
She took off her green shoes and passed the covered stairs to go to top floor. Man looked at the girl’s dirty and cleft ankles.
She lounged about her heavy and careless body on the carpet.

She took off her green shoes and passed the covered stairs to go to top floor. Man looked at the girl’s dirty and cleft ankles.
She lounged about her heavy and careless body on the carpet.
يا مشك در گريبان، بنماي تا چه داري؟
تحلیل داستان « تو منشی آقای رییسی؟ » از مجموعه داستان « چوبخط »
نوشته محسن فرجی
ناشر: قطره
نوشتار زیر صرفا" نقدی بر داستان مذکور است و هیچ ارتباطی با دیگر داستانهای مجموعه ندارد.
« تو منشی آقای رییسی؟ »، داستانی به شدت اجتماعی است: تکگویی مادری که دخترش برای درآوردن خرج ترمیم آنچه که پرده بکارت مینامند، بهناچار ( از روی فقر ) تن میفروشد تا شرایط پیشآمدهی ازدواج را از دست ندهد ( سه ماه دیگر با نامزدش ازدواج کند. )
مادر دختر، در این تکگویی همهی تلاش خود را در عین صداقت به کار میبندد تا بیگناهی دخترش را به منشی شرکتی که او هم یک زن است؛ ثابت کند: « اینا رو گفتم که یه وقت خدای نکرده فکر نکنی دختر من آدم خرابییه. »
چرا که دختر همزمان با صحبتهای مادرش، در اتاق رییس شرکت، مشغول « درآوردن خرج قضیه » است.
داستان، مطلقا" از زبان مادر دختر روایت میشود. مادری که در عین مادر بودن، راوی صادق و قابل اطمینانی برای خواننده است و خواننده در سیر روایت داستان به او و حرفهایش اعتماد میکند. آنقدر صادق است که درباره معشوق سابق دخترش ( خطاب به منشی ) میگوید:
« ... نمیدونم، خدا عالمه، شاید اونم نمیخواسته اینجوری بشه... » ...
* دلبند عزیزترینم/ ترجمه ی احمد پوری/نشر باغ
به شکر آنکه برافكند پرده روز وصال
چو يار بر سر صلح است و عذر ميخواهد
توان گذشت ز جور رقيب در همه حال
شد گردن بدخواهْ گرفتار سلاسل
دور فلکی یک رهه بر منهج عدل است
خوش باش که ظالم نبَرَِِد راه به منزل

در اين سيل هولناك تلخكاميها گمان مي كردم كه بنان عزيزم مي تواند مثل هميشه دستم را بگيرد و نگذارد كه به تمامي فروبغلتم، اما انگار اين بار، استاد بزرگ، نفس گرمش را دميده بود به حنجره ي وحشي و عاصي يك آوازخوان
جوان به اسم محسن نامجو.اين بار او مدد كرد كه زخمخورده و خسته به كنج پنهان خلوتم بخزم و با آن صداي شورانگيزش،حتي اگر شده لحظهاي، فراموش كنم كه چه بر سرم گذشته است .و البته كه ميان آن همه آوازهاي غمناك او ،يكي بود و هست كه خوشترم ميآيد؛همان كه قلندروار مي خواند:
زلف بر باد مده تا مدهي بربادم ...
انسان کتری دود زده نیست، انسان موس كامپيوتر نيست، انسان غاز نيست،انسان سينك ظرفشويي نيست.انسان احساس دارد،انسان خيال دارد،انسان خون و انديشه دارد.انسان را رعايت كنيم؛با همهي رذيلت ها و فضيلتهاي ناچیزش.
انسان کفش نیست که دو ماهه کهنه شود یا دل را بزند،انسان رنگ لباس نيست كه دو ماهه مد شود و بعد از مد بيفتد، انسان نوار بهداشتي نيست كه يكبار مصرف باشد.انسان را رعايت كنيم؛با همهي رذيلت ها و فضيلتهاي ناچیزش.
