تبليغاتX
غزلداستان
ترجمه ی داستانی از من

سایت آتي بان مدتی است که داستان «می گویم عیب ندارد » من را به همراه ترجمه ی انگلیسی اش گذاشته است.البته این ماجرا خیلی جدید نیست و تنبلی من مانع شده بود که لینکش را در وبلاگم بگذارم.  حالا فرصتی است که ضمن سپاس از جناب بی نیاز عزیز و همچنین مترجم داستان  و دوستان سایت آتی بان،  متن ترجمه را در اين جا بگذارم:

 

 

She took off her green shoes and passed the covered stairs to go to top floor. Man looked at the girl’s dirty and cleft ankles.

She lounged about her heavy and careless body on the carpet.

 

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 20:33  توسط محسن فرجی  | 

فراخوان ساخت فيلم در مورد سعيد موحدي

رضا زنگي آبادي، داستان‌نويس و فيلم‌ساز در حال ساخت فيلمي درباره زنده‌ياد "سعيد موحدي" است. از تمامي كساني كه مطالبي اعم از عكس، فيلم، دست‌نوشته يا يادداشت و ... از موحدي دارند، درخواست مي شود با رضا زنگي‌آبادي تماس بگيرند.
تلفن
09132431276

ايميل
info@khanesh.ir

آدرس پستي
كرمان، صندوق پستي 1491 – 76135
|+| نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 14:51  توسط محسن فرجی  | 

آرزوهای برباد رفته...

ای کاش اساسا چیزی یه اسم رادیو وجود خارجی نداشت.
|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 16:6  توسط محسن فرجی  | 

یک پیشنهاد بی شرمانه از شیخ اجل سعدی!

عود است زیر دامن،يا گل در آستينت

يا مشك در گريبان، بنماي تا چه داري؟

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 15:58  توسط محسن فرجی  | 

تنهايي و رنج

اول می خواستم در مورد دوست سابقی بنویسم که از طریق نامه ای الکترونیکی، سعي كرده بود تهمت زشتش را به من،توجيه كند.طفلك آسمان را به ريسمان را بافته بود تا از زير اشتباهش فرار كند.اما ديدم جز خنديدن به اين تقلاي بيهوده اش و نوشتن اين كه توجيه ،كار مضحك و باطلي است و فقط آمار اشتباهات آدم را زياد مي كند،چيز ديگري براي گفتن ندارم.بنا براين تصميم گرفتم كه جملات درخشاني را از  ايگيو گاريوك،شمن قبيله ي اسكيموي كاريبا در شمال كانادا نقل كنم.اين جملات را از كتاب بسيار خواندني «قدرت اسطوره» (جوزف کمبل/عباس مخبر) در این جا می آورم که  می تواند برای همه ـ چه  آدم هاي توجیه گر و چه آدم هاي بزرگ ـ مفید باشد:تنها خرد حقیقی دور از انسان ها،در تنهايي بزرگ زندگي مي كند، و تنها از طريق رنج مي توان آن را به دست آورد.فقط تنهايي و رنج است كه دريچه ي ذهن را به روي آنچه بر ديگران پوشيده است باز مي كند. 
|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 20:57  توسط محسن فرجی  | 

جسورانه، تکنیکی، کوتاه و پرمایه

 

تحلیل داستان « تو منشی آقای رییسی؟ » از مجموعه داستان « چوب‌خط »

نوشته محسن فرجی

ناشر: قطره                                                                                                 

نوشتار زیر صرفا" نقدی بر داستان مذکور است و هیچ ارتباطی با دیگر داستان‌های مجموعه ندارد.

  مهدی علاقمند


« تو منشی آقای رییسی؟ »، داستانی به شدت اجتماعی است: تک‌گویی مادری که دخترش برای درآوردن خرج ترمیم آن‌چه که پرده بکارت می‌نامند، به‌ناچار ( از روی فقر ) تن می‌فروشد تا شرایط پیش‌آمده‌ی ازدواج را از دست ندهد ( سه ماه دیگر با نامزدش ازدواج کند. )

 مادر دختر، در این تک‌گویی همه‌ی تلاش خود را در عین صداقت به کار می‌بندد تا بی‌گناهی دخترش را به منشی شرکتی که او هم یک زن است؛ ثابت کند: « اینا رو گفتم که یه وقت خدای نکرده فکر نکنی دختر من آدم خرابی‌یه. »

چرا که دختر هم‌زمان با صحبت‌های مادرش، در اتاق رییس شرکت، مشغول « درآوردن خرج قضیه » است.

