تبليغاتX
غزلداستان
به استقبال آمدن احمدرضا احمدي به تلويزيون/ اعتماد ملی/دوشنبه/صفحه ی کافه روزنامه


رستاخيز كلمات ‌


تلويزيون، آدامس چشم است. چنين گفت آمبروزبي‌يرس. يعني چيزهايي جويدني دارد براي چشم كه شيريني‌اش اندك است و چه زود بايد دور انداخته شود. اما گاهي اين اصل انكارناپذير، نقض مي‌شود. مثلا‌ مثل وقتي كه كه احمدرضا، دو قدم مانده به صبح، به جعبه جادو مي‌آيد و باران اس ام اس هاست كه بر گوشي‌هاي اهل ادبيات مي‌بارد: «احمدرضا احمدي، كانال چهار.»
آخر او مسوول نيست، مقام و منصب ندارد كه امروز باشد و فردا نباشد، پژوهشگر و كارشناس و غيره هم نيست كه حرف‌هايش تاريخ مصرف داشته باشد و اگر تاريخ مصرف هم نداشته باشد، خيلي زود جويده شود و از ياد برود. احمدرضا احمدي «شاعر »است. او بخشي از پازل روح ما را تكميل كرده. او بخشي از گذشته ماست كه ديگر تكرار نمي‌شود و تمام شده است، اما مثل دندان شيري افتاده‌اي، هميشه جاي خالي‌اش پابرجاست. پس وقتي كه به تلويزيون مي‌آيد، با آن چهره غريب و چشم‌هاي كودكانه و حرف زدن كودكانه، خاطرات مدفون ما كه زير آوار زندگي گم شده‌اند، برمي‌خيزد. اين «اتفاق»، اين آمدن او به تلويزيون، رستاخيز كلمات و خاطرات بود براي خيلي‌ها. احمدرضا آمده بود كه از خودش بگويد، از شعرش و از زندگي‌اش. اما براي ما كه دوستش مي‌داشتيم و دوستش مي‌داريم، چيزهاي ديگري زنده شد و پيش چشم آمد؛ تصاويري مبهم از غم‌انگيزي‌هاي شعرش در اولين خواندن، چهره دور مادر، شمعداني‌ها، گندمزار، همسايه، قطاري كه در مه گم مي‌شود و البته اولين لرزش دل و دست شايد. ‌

  

كمي شخصي است. مي‌توانم بگويم؟ مي‌گويم. مگر نه اينكه او با پاي خودش به تلويزيون آمده بود تا آب در خوابگه مورچگان خاطرات ما بريزد؟ پس مي‌گويم: يكي اينكه رشيد كاكاوند، مجري برنامه - كه مثل خيلي از نمونه‌هاي مشابه، اقيانوسي به عمق دو ميلي‌متر نيست - خيلي سال پيش، سال 73 به گمانم، در خانه‌اش كتاب «هزار پله به دريا مانده است» را به من هديه كرد كه مي‌دانستم چقدر برايش عزيز است و كتاب هم ناياب است. اما او هم مي‌دانست كه چقدر احمدرضا و شعرش براي من عزيز است و فقط همين كتاب را از او ندارم. بايد 14 سال بگذرد و حالا‌ رشيد و احمدرضا من را ببرند به روزهاي دور، خيلي دور... و ديگر اينكه تار مويي بلند، به يادگار دارم، در ميان كتاب «قافيه در باد گم مي‌شود» و گل‌هاي ريز خشكيده و صفحاتي كه با انگشتان ملتهب، ورق خورده‌اند. و اين شعر. شعر شگفت‌انگيز سوزاننده آشوبگر براي عزيز دوري كه حالا‌ كجاست و چه مي‌كند: ‌

 حقيقت دارد /تو را دوست دارم / مي‌خواستم در اين باران / تو در انتهاي كوچه نشسته باشي / من عبور كنم / سلا‌م كنم / لبخند تو را در باران مي‌خواستم / مي‌خواهم تمام لغاتي را كه ميدانم براي تو به دريا بريزم / ‌ دوباره متولد شوم / دنيا را ببينم/رنگ كاج را ندانم / نامم را فراموش كنم / دوباره در آينه نگاه كنم / ندانم پيراهن دارم / كلمات ديروز را امروز نگويم / خانه را براي تو آماده كنم / براي تو يك چمدان بخرم / ‌ تو معني سفر را از من بپرسي / لغات تازه را از دريا صيد كنم / لغات را شست و شو دهم / آنقدر بميرم تا زنده شوم.