خوابگرد قصههاي شوم و وحشتناك را مانم.
قصه هايي با هزاران كوچهباغ حسرت و هيهات.
پيچ و خمهاشان بسي آفات را آيات.
سوي بس پسكوچهها رانده،
با غرورِ تشنهي مجروح،
با تواضعهاي نادلخواه،
نيمي آتش را و نيمي خاك را مانم.
روزها را همچو مشتي برگِ زرد پير و پيراري
ميسپارم زير پاي لحظههاي پست.
لحظههاي مست، يا هشيار،
از دريغ و از دروغ انبوه،
وز تهي سرشار.
و شبان را همچو چنگي سكٌههاي از رواج افتاده و تيره،
ميكنم پرتاب،
پشت كوه مستي و اشك و فراموشي.
جاودان مستور در گلسنگ هاي نفرت و نفرين،
غرقه در سردي و خاموشي.
خوابگرد قصههاي بي سرانجامم.
قصههايي با فضاي تيره و غمگين؛
و هواي گند و گردآلود.
كوچهها بنبست،
راه ها مسدود.
رنج از پيچيدگي ميبريد
از ابهام و
هر آن چه شعر را
در نظرگاه شما
به زعم شما
به معمائي بدل ميكند.
اما راستي را
از آن پيشتر
رنج شما از ناتوانائي خويش است
در قلمرو«دریافتن»؛
كه اين جاي اگر از «عشق» سخنی می رود
عشقی نه از آن گونه است
که تان به کار آید،
وگر فریاد و فغانی هست
همه فریاد و فغان از نیرنگ است و فاجعه.
خود آیا در پی دریافت چیستید
شما که خود
نیرنگید و فاجعه
و لاجرم از خود
به ستوه
نه؟
اما نكته ي قابل تاملتر در نظرسنجي هفتهنامه ي جهان سينما اين بود كه هيچ كدام از اين ۶۶ منتقد و سينمايينويس(به جز من البته!) كوچك ترين اشاره اي به فيلم شب به خير فرمانده نكرده بود! براي اين كه متهم نشوم كه مرعوب جشنواره هاي بين المللي و نگاه چشم آبي ها هستم ، اشاره اي به جوايز و موفقيت هاي جهانی اين فيلم نميكنم وتنها پيام اينگمار برگمان را برايتان بازگو مي كنم كه او هم مثل من و در اوج ناداني،گمان كرده بود كه شب به خبر فرمانده فيلم بزرگ و برجسته اي است.برگمان ضمن امضا كردن يكي از كتاب هايش براي انسيه شاهحسيني ـ كارگردان شب به خير فرمانده ـ به او پيغام داده بود: به شما تبريك مي گويم.شما با اين فيلم چيزي به گنجينهيسينماي جهان افزودهايد.
جایزه ویژه بهترین دعای تحویل سال دومین جشنواره دستهای كوچك دعا به دختری اختصاص یافت كه هفته گذشته در اثر بیماری خونی از دنیا رفت.
«پریا پروار» دختر 10 ساله، كه با دعای "شفای همه بیماران بستری در بخش خون بیمارستان كودكان تبریز"، در این جشنواره شركت كرده بود، 4روز قبل از مراسم اعطای جوایز این جشنواره از دنیا رفت.
پریا در دعای خود نوشته بود: «من همراه مادرم برای تحویل سال نو بیدار مانده بودیم چون سال تحویل ساعت 3 بامداد بود و بقیه خواب بودند. مادرم از من خواست كه موقع سال تحویل هز چه از خدا می خواهم ،بخواهم من هم توی دلم از خدا خواستم كه من و تمام بچه های بیمارستان را شفا بدهد. و ای كاش خدا این حرفم را بشنود.»
از میان 6000 دعای ارسالی از 30 استان و همچنین كشورهای افغانستان و جمهوری آذربایجان به دبیرخانه جشنواره، دعای "پریا پروار" به همراه دعای 14 كودك دیگر به خاطر ویژگی های متجلی در نوشته هایشان به عنوان برگزیدگان بخش ویژه جشنواره معرفی شد.