داستان، مطلقا" از زبان مادر دختر روایت می‌شود. مادری که در عین مادر بودن، راوی صادق و قابل اطمینانی برای خواننده است و خواننده در سیر روایت داستان به او و حرف‌هایش اعتماد می‌کند. آن‌قدر صادق است که درباره معشوق سابق دخترش ( خطاب به منشی ) می‌گوید:

« ... نمی‌دونم، خدا عالمه، شاید اونم نمی‌خواسته این‌جوری بشه... » ...

 

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 15:35  توسط محسن فرجی  | 

از نامه ی اولگا کنیپر به همسرش آنتوان چخوف

نامه های ناشناس همیشه واقعیت را می گویند.من عاشق می شوم و هر لحظه به تو خیانت می کنم که در این شکی نیست.اما باز آخر سر پیش تو می آیم و تنها مال تو خواهم بود.ما هر دو سعادتمند خواهیم بود.فقط بگو ببینم کجا همدیگر را ببینیم؟*

* دلبند عزیزترینم/ ترجمه ی احمد پوری/نشر باغ

|+| نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 17:11  توسط محسن فرجی  | 

باز هم از حضرت حافظ

شکایت شب هجران فرو گذاشتن بهْ

به شکر آنکه بر‌افكند پرده روز وصال

چو يار بر سر صلح است و عذر مي‌خواهد

توان گذشت ز جور رقيب در همه حال

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 17:39  توسط محسن فرجی  | 

از حضرت حافظ

مِی نوش و جهان بخشْ که از زلف کمندت

شد گردن بدخواهْ  گرفتار سلاسل

دور فلکی یک رهه بر منهج عدل است

خوش باش که ظالم نبَرَِِد راه به منزل

|+| نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 14:48  توسط محسن فرجی  | 

شعری که همکارم چنگیز محمودزاده زیر شیشه ی میزش گذاشته بود و خودش نمی دانست از کیست

دوباره خواهیم بارید
شلنگ انداز بر بام ها خواهیم کوفت
و به دریا خواهیم رفت
|+| نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 17:50  توسط محسن فرجی  | 

...

كافه تيتر همه روزه به جز جمعه‌ها از ساعت ۱۱ صبح تا ۱۰ شب آماده‌ي ‌پذيرايي از شما نيست.
|+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 15:19  توسط محسن فرجی  | 

ناصر خسرو

من به یمگان در به زندانم از این دیوانگان
داد من بستان از این دیوانه مردم آی رب!

|+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 14:42  توسط محسن فرجی  | 

خیلی مخلصیم آقای نامجو!

سال ۸۶ در همان سه ماه اولش برای من سال غریبی بوده؛ سال درگذشت سعيد موحدي، سال تهمت تلخ يك رفيق سابق كه من را به يك زن فروخت، سال يك خيانت وحشتناك و سال خيلي اتفاقات ديگر كه اين جا نمي توانم بنويسم‌شان.

در اين سيل هولناك تلخكامي‌ها گمان مي كردم كه بنان عزيزم  مي تواند مثل هميشه دستم را بگيرد و نگذارد كه به تمامي فروبغلتم، اما انگار اين بار، استاد بزرگ، نفس گرمش را دميده بود به حنجره ي وحشي و عاصي يك  آواز‌خوان
‌جوان به اسم محسن نامجو.اين بار او مدد كرد كه زخم‌خورده و خسته به كنج پنهان خلوتم بخزم و با آن صداي شورانگيزش،حتي اگر شده لحظه‌اي، فراموش كنم كه چه بر سرم گذشته است .و البته كه ميان ‌آن  همه آوازهاي غمناك او ،يكي بود و هست كه خوشترم مي‌آيد؛همان كه قلندروار مي خواند:
زلف بر باد مده تا مدهي بربادم ...

|+| نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 18:36  توسط محسن فرجی  | 

شرمنده!

