تبليغاتX
غزلداستان
انسیه شاه حسینی در کافه تیتر


انسیه شاه حسینی، کارگردان فیلم «شب بخیر فرمانده» شنبه اول اردیبهشت ماه به دعوت روزنامه    «کارگزاران» در کافه تیتر حضور می یابد.
 در این برنامه که از ساعت 18 آغاز می شود شاه حسینی به سوالات خبرنگاران پاسخ می گوید و ماحصل این پرسش و پاسخ ها در صفحه ی هنر «کارگزاران» به چاپ می رسد.
شاه حسینی نویسنده  ی فیلمنامه های «اوینار»، «دل نمک» و سازنده  ی فیلم سینمایی «غروب شد بیا» است.

|+| نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 19:17  توسط محسن فرجی  | 

از شاعری که نامش را به یاد نمی آورم
 
من از تبار آل مویه ام
سلسله ی اشکانیان چشم من
منقرض نخواهد شد

|+| نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 2:21  توسط محسن فرجی  | 

شعری از یانوش پلینسکی/ترجمه ی مرتضی ثقفیان


           ابدیت

شانه در موهایت مرده است.

نوازش های من هم تمام شده.

شانه را از تو می گیرم.

همه چیز به آخر رسیده.

می نشینیم دست در دست.

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 16:7  توسط محسن فرجی  | 

درباره ی فیلم شب بخیر فرمانده، ساخته ی انسیه شاه حسینی
شادمانی برای عروس مرده


در سالن تاریک سینما «استقلال» فقط شش نفر نشسته اند. پرده روشن می شود؛ تبلیغ فیلم «قلقلک» است که باید برنامه بعدی این سینما باشد.

همان چند صحنه ای که از فیلم پخش می شود، با آن شوخی های کلیشه ای، نشان می دهد که نباید فیلم چندان جدی و عمیق باشد. انسیه شاه حسینی. چه اسم آشنایی. این اسم من را به اواخر دهه 60 و ماهنامه «فیلم» می برد.

در ذهنم شماره های ماهنامه «فیلم» را ورق می زنم و به یاد می آورم که در آن سال ها خوانده ام رمان «توپچنار» نوشته انسیه شاه حسینی تبدیل به فیلم شده است. فیلمی به نام «آب را گل نکنید» ساخته شهریار بحرانی به گمانم.پیش از آنکه بیشتر نام شاه حسینی را مرور کنم، «قلقلک» تمام می شود و ناگهان روی پرده، این جمله به خط قرمز نقش می بندد؛ شب بخیر فرمانده.

طبیعتا من و پنج نفر دیگری که در سالن سینما نشسته ایم، منتظریم که در ادامه، تیتراژ فیلم بیابد، اما عنوان «شب بخیر فرمانده» کات می خورد به صحنه ای مهیب و هولناک از جنگ با صدای بلند و گوش خراش توپ ها و مسلسل ها. ..


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 15:13  توسط محسن فرجی  | 

رویارویی تلخ/ نقدی بر چوب خط

مرضیه ریاحی عزیز لطف کرده و نقد کوتاهی روی چوب خط  نوشته که علاوه بر خبرگزاری شهر در وبلاگش هم دیده  می شود.سپاسگزارش هستم. 
|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 18:47  توسط محسن فرجی  | 

بخشی از رمان کودک لی لی و گرگ

آقا و خانم دولافوی از همه ی دنیا بی خبرند، چون نه راديو دارند، نه تلويزيون و هيچ وقت هم روزنامه اي به دست شان نمي رسد.به همين خاطر لي لي فكر مي كند دنيا مثل بهشت است.درست مثل باغچه‌شان كه  هر چيزي در آن اتفاق مي افتد، قشنگ و دوست‌داشتني است.*

* لي لي و گرگ، نوشته ي ميشل كورنك اوتوجي، ترجمه ي ركسانا سپهر،كتاب هاي فندق(واحد كودك نشر افق)،۱۳۸۵

|+| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 20:32  توسط محسن فرجی  | 

در ستایش شب بخیر فرمانده

امروز رفتم فیلم شب بخیر فرمانده ساخته ي انسیه شاه حسینی را دیدم.هنوز گیجم.سراسر فیلم گریه کردم.فعلا فقط می توانم بگویم که نجيب، درخشان و سخت تكان دهنده بود.من از همه ي دوستانم و همه ي آن ها كه اين مطلب را مي خوانند، خواهش مي كنم حتما شب بخير فرمانده را ببيند.

