مردی که به قواعد بازی تن نداد، اما زنده شد
به اندازه همه برف های تهران، دلتنگم ... همه برف های تهران...
نمی دانم حالا که فرامرز مرده، باز هم دلتنگ است یا نه ...
آوازهای تلخ
علی زیودار
۱
با صورتی مهگون و
لب هایی روشن
انگار انار خورده باشد.
- پدر بزرگ مرده است
کودک من!
۲
تو درختی را می شناسی
که سایه ندارد؟
- نه!
اما سایه ای را می شناسم
که در خت ندارد!
با لهجه ی غلیظ کرمانشاهی اش گفت.فرامرز ویسی را می گویم.دوست شاعر و مترجم من که حالا مرده و نمی دانم چه می کند و آیا هنوز هم دلش گرفته یا نه.اما نمی خواستم و نمی خواهم خاطراتم با او را در این جا بنویسم.فقط می خواهم از شبی بنویسم که خوابش را دیدم.
همان روز نحسی که ایسنا خبر داد فرامرز رفته، شب خوابش را دیدم، خوابی عجیب و پریشان: خواب می دیدم زنگ زده به موبایل من .هم من هم خودش می دانستیم او مرده است.به من گفت به برادرم بگو همان عکسی که عکاس روزنامه ی شما گرفته ، بزرگ کنند و بزنند جلو تابوت. کلی با هم حرف زدیم و هردو می دانستیم که او مرده .حتا می خواستم ازش بپرسم آن دنیا چه خبر است؟ اما همان جا توی خواب گفتم چه فایده دارد ، مرده ها که جواب این جور چیزها را نمی دهند. بعد سفارشی را که فرامرز کرده بود به برادرش مجتبی گفتم.بعد دیدم که در جای باستانی غریبی هستیم و همه داریم حشیش می کشیم .فیلتر سیگاری ها را پرت می کردیم در هوا و دودش در آسمان می چرخید.بعد ناگهان در مراسم ختم فرامرز بودیم.فرزین شیرزادی را دیدم.سیاه پوشیده بود.بغلش کردم و های های گریستم. چه گریه ای کردم.بعد زنی زنگ زده بود به موبایلم و می گفت بیا خانه ی ما.شوهرم تا عصر نمی آید.من هم با خودم می گفتم این هم وقت گیر آورده، من عزادارم و این می گوید بیا خانه ی ما.بعد می خواستیم از همان فضای باستانی بیرون بیاییم، اما همه را می گشتند.گمان می کردم آن جا متعلق به جهانی دیگر باید باشد....و در همه ی این خواب طولانی و آشفته ، خیال فرامرز یا صدایش حضور داشت....
مجالی می خواهم تا مرگش را باور کنم و درباره ی او بنویسم... مجالی باید
بذار نسیم در به در/گلبرگو از یاد ببره /برداره بوی تنتو /هرجا که می خواد ببره
دست رو تن غروب بکش/که از تو گلبارون بشه/بذار که از حضور تو /لحظه ترانه خون بشه
همسایه ی خدا می شم/مجاور شکفتنت/خورشید و باور می کنم/نزدیک رفتار تنت
قطره ام از تو من ، ولی /درگیر دریا شدنم /دچار سحر عشق تو /در حال زیبا شدنم
بازی موسیقی و گل /اسطوره ی عاشق شدن /تا من دوبارم من بشم/دوباره لبخندی بزن
لبخنده ی تو جانمو/مغلوب رویا می کنه/انگار جهان وا میسته و /ما رو تماشا می کنه
بانوی موسیقی و گل/شاپری رنگین کمون/به قامت خیال من/ململ مهتاب بپوشون
بذار نسیم در به در/گلبرگو از یاد ببره /برداره بوی تنتو /هرجا که می خواد ببره
بانوی موسیقی وگل /تندیس شاعرانگی/ نوازشم کن و ببر/منو به جاودانگی
شب از نگاهت آینه رو/ پر از ستاره می کنه/برهنه می شه از خودش/به من اشاره می کنه
بانوی موسیقی و گل /شاپری رنگین کمون...
همیشه شما و شعر
یادم نیست
تو بودی که شعر آمد
یا شعر بود و تو از راه رسیدی؟
هیج یادم نیست.
شاید شما و شعر
شاید شعر
شما...
یادم نیست
هیچ یادم نیست.
هرچه هست
همیشه شما
همیشه برگ های این دفتر.
اما بی دل به کجا توانم رفت؟
دكتر ذوالفقاري پژوهشگر ادبيات عامه و استاد دانشگاه تربيت مدرس است و تا كنون نزديك به160 هزار ضربالمثل را در قالب يك پژوهش بزرگ جمعآوري كرده است. وكيليان نيز مدير مسئول و سردبير نشريه معروف فرهنگ مردم است. مشهورترين كتاب وكيليان، «قصههاي مردم» به قصههاي عاميانه ايران اختصاص دارد و توسط نشر مركز به بازار آمده است.جعفری قنواتی نيزنامش در سالهاي گذشته تقريبا برابر با ادبيات شفاهي و داستانهاي هزارويك شب بوده است،
میزگردهای جلسات کتاب پنجم چهارشنبه اول هر ماه با حضور چهرههاي فعال در موضوع مورد بررسي، برگزار میشود