چند روز بیماری و دلآشوبه و سر گیجه ـ که این آخری هنوز هم ادامه دارد ـ فرصت مغتنمی بود برای کتاب خواندن.البته که خیلی حس و حوصله اش نبود، اما ناگهان با دست گرفتن کتاب " دیوار گذر" حالم دگرگون شد.این کتاب را مارسل امه نوشته است؛ نویسندهای فرانسوی که با "دیوار گذر" برای اولین بار به فارسی زبانان معرفی می شود، ولی گویا در ممالک پیشرفته و خصوصاً زادگاهش کیا و بیایی داشته و هنوز هم دارد." دیوار گذر" را دوست خوبم اضغر نوری ترجمه کرده و انصافاً هم ترجمهاش روان و دلچسب و بی دستانداز است.این کتاب از پنج داستان کوتاه شکل گرفته و برای این که قصههای آن را لو ندهم و زیادهگویی هم نکرده باشم، ارجاعتان می دهم به عباراتی که پشت جلد کتاب آمده است:مارسل امه نگاه بدبینانهای نسبت به جهان دارد، ولی این نگاه به جای منهی شدن به یاس و پوچی به طنزی سیاه میرسد.او با شلاق طنز به تمام حماقت های جمعی حمله می کند.با این حال اهل پند و موعظه نیست و قبل از هر چیز می خواهد سرگرممان کند و با درآمیختن واقعیت و خیال ما را از فشار روزمرگی ها برهاند.
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 14:4  توسط محسن فرجی
|
زمانیست که از کلمات خستهام
گروه گروه هجوم میآورند
مینشینند در سرم
مثل دستهی پرندگان
بر سرِ درختی
دست بر دست میکوبم
بانگ برمیکشم
میپرند و پراکنده میشوند
یک پرندهی خاموش اما
نه میترسد نه میرود
نه آوازش را میخواند
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 14:29  توسط محسن فرجی
|
از ماهی گیران شکست خورده
کسی لنگه کفش نمی خرد
جز مردی گرسنه
که از جنگ بر می گردد
با یک چوبدستی زیر بغل
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 16:53  توسط محسن فرجی
|
جرأتی پنهان در کوچه و در من بود
و سرانجام در تو هم جاری شد
که در بگشایی.
در همان برگریزان روحی
پاییز زاده شد
در گشاده بود و تو
پذیرفتی ....
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 15:5  توسط محسن فرجی
|
فیلم "کتاب قانون" ماریار میری می توانست فیلم محبوبی باشد یا بشود برای من، اگر که به روال همان ده دقیقه یک ربع نخستش پیش میرفت؛ فیلم از جوانه زدن یک عشق خام میان یک مرد ایرانی و یک زن فرانسوی - لبنانی آغاز می شود، آن هم عشقی که بهانه و محملش شعر فارسی است و غزل و مشخصاً غزل حضرت حافظ. اما همه ی اینها همان ده دقیقه یک ربع اول فیلم است و باقی فیلم، رسیدن این دو به همدیگر است و نقد ابتذال زنان عامه ی ایرانی و بلاهت مردان ایرانی.البته این هم ایدهی بدی نیست و می تواند دستمایهای برای انواع فیلمهای لایت با تهمایهی طنز باشد.اما چه قدر برای آن شروع عاشقانه ی "کتاب قانون"، این روال و ادامه ، ناچیز و حقیر است.این است که فیلم برای من در همان چند دقیقه ی نخست تمام شد و همان حسرت و سئوال همیشگی برجای ماند که چرا در سینمای ما ، فیلمهای عاشقانهی جذاب و دلچسب - با همه ی گرفت و گیرهای موجود و خط قرمزهای پررنگ - این قدر انگشت شمار و اندک است؟ این است که " کتاب قانون" برای من در همان جا تمام شد که زن فرانسوی ـ لبنانی فیلم، با لهجهی غریبش و گدازهای در نگاهش، غزلی از حافظ میخواند و این مصرع را عاشقانه تکرار می کرد: گفتم که نوش لعلت ما ر ا به آرزو کشت...
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 16:14  توسط محسن فرجی
|
دنیا به کسی روی خوش نشان نمی دهد
تنها گاهی بادبادکی
حواسش را پرت می کند.
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:32  توسط محسن فرجی
|
بانو
مرا دریاب
به خانه ببر
گلی را فراموش كردهام
كه بر چهرهام میتابید
زخمهای من دهان گشودهاند
همهی روزگار پروازم
اندوه بود
بانو مرا
قطره قطره دریاب
در این خانه
جای سخن نیست
زبان بستم
عمری گذشت
مرا از این خانه
بيرون ببر
...
بانو مرا دریاب
ما شبچراغ نبودیم
ما در شب باختیم
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 14:16  توسط محسن فرجی
|
آه اگر آزادی سرودی مي خواند
کوچک
همچون گلوگاه ِ پرنده يي،
هيچ کجا ديواری فروريخته بر جای نمي ماند.
ساليان ِ بسيار نمي بايست
دريافتن را
که هر ويرانه نشاني از غياب ِانساني ست
که حضور ِ انسان
آباداني ست.
□
همچون زخمي
همه عُمر
خونابه چکنده
همچون زخمي
همه عُمر
به دردی خشک تپنده،
به نعره يي
چشم بر جهان گشوده
به نفرتي
از خود شونده، ــ
غياب ِبزرگ چنين بود
سرگذشت ِ ويرانه چنين بود.
□
آه اگر آزادی سرودی مي خواند
کوچک
کوچک تر حتا
از گلوگاه ِ يکي پرنده!
دی ِ ۱۳۵۵
رم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 18:30  توسط محسن فرجی
|
لباس نو که پوشیدم، قفل را که با عطر گشودم
میان قلبها فرق نخواهم نهاد
رسوایی را کفن خواهم کرد
لبخند را آن قدر ادامه خواهم داد
تا قلبم سرنوشت همهی قلبها باشد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 10:37  توسط محسن فرجی
|
دلا دیدی که خورشید از شب سرد
چو آتش سر ز خاکستر بر آورد
زمین و آسمان، گلرنگ و گلگون
جهان دشت شقایق گشت ازین خون
نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دلها گذر کرد
نگر تا این شب خونین سحر کرد
نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دلها گذر کرد
چه خنجرها که از دلها گذر کرد
ز هر خونِ دلی، سروی قد افراشت
ز هر خونِ دلی، سروی قد افراشت
به هر سروی، تذروی نغمه برداشت
به هر سروی، تذروی نغمه برداشت
دلا دیدی که خورشید از شب سرد
چو آتش سر ز خاکستر بر آورد
زمین و آسمان گلرنگ و گلگون
زمین و آسمان گلرنگ و گلگون
جهان دشت شقایق گشت ازین خون
نگر تا این شب خونین سحر کرد
نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دلها گذر کرد
چه خنجرها که از دلها گذر کرد
ز هر خونِ دلی، سروی قد افراشت
ز هر خونِ دلی، سروی قد افراشت
به هر سروی، تذروی نغمه برداشت
به هر سروی، تذروی نغمه برداشت
صدای خون در آواز تذرو است
دلا اين يادگار خون سرو است
دلا اين يادگار خون سرو است
دلا اين يادگار خون سرو است
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 11:50  توسط محسن فرجی
|