از من گل بکار
طوری که در دفترم، یک قافیه از تو کم بیاورم!
انگار کسی آن دورها
تبدارترین صدای پای گنجشک ها را ، پاشویه می کند!
فراموش نکن
اگر رها کنی، یک نوازش از دست های تو کم می شود!
فراموش نکن که باید مرا بنویسی
یک جای خالی بزرگ گوشه ای از بازویت مانده است
مرا آن جا یادداشت کن که یادت نرود!
فراموش نکن که باید از من یک غصه بسازی
من قول می دهم به کسی نگویم که چشم هایت چقدر کال است
مثل یک غریزه ی خشکیده در شتاب!
من از صدایت عرق کرده ام
تو فقط یک غصه از من بساز و مرا وصل کن به تمام بیابان هایی که مثل من، منظور اشتیاق ناپیدای یک آوازند
من ترحم کوچکی هستم
شعر تاریک هراسانی هستم که از ابتدای خودم می ترسم
و دست هایم از سنگینی این جریمه ها شکایت دارند
مهربانی من از تنهایی ام ترک می خورد
می دانم
می دانم
جای خالی بازویت از روزانه بودن من پرهیز می کند!
پس تا صدای مرطوبی از این رخنه های همیشگی عبور نکرده باید دست به کار شویم
باید در سایه برویم
باید در سایه برویم
تو نمی دانی که یک ترانه ی مهتابگون از دست های تو به من رسیده است
پس مرا ناز کن
از من گل بکار
من یک عطر ناپیدا در نوازش تو پنهان کرده ام!
فراموش نکن
اگر رها کنی
یک نوازش از دست های تو کم می شود
من از صدایت عرق کرده ام و محتاطانه گرسنه ام
من گرسنه ام و خواب هایم را می فروشم
من تمام خواب هایم را به چشم های کالی می فروشم که سیرم کند
مرا
دست هایم را
موهایم را...
راستی! یک خاطره از موهایم بگو!
می خواهم با عمق دود گرفته ی شش هایم از خنده های تو سرشار شوم
بگذار قصه ام را تکرار کنم
بگذار به همه بگویم که پهنه ی بغض های تو جای خوبی است برای کز کردن
ناشناس!
وقتی مرا می بوسی، من چروک های تعبیر خوابم را به یاد می آورم
به جای این تنفس دست نخورده در لابه لای ماندگاری دفترت
کنج انگشت های مرا قاب کن!
چه چشم های آشنایی
تو همان سایه ای نبودی که یک روز نیمه ی پنهان پلک هایش را در ایستگاه جا گذاشته بود؟
حیف شد
حیف شد
من سایه ی سبک مهربانیم را در کیف دوستم جا گذاشته ام!
تو چقدر اتفاقی ریشه می کنی ناشناس
درست مثل پرهیز حرف ها ، وقتی که وقت نیست!
وقتی در میان دو عقربه به سختی نفس می کشم!
حیف شد
باور کن که من بارها تخم احساس های تو را کاشتم
ولی باغچه هنوز خالی است
باغچه همیشه خالی است!
من را ورق نزن
همین صفحه های کدر را موزیانه بکار
من نمی دانستم که تو با ماهیخوارها میانه داری
ماهی کوچک من!
ماهی کوچک من!
زنبورها که امان دادند به پیراهنم بیا
زنبورها به گل های پیراهنم امان نمی دهند
اگر زودتر گفته بودی که مسافری
من می توانستم از گونه هایم برایت لقمه بگیرم تا در اتوبوس گرسنه نمانی!
از من گل بکار
انگار کسی آن دورها
تبدارترین صدای پای گنجشک ها را ، پاشویه می کند!
مرا
آهسته
آهسته
به یاد بیاور
و آهسته
آهسته
به خاطر بسپار!
حدیث لرز غلامی
حسين منزوي
شمس لنگرودي