا بدل به شعر کرده است.حتا گمان میکنم خاقانی به نوعی شعر درمانی می کرده که البته فعلاً حرف خامی است ،امامی تواند موضوع بک تحقیق باشد.
اما همه ی اینها را گفتم که بگویم،اگر جادوی شعر شما ر ا هم گرفته است، سری به اندوهسرای بزرگ ایران ، خاقانی بزنید، بعید می دانم دست خالی برگردید.
درآمد:پشت این کلمات چیزی نیست.نه شادی و نه غصه.همه اش همین لحظه است.همین لحظه ی تهیگی.که آدم را به جایی نمی برد.قرار هم نبوده که ببرد.همه اش همین لحظه است.بی هیچ قضاوتی.بی هیچ تصمیم و حرکتی.حتا سکون هم نیست.هیچ چیز نیست.شاید اندکی نظاره ی دنیا باشد فقط.شاید اندکی نور .که از میان کلاف سنگین و گم و پیچ و درپیچ کلمات به بیرون بتابد.وگرنه پشت این کلمات هیچ چیز نیست.نه شادی و نه آزادی.نه اندوه و بند. نه گذشته و آینده.
۱-اگر دکور نچینیم دور خود، سرما و تاریکای زندگی تا کجا می تواند پیش بیاید؟ برداشتن این دکور ما را به چه چشماندازی رهنمون می کند؟ اگر چشماندازی هم نباشد، شاید روزنهای باشد به جهانی دیگر.مثل همان کاری که هر شهید کرده و همه ی دکورها و پابند های زندگی را خودخواسته برچیده است.
۲ -شاید دیدن از هر دریچه ای که یکی و یگانه باشد - چه سیاست، چه ایدئولوژی، چه وطن پرستی یا ادبیات و هنر - به معنای ندیدن رویه ها و جلوههای دیگر زندگی باشد، شاید باز کردن همه ی دریچه ها اندک راهی به رهایی باشد.اما همچنان و هموراه زبان، حجاب است؛دانش، حجاب است؛تقلای بیهوده، حجاب است.شاید خوش باشد به تماشا نشستن و نگذاشتن این که ظلمات دانستگی یا هر حجاب دیگری، راه را برای تماشای دنیا ببندد.
۳ - نمیتوان رمانی بر مبنای این حدیث حضرت رسول نوشت؟: الناس نیام فاذا ماتوا انتبهوا( مردم در خوابند، هنگام که میمیرند بیدار می شوند)
من می دانستم که فقر مدادرنگی نداشتن
بیشتر از فقر کم واژگی ست
وقتی با درخت بودم
پرنده می گفت
درخت را باید با رنگ سبز نوشت
تا من آرزوی پرواز کنم
من درخت را فقط با مداد زرد می توانستم بنویسم
تنها مدادی که داشتم
و پرنده در زردی
واژه ی درخت را پاییزی می دید
و قهر می کرد
صبح امروز به مادرم گفتم
برای احمدرضا مداد رنگی بخرید
مادرم خندید :
درد شما را واژه دوا می کند .
سلام آقاي پليس بزرگراه !
من هميشه سعي كرده ام شهروند خوبي باشم
دود سيگارم را
از ماشين
به بيرون نپاشم
علائم راهنمايي
شبيه شعري نخوانده
هميشه برايم تازه و جذاب است
و سعي مي كنم
هيچ گاه تك سرنشين نباشم
اما او اصلا شهروند خوبي نيست
او هميشه سوم شخص غايب ِ شعرها وُ
بزرگراه هاي من است
اصلا شما هم بگرديد آغوشم را
آغوشي كه هيچ قانوني در آن اعمال نمي شود
نفس هايم را در كيسه اي فرو كنيد
شايد آنچنانم را آنچنان تر كرد *
شايد شما بهانه اي باشيد
تا سيگارم را خاموش كنم
تا صداي گريه ضبط
شبيه هِق هِق من
در گلوگاه ِ اين بزرگراه
گير كند.
* مِي آنچنان را آنچنان تر مي كند ( حضرت مولانا )
چند روز بیماری و دلآشوبه و سر گیجه ـ که این آخری هنوز هم ادامه دارد ـ فرصت مغتنمی بود برای کتاب خواندن.البته که خیلی حس و حوصله اش نبود، اما ناگهان با دست گرفتن کتاب " دیوار گذر" حالم دگرگون شد.این کتاب را مارسل امه نوشته است؛ نویسندهای فرانسوی که با "دیوار گذر" برای اولین بار به فارسی زبانان معرفی می شود، ولی گویا در ممالک پیشرفته و خصوصاً زادگاهش کیا و بیایی داشته و هنوز هم دارد." دیوار گذر" را دوست خوبم اضغر نوری ترجمه کرده و انصافاً هم ترجمهاش روان و دلچسب و بی دستانداز است.این کتاب از پنج داستان کوتاه شکل گرفته و برای این که قصههای آن را لو ندهم و زیادهگویی هم نکرده باشم، ارجاعتان می دهم به عباراتی که پشت جلد کتاب آمده است:مارسل امه نگاه بدبینانهای نسبت به جهان دارد، ولی این نگاه به جای منهی شدن به یاس و پوچی به طنزی سیاه میرسد.او با شلاق طنز به تمام حماقت های جمعی حمله می کند.با این حال اهل پند و موعظه نیست و قبل از هر چیز می خواهد سرگرممان کند و با درآمیختن واقعیت و خیال ما را از فشار روزمرگی ها برهاند.
گروه گروه هجوم میآورند
مینشینند در سرم
مثل دستهی پرندگان
بر سرِ درختی
دست بر دست میکوبم
بانگ برمیکشم
میپرند و پراکنده میشوند
یک پرندهی خاموش اما
نه میترسد نه میرود
نه آوازش را میخواند
از ماهی گیران شکست خورده
کسی لنگه کفش نمی خرد
جز مردی گرسنه
که از جنگ بر می گردد
با یک چوبدستی زیر بغل