می‌دانم که هم تنفر و ترحم و هم قضاوت جنسیتی،مقولاتي پيشامدرن هستند.خيلي دلم مي‌خواهد مدرن باشم.اما اكنون، در همين لحظه، نگاهم به زن اين است:آميزه‌اي از تنفر و ترحم.
|+| نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 18:19  توسط محسن فرجی  | 

توضيح واضحات

‌‌ ‌
انسان کتری دود‌ زده نیست، انسان موس كامپيوتر نيست، انسان غاز نيست،انسان سينك ظرفشويي نيست.انسان احساس دارد،انسان خيال دارد،انسان خون و انديشه دارد.انسان را رعايت كنيم؛با همه‌ي رذيلت ‌ها و  فضيلت‌هاي ناچیزش.

 
انسان کفش نیست که دو‌ ماهه کهنه شود یا دل را بزند،انسان رنگ لباس نيست كه دو‌ ماهه مد شود و بعد از مد بيفتد، انسان نوار بهداشتي نيست كه يكبار مصرف باشد.انسان را رعايت كنيم؛با همه‌ي رذيلت ‌ها و  فضيلت‌هاي ناچیزش.

|+| نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 14:42  توسط محسن فرجی  | 

بخشی از شعر قصیده _ مهدی اخوان ثالث

من نمی دانم کدامین دیو
به نهانگاه کدامین بیشه‌ي افسون،
در كنار بركه‌ي جادو، پرم در آتش افكنده‌ست.
ليك مي‌دانم دلم چون پير مرغي كور و سرگردان
از ملال و و حشت و اندوه آكنده‌ست.

خوابگرد قصه‌هاي شوم و وحشتناك را مانم.
قصه هايي با هزاران كوچه‌باغ حسرت و هيهات.
پيچ و خم‌هاشان بسي آفات را آيات.
سوي بس پسكوچه‌ها رانده،
با غرورِ تشنه‌ي مجروح،
با تواضع‌هاي نادلخواه،
نيمي آتش را و نيمي خاك را مانم.

 

روزها را همچو مشتي برگِ زرد  پير و پيراري
مي‌سپارم زير پاي لحظه‌هاي پست.
لحظه‌هاي مست، يا هشيار،
از دريغ و از دروغ انبوه،
وز تهي سرشار.
و شبان را همچو چنگي سكٌه‌هاي از رواج افتاده و تيره،
مي‌كنم  پرتاب،
پشت كوه مستي و اشك و فراموشي.
جاودان مستور در گلسنگ ‌هاي نفرت و نفرين،
غرقه در سردي و خاموشي.

خوابگرد قصه‌هاي بي سرانجامم.
قصه‌هايي با فضاي تيره و غمگين؛
و هواي گند و گردآلود.
كوچه‌ها بن‌بست،
راه ها مسدود. 

|+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 16:27  توسط محسن فرجی  | 

بند اول از شعر در جدال آئینه و تصویر -احمد شاملو

دیری با من سخن به درشتی گفتةاید
خود آیا تاب‌تان هست كه پاسخي در خور بشنويد؟

رنج از پيچيدگي مي‌بريد‌‌
از ابهام‌ و 
            هر آن چه شعر را

                            در نظرگاه شما
  به زعم شما
        به معمائي بدل مي‌كند.

اما راستي را
از آن پيش‌تر
رنج شما از ناتوانائي خويش است
                                           در قلمرو«دریافتن»؛
كه اين جاي اگر از «عشق» سخنی می رود
عشقی نه از آن گونه است
                                 که تان به کار آید،
وگر فریاد و فغانی هست
همه فریاد و فغان از نیرنگ است و فاجعه.

 

خود آیا در پی دریافت چیستید
شما که خود
               نیرنگید و فاجعه
و لاجرم از خود
                 به ستوه
                             نه؟


  • دیری با من سخن به درشتی گفته اید
    خود آیا تاب تان هست 
    که پاسخی به درستی بشنوید
                                        به درشتی بشنوید؟
|+| نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 17:2  توسط محسن فرجی  | 

در باب نادانی من و مصطفی قوانلو قاجار و اینگمار برگمن!