|+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 17:32  توسط محسن فرجی  | 

سیگار راگذاشتم کنار. اگر چه بخشی از انگیزه هام را برای زندگی از دست داده ام اما حس بدی ندارم.
|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 13:0  توسط محسن فرجی  | 

ديدار با هوشنگ چالنگي/روزنامه ی اعتماد ملی/صفحه ی کافه شاعری


زنگوله ی تنبل


چه رعبي توي دلم بود كه مي‌خواستم زنگ بزنم به هوشنگ چالنگي. همه‌اش با خودم مي‌گفتم آدمي كه تا 67 سالگي فقط يك كتاب درآورده و دوست آدم بزرگي مثل بيژن الهي بوده، حتما بايد خيلي عجيب‌وغريب باشد اما همان‌طور كه از لحنم حدس مي‌زنيد، تمام پيش‌بيني هايم اشتباه از آب درآمد! وقتي پيش‌شماره كرج را گرفتم و بعد شماره چالنگي را، صداي جواني پاسخم را داد و گوشي را داد به دست هوشنگ چالنگي. حالا‌ من داشتم با خود چالنگي حرف مي‌زدم كه صدايش خيلي آرام بود و گمانم كمي لرزش داشت اما چه مهربان و دوست‌داشتني بود...

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 13:38  توسط محسن فرجی  | 

چهار شعر از دوستم علی عباس نژاد

ای تک‌درخت خسته و تنها فراز کوه

ترسم که گًٌَْر بگیری و باری نیاوری

جز معجزی که نان‌خورش دیگران شود

کو دلخوشی که روز و شبان را به سر بری

*

افتاده از دل و نفسم در نبرد درد

اوّل امید معجزه‌ای بود و حال هیچ

هر چند از زمانه مدارا نمی رود

ای درد بیش از این به پر‌و‌پای من مپیچ

*

من اتّکا به مهر تو کردم درست نیست

این‌گونه ام ز قید محبّت رها کنی

این سو تمام رنگ و ریا بود و ساده من

تا آن ‌زمان که پرده برافتد چه‌ها کنی

*

برجا و بردلم که هنوز ایستاده ام

بر نقطه‌ی الهی از پا فتادگی

من انتخاب کرده‌ی این روزگار تلخ

این عاشقانه زیستن این رنج سادگی ... 

 

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 14:24  توسط محسن فرجی  | 

شعری از کاوه گوهرین _ به یاد دوستی که دوست نبود و یک بار این شعر را برایم خواند

همین بس مرا کامروز
لاک پشتی از کنارم گذشت
بی آن که بهراسد...

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 12:9  توسط محسن فرجی  | 

یک رباعی از ایرج زبردست

یک نامه پر از ماه و تو را دارم یاد
در پاکت گُل گذاشتم دادم باد

ای علتِ سبزِ خاک هر جا هستی
هر روِز ِ تو روزِِ ِ دوستت دارم باد.

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 21:45  توسط محسن فرجی  | 

شعری از سیروس نوذری

وقتی به یاد نمی آری
یعنی هنوز
هست

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:55  توسط محسن فرجی  | 

بایزید بسطامی:


مريد من آنست که بر کنار دوزخ بايستد و هر که را خواهند به دوزخ برند دستش گيرد و به بهشت فرستد و خود به جاي او به دوزخ رود.

|+| نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:13  توسط محسن فرجی  | 

شعری از هوشنگ چالنگی
   ایکار بی صدای بال

 

 ایستاده ام تا آتش ها بی من نسوزند

من که

         گذرنده ای

                        خاموشم

دست هایم دل کوچکم را پنهان کرده اند

من که

        لحظه ئی  دیگر

                            به ابر

                                    تو خواهم گفت

ستاره ی خفته را به کودکی خواهم داد

بر هر گور گلی خواهم افکند

و گردنم که رعشه بیاغازد

شعر خواهم نوشت

من که

        گذرنده ئی

                      خا موشم

|+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:42  توسط محسن فرجی  | 

شعري از حافظ موسوي
دست در دست ماه

دست در دست ماه
كنار بركه قدم مي زنيم
ماه خيس است
تو مي لرزي
باراني ام را به شانه ي ماه مي اندازم
بركه تاريك مي شود
تو كجايي؟!
|+| نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:42  توسط محسن فرجی  | 

دیدار با جمشید شمسی پور خشتاونی

 

 دوست نادیده ی عزیز،فريدون سليماني، لطف كرده و مطلب كافه شاعري من را كه اين دوشنبه در اعتماد ملي چاپ شد، در وبلاگش گذاشته است.چون اين هفته، مطلب روي سايت روزنامه نيامده بود، با سه روز تاخير و  از روي وبلاگ سليماني، در اين جا مي گذارمش:

دلتنــگی هـای پــرنـده ای شـــاد

 

 

پرنده ای در گلویش داشت ، شاد و آواز خوان و رها . اما احساس می کردم که اگر فاصله ها را از میان بردارم و از تهران تا محمود آباد قزوین بروم ، می بینم که جمشید شمسی پور خشتاونی ، همان پرنده شاد را در گلویش دارد ، ولی در گوشه چشمانش ، اشک اندوه می لرزد و اگر اینگونه هم باشد ، حق هم دارد ؛ آخر هفت کتاب شعر آماده دارد ، از سال ها پیش ، اما ناشری نمی یابد که خریدار شعر خوب باشد .

حالا باید 14 سال از آن روزها گذشته باشد که چند بار با یوسف علیخانی به دیدار جمشید شمسی پور در هلال احمر قزوین ـ محل کارش ـ رفتیم . آن روزها چنان پرنده اش شاد و مهربان بود که می شد در حواشی آوازهای خوشش ، جانی تازه گرفت ...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:5  توسط محسن فرجی  | 

شعری از یدالله بهزاد کرمانشاهی

ای درد و غمم ز محنت و ماتم تو
وی شادی و رنج من ز بیش وکم تو

آنجا که تویی کیست بگو همدم تو
کاینجا  منم  و هیچ کسی جز غم تو

|+| نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:50  توسط محسن فرجی  | 

شعری از شمس لنگرودی عزیز - از کتاب تازه اش«ملاح خیابان ها»

باران
کنار چمن می بارد
و عنکبوت ها و مورچه ها
                               دلتنگ اند،

اخمت را باز كن
                   كاربافك غمگين!
فكر مي كني كه جهاني را آب برده است
اخمت را باز كن
و به آواز پرندگان گوش بده!
و بگو آب روشنايي است
اشك هاي خدا روشنايي است
ويراني خانه ها روشنايي است،...

باران
کنار چمن می بارد
و عنکبوت ها و مورچه ها
 دلتنگ اند.


|+| نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:10  توسط محسن فرجی  | 

عکسی به یادگار، با شمس لنگرودی و سیگار! عکس:درّی رضایی
|+| نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 15:53  توسط محسن فرجی  | 

شعری از فهیم حیدر اف- شاعر تاجیک/ترجمه ی خودم

آه، امان از من/یا این رویاهای کورتاژ شده ام!/با این زنی که در دلم مویه می کند/می خندد/سبکسرانه خواب هام را به بازی می گیرد/چه می خواهی ای زن، در دلم؟/با خونی که دیده ای / و دلم را سرخ کرده است/ با تتوی ابروهات/ که شیطان مجسم است/در دلم/با کفش هات /با بندهای گشوده اش/که جا گذاشته ای در دلم/امان از من/با تو که نمی دانم از کجا/ و چرا/  با این سه دختر مرده ات/که بی دلیل و پری وار/ خوابگرد دلم شده اند/با این لباس دل ربا/که درخت پسته است/و روییده است/با عطر تلخش در دلم/ آه ، امان از من/با این رویاهای کورتاژ شده ام!
|+| نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11:7  توسط محسن فرجی  | 

از مجموعه تاریخ شفاهی؛
چاپ جدید گفتگو با لیلی گلستان در نمایشگاه / محمدعلی سپانلو نزد ناشر
چاپ سوم گفتگو با لیلی گلستان از مجموعه تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران در نمایشگاه کتاب توزیع می شود.

به گزارش خبرنگار مهر، گفتگوهای این کتاب را پیمان فیروزبخش انجام داده و کتاب توسط نشر ثالث منتشر شده است.

همچنین کتاب "محمدعلی سپانلو" (شاعر و محقق ادبی) بعد از شش سال کار گردآوری و تالیف و تدوین، به تازگی تحویل نشر ثالث شده است. گفتگوهای این کتاب توسط محسن فرجی و اردوان امیری نژاد انجام شده است. پیش از این، "جواد مجابی" (شاعر، نویسنده و طنزپرداز) نیز از همین مجموعه تحویل ناشر شده بود.