سر فرصت، مطلب مبسوطي درباره ي اين فيلم خواهم نوشت كه در  روزنامه ي كارگزاران چاپ خواهد شد و بعد همان نوشته را مي گذارم در اين جا.

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 18:54  توسط محسن فرجی  | 

در حواشی فیلم 300 و قصه ی حسین کرد شبستری

یک توضیح ضروری: من فیلم ۳۰۰ را ندیده ام و برخلاف خیلی از کسان دیگری که فیلم را ندیده اند و از مخالفان سفت و سختش هستند نمی توانم مخالف این فیلم یا هر چیز ندیده ی دیگری باشم.ولی شنیده هایم ـ مثل شنیده های همان دیگران ـ حاکی از آن است که این فیلم ایرانیان را قومی وحشی و خشونت طلب نشان داده است. حالا که گرد و خاک ها کمی خوابیده است و از جامه دریدن ها علیه فیلم ۳۰۰ کاسته شده است دوست دارم  نیم نگاهی به یک داستان ایرانی بیندازم که شاید با همین بحث ها بی ارتباط نباشد:
در ایام عید مجالی دست داد كه بعد از یک سال کتابنخوانی، حسابي كتاب بخوانم.يكي از اين كتاب ها كه خيلي وقت بود دلم مي خواست بخوانم و  گرفتاري در چرخدنده ي زندگي روزمره نگذاشته بود، قصه ي حسين كرد شبستري بود. از اين كتاب در سال هاي اخير دو چاپ پيراسته توسط دو ناشر معتبر به بازار  نشر آمده است كه من هم  به يكي  از همين چاپ ها دسترسي داشتم.
خلاصه اين كه كتاب را باز كردم و با اشتياق شروع كردم به خواندن، اما با عصبيت و حيرت كتاب را بستم؛ حيرت از اين كه چگونه چنين داستان مهملي ۴۰۰ سال تمام نقل محافل و شب نشيني هاي ايرانيان بوده و از آن به عنوان قصه اي شيرين و جذاب ياد مي شده؟ ...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 17:36  توسط محسن فرجی  | 

نامه ی نیما یوشیج به خواهرش بهجت الزمان

رودخانه در شب های تاریک چه حالی دارد؟گلهای زرد کوچکی که روی ساحل باز می شوند،مثل اينكه مي خواهند از پستان هاي رودخانه شير بخورند، شبيه به چيز هستند؟
براي تو يك كلاه از گل درست مي كنم كه هرچه پروانه است، دور آن جمع بشود.براي تو پيراهني به دست مي آورم كه در مهتاب ، مهتابي رنگ و در آفتاب به رنگ آفتاب باشد.اين چه رنگ پيراهني است؟
اگر گفتي اين وعده ها كه مي دهم ، مثل اين دنيا راست يا ...،براي تو از آن اسباب بازي ها مي خرم كه دلت بخواهد.به شرط اينكه فكر كني ببيني چه سوغاتي خوبي مي تواني از كنار رودخانه ها براي من بياوري.

|+| نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 16:28  توسط محسن فرجی  | 