هفته نامه‌ي جهان سينما در شماره‌ي اخير خود يك نظرخواهي انجام داده و از ۶۶ منتقد و سينمايي‌نويس درباره‌ي بهترين فيلم فصل بهار پرسيده است.تا اين جاي قضيه مشكلي ندارد؛چيزي كه مايه ي تعجب و البته تاسف است، اين است كه از اين ۶۶ نفر، ۴۳ نفر فيلم خون‌بازي را به عنوان فيلم برگزيده‌ي فصل انتخاب كرده اند.من وقتي چنين آماري را ديدم ، اول به عقل ناقص خودم شك كردم؛ چون به نظر من ، خون بازي به جز فيلمبرداري درخشان محمود كلاري،در مجموع فيلم مهمل و پرت وپلايي است.اما ناگهان يادم آمد كه مصطفي قوانلو قاجار در وبلاگش نقدي مختصر بر اين فيلم نوشته و گفته بود كه ضعف اساسي خون‌بازي از كجا آب مي‌خورد.يادآوري نوشته‌ي او كمي آرامم كرد كه در اين دنياي منتقدان  فاضل و همه چيز فهم، آدم هاي ناداني مثل من هم پيدا مي شوند.اين هم بخشي از نوشته‌ي قوانلو قاجار:فرض كنيد شما يك تهيه كننده باسابقه هستيد(جهانگيركوثري). يك ارگان دولتي(سازمان فرهنگي هنري شهرداي تهران) از شما مي خواهد فيلمي درباره اعتياد به موادمخدر بسازيد. شما طبعا از همسرتان كه كارگردان خوشنامي هم هست(رخشان بني اعتماد) كمك مي‌گيريد. نقش اول فيلم هم كه تكليفش معلوم است دخترتان(باران كوثري). از ستارگان و بازيگران حرفه اي سينما هم دعوت مي كنيد تا در فيلم شما بازي كنند(بهرام رادان، مسعود رايگان، بيتا‌فرهي). يكي از بهترين تصويرداران سينما مدير فيلمبرداي فيلم شما مي‌شود (محمود كلاري).عوامل حرفه اي ديگر هم هستند.
انتظار همگان اين است كه با بودجه دولتي و عوامل حرفه اي يك فيلم خوب و خوش ساخت ببينند.(همانند گيلانه) اما نتيجه كار مثل اكثرقريب به اتفاق كارهاي سفارشي و توصيه اي سرانجام خوشي ندارد.

اما نكته ي قابل تامل‌تر در نظرسنجي هفته‌نامه ‌ي جهان سينما اين بود كه هيچ كدام از اين ۶۶ منتقد و سينمايي‌نويس(به جز من البته!) كوچك ترين اشاره اي به فيلم شب به خير فرمانده نكرده بود! براي اين كه متهم نشوم كه مرعوب جشنواره هاي بين المللي و نگاه چشم آبي ها هستم ، اشاره اي به جوايز و موفقيت هاي  جهانی اين فيلم نمي‌كنم وتنها پيام اينگمار برگمان را برايتان بازگو مي كنم كه او هم مثل من و در اوج ناداني،گمان كرده بود كه شب به خبر فرمانده فيلم بزرگ و برجسته اي است.برگمان ضمن امضا كردن يكي از كتاب هايش براي انسيه شاه‌حسيني ـ كارگردان شب به خير فرمانده ـ به او پيغام داده بود: به شما تبريك مي گويم.شما با اين فيلم چيزي به گنجينه‌ي‌سينماي جهان افزوده‌ايد.

|+| نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 16:40  توسط محسن فرجی  | 

...

و این جهان به لانه‌ي ماران مانند است...
|+| نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 19:29  توسط محسن فرجی  | 

شعری از مریم موسوی

هم از تو هم از پروانه ها

انزجار دارم

که با احساسات گلها بازی می کنید*

 

*به نقل از وبلاگ کاغذ مچاله

 

|+| نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 15:13  توسط محسن فرجی  | 

بهترین دعای جشنواره دست‌های کوچک دعا مستجاب شد

 

جایزه ویژه بهترین دعای تحویل سال دومین جشنواره دستهای كوچك دعا به دختری اختصاص یافت كه هفته گذشته در اثر بیماری خونی از دنیا رفت.

 

«پریا پروار» دختر 10 ساله، كه با دعای "شفای همه بیماران بستری در بخش خون بیمارستان كودكان تبریز"، در این جشنواره شركت كرده بود، 4روز قبل از مراسم اعطای جوایز این جشنواره از دنیا رفت.

پریا در دعای خود نوشته بود: «من همراه مادرم برای تحویل سال نو بیدار مانده بودیم چون سال تحویل ساعت 3 بامداد بود و بقیه خواب بودند. مادرم از من خواست كه موقع سال تحویل هز چه از خدا می خواهم ،بخواهم من هم توی دلم از خدا خواستم كه من و تمام بچه های بیمارستان را شفا بدهد. و ای كاش خدا این حرفم را بشنود.»