چهار جلد دیگر تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران شامل نصرت رحمانی، شمس لنگرودی، عمران صلاحی و ضیاء موحد همچنان منتظر صدور مجوز نشر هستند.


|+| نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 13:59  توسط محسن فرجی  | 

خوشحالم: مجموعه داستان محمد هاشم اکبریانی منتشر می شود


به رغم بحث هایی  که این سالیان در باب نسبیت و مطلق نبودن امور،به خصوص در عرصه ی علوم انسانی، مطرح شده است،من به شیوه ای کاملا سنتی و پیشا مدرن،براین اعتقادم که آدم ها  یا سفید هستند یا سیاه.سقید مثل احمد پوری، علیرضا قصری، محمدهاشم اکبریانی و خیلی های دیگر.سیاه هم مثل آن کوتوله ای که همه ی دوستی اش را با من به یک زن روانی فروخت و خیلی های دیگر.
حالا از یکی از آن سفیدهای نازنین، یعنی محمد هاشم اکبریانی،خبر رسیده که اولین مجموعه داستانش به اسم بادبادک ها آسمان را دوست دارند، نوسط نشر چشمه منتشر خواهد شد؛خبری شیرین و دلچسب، چون کتاب را یک ناشر معتبر و حرفه ای در می آورد و  دیگر این که انتشار این کتاب، پاسخی است به خیلی از سیاه ها که تقلا می کنند ما مطبوعاتی ها را آدم هایی سطحی و روزمره معرفی کنند( مثل امیر حسن چهل تن که طفلکی  خودش یک داستان خوب به عمرش ننوشته است).
بادبادک ها آسمان را دوست دارند شامل 13 داستان کوتاه است که هرکدام از زاویه ای به مرگ نگاه کرده اند.«بهت»،«رسیدن»،«قصه ی گریه تمام نمی شود»،« در دست توفان»،«نقد یک داستان»، «غبار» و «بازی» از جمله داستان های این کتاب هستند که برخی هاش در نشریات ادبی به چاپ رسیده اند.
اکبریانی شاعر هم هست و دو مجموعه شعر«نیست تا نیست» و « نیم غبار دلخوشی» را منتشر کرده است.یک مجموعه شعر هم از او به اسم «مثل کافه ای متروک»، حدود شش ماه است که در وزارت ارشاد، معطل دریافت مجوز است.علاوه بر این ها ،او دبیر مجموعه ی تاریخ شفاهی ادبیات معاصر است که از این مجموعه، شش عنوان منتشر شده، چهار عنوان در ارشاد است و دو عنوان تحویل ناشر شده است.
اکبریانی از روزنامه نگاران با سابقه و توانمند ایران است که من چون شاگردش بوده ام ، به خودم اجازه نمی دهم که درباره ی این بخش ار فعالیت های او اظهار نظر کنم.فقط می ماند یک تبریک  به استاد و انتظار برای انتشار بادبادک ها آسمان را دوست دارند.

|+| نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 12:48  توسط محسن فرجی  | 

تکمله ای بر دوست دارم، دوست ندارم

بعضی چیزها آن قدر به آدم نزدیکند که به یاد نمی آیند؛ مثل چهره ی مادران.این را گفتم که گفته باشم از چیزهایی که بسیار دوست می دارم و از قلم افتاد، یکی ترانه ی دل دیوانه( پس از این زاری مکن) از ویگن است که گمان  نکنم روزی باشد که چندین دفعه زمزمه اش نکنم.و دیگری محمد علی سپانلو است که شعرهاش را هم به خصوص در « خانم زمان» ،خیلی دوست دارم.اما صمیمیت سیال خودش و رندانگی غریبش چیز دیگری است.دیدار با سپانلو و مصاحبتش همیشه برایم مکاشفه ای لذت بخش بوده است.
شعرهایی از شهاب مقربین، هیوا مسیح ،رسول یونان،حدیث لرز غلامی،علیرضا آبیز، چزاره پاوزه و ناظم حکمت را هم باید به فهرست چیزهایی که دوست می دارم، بیفزایم. همه ی ترجمه های جلال ستاری و کتاب «دفترچه ی خاطرات و فراموشی» محمد قائد هم در این فهرست قرار می گیرند.دوستانم محمد هاشم اکبریانی و امیر یوسفی هم از فرط دوست داشته شدن، از قلم افتادند!ترانه هایی از  مینو جوان،سیاوش قمیشی، لیلا فروهر و نانسی عجرم هم فراموش شده بود.همچنین کوی دانشگاه تهران، خیابان های  سنایی  و بهار شیراز.
دو سه نویسنده و شاعر هم هستند که تفرعن مضحک شان ، آن ها را می برد در فهرست موجودات دوست نداشتنی.اما اسم شان نمی آورم.این کار هم از   سر ترس و احتیاط نیست، بلکه به این دلیل است که دنیا ارزشش را ندارد!

|+| نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 13:55  توسط محسن فرجی  |