دعوتي دوباره براي نوشتن پنج آرزوي زندگي

آرمان اسلامبولچي که یکی از موفرفری ترین، بامزه ترين، خنده روترين و سيگاري ترين(!) دوستان من است براي مطلب قبلي ام كامنت گذاشته و طي آن يادآور شده است:ای کاش ماهم کودک بودیم، یا کاراکتر داستان هایت تا بلکه در آرزوهای پنج گانه می گنجیدیم !
خيلي جالب است كه بعد از نوشتن مطلب قبلي و دعوت از بچه ها براي نوشتن آرزوهايشان، به ذهنم رسيد كه چرا آرمان را ننوشتم؟حالا بدين وسيله رسما از او دعوت مي كنم كه پنج آرزويش را بنويسد.علاوه بر آن ضمن تشكر از شبنم رحمتي ، كامران محمدي و ايمان عابدين عزيز كه دعوت من را لبيك گفتند از  جواد عاطفه و داوود پنهاني دعوت مي كنم كه پنج آرزوي مهم شان را بنويسند  و به دوستان شان بگويند كه  به  اين فراخوان پاسخ بدهند.

|+| نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 18:1  توسط محسن فرجی  | 

پنج آرزوی من

محمد مطلق عزیز من را به یک فراخوان جدید دعوت کرده است که نوشتن پنج آرزوست.من هم ضمن استجابت(!) خواسته ی او از يوسف عليخاني، كامران محمدي، شبنم رحمتي و ايمان عابدين دعوت مي كنم پنج آرزوي خود را  در وبلاگ هايشان بنويسند.اين هم آرزوهاي پنج گانه ي من( اگر به نظر نخ نما مي آيد به بزرگواري خودتان ببخشيد):

۱- سلامتي همه ي كودكان دنيا

۲- صلح، صلحي ابدي و پايدار

۳- آرامش  ذهن و روان براي خودم، اطرافيانم، دوستانم و همه ي مردم  جهان

۴ـ نوشتن داستان هاي خوب و جذاب

۵-... ( شرمنده ام ،اين يكي خيلي خصوصي است)

|+| نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 19:6  توسط محسن فرجی  | 

چهره نگاری من توسط یوسف علیخانی

دوستم یوسف علیخانی لطف کرده و عکس هایی که از من گرفته در تادانه گذاشته است.به همراه متنی کوتاه که در ادامه همراه با عکس ها می خوانید و می بینید:

امروز آمدم عکس‌هایی که از محسن فرجی در نوروز امسال گرفتم، در تادانه بگذارم و به بهانه‌اش، دیداری هم با او بنویسم که دیدم جالب است نمی‌توانم.
محسن فرجی را از سال 1370 می‌شناسم. از زمانی که او فیلمسازی می کرد در سینمای جوان قزوین و من دانش‌آموز این انجمن بودم. بعد هم برادرش مسعود، که معاون انجمن بود رابط ما شد و عکس‌هایی از محسن فرجی سرباز دیدیم که شاعرانه،‌سیب در بغل داشت و تنهایی و سهراب سپهری.
سال 72 با هم دانشگاه تهران قبول شدیم؛ او روان‌شناسی و من ادبیات عرب. بعد هم در یک خوابگاه بودیم؛ خوابگاه سنایی و کوی دانشگاه تهران.
بعد هم همکار شدیم؛ او خبرنگار گروه فرهنگ و ادب روزنامه انتخاب و من مترجم گروه ماهواره این روزنامه.
با هم بودیم و این با هم بودن شاید نمی گذارد خیلی چیزها بنویسم درباره اش. درباره‌ کتاب‌هایش. درباره داستان‌هایش. گزارش‌هایش و ... چرا که همیشه و همواره در نوشته هایم از او نوشته ام و غیرممکن است مطلبی نوشته باشم و نامی از محسن فرجی در آن نباشد. اما عکس خوب از او تا به حال نگرفته بودم.
نوروز امسال زنگ زد که منزل خاله همسرش مهرافروز هستند و ما هم رفتیم به آنجا. مکانی جالب و عجیب بود برای عکاسی. این عکس‌ها یک از هزاران آن روز است از محسن فرجی، مهرافروز خانم، غزل‌بانو و بامداد

محسن فرجي

محسن فرجي


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 16:42  توسط محسن فرجی  |