از میان 6000 دعای ارسالی از 30 استان و همچنین كشورهای افغانستان و جمهوری آذربایجان به دبیرخانه جشنواره، دعای "پریا پروار" به همراه دعای 14 كودك دیگر به خاطر ویژگی های متجلی در نوشته هایشان به عنوان برگزیدگان بخش ویژه جشنواره معرفی شد.

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 14:37  توسط محسن فرجی  | 

ویژه نامه علی دهباشی - روزنامه ی کارگزاران

همچنان سایت روزنامه ی کارگزاران مشکل دارد و امکان دسترسی به آرشیوش نیست.ویژه ‌نامه ي دهباشي در روزنامه ي كارگزاران ، شنبه چاپ شد.اما به دليل مشكلات سايت، يوسف عليخاني خودش زحمت كشيد و گذاشت توي تادانه.بخوانيد .خواندني است.
|+| نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 17:48  توسط محسن فرجی  | 

برسد به دست مارسیا_7


از من گل بکار

طوری که در دفترم، یک قافیه از تو کم بیاورم!

انگار کسی آن دورها

تبدارترین صدای پای گنجشک ها را ، پاشویه می کند!

 

فراموش نکن

اگر رها کنی، یک نوازش از دست های تو کم می شود!

فراموش نکن که باید مرا بنویسی

یک جای خالی بزرگ گوشه ای از بازویت مانده است

مرا آن جا یادداشت کن که یادت نرود!

 

فراموش نکن که باید از من یک غصه بسازی

من قول می دهم به کسی نگویم که چشم هایت چقدر کال است

مثل یک غریزه ی خشکیده در شتاب!

 

من از صدایت عرق کرده ام

تو فقط یک غصه از من بساز و مرا وصل کن به تمام بیابان هایی که مثل من، منظور اشتیاق ناپیدای یک آوازند

 

من ترحم کوچکی هستم

شعر تاریک هراسانی هستم که از ابتدای خودم می ترسم

و دست هایم از سنگینی این جریمه ها شکایت دارند

مهربانی من از تنهایی ام ترک می خورد

       می دانم

       می دانم

جای خالی بازویت از روزانه بودن من پرهیز می کند!

پس تا صدای مرطوبی از این رخنه های همیشگی عبور نکرده باید دست به کار شویم

باید در سایه برویم

باید در سایه برویم

 

تو نمی دانی که یک ترانه ی مهتابگون از دست های تو به من رسیده است

      پس مرا ناز کن

از من گل بکار

من یک عطر ناپیدا در نوازش تو پنهان کرده ام!

 

فراموش نکن

      اگر رها کنی

            یک نوازش از دست های تو کم می شود

 

من از صدایت عرق کرده ام و محتاطانه گرسنه ام

من گرسنه ام و خواب هایم را می فروشم

من تمام خواب هایم را به چشم های کالی می فروشم که سیرم کند

مرا

 

دست هایم را

 

موهایم را...

 

راستی! یک خاطره از موهایم بگو!

می خواهم با عمق دود گرفته ی شش هایم از خنده های تو سرشار شوم

بگذار قصه ام را تکرار کنم

بگذار به همه بگویم که پهنه ی بغض های تو جای خوبی است برای کز کردن

 

ناشناس!

وقتی مرا می بوسی، من چروک های تعبیر خوابم را به یاد می آورم

 

به جای این تنفس دست نخورده در لابه لای ماندگاری دفترت

کنج انگشت های مرا قاب کن!

 

چه چشم های آشنایی

تو همان سایه ای نبودی که یک روز نیمه ی پنهان پلک هایش را در ایستگاه جا گذاشته بود؟

حیف شد

حیف شد

من سایه ی سبک مهربانیم را در کیف دوستم جا گذاشته ام!

 

تو چقدر اتفاقی ریشه می کنی ناشناس

درست مثل پرهیز حرف ها ، وقتی که وقت نیست!

وقتی در میان دو عقربه به سختی نفس می کشم!

حیف شد

باور کن که من بارها تخم احساس های تو را کاشتم

ولی باغچه هنوز خالی است

باغچه همیشه خالی است!

 

من را ورق نزن

همین صفحه های کدر را موزیانه بکار

من نمی دانستم که تو با ماهیخوارها میانه داری

                                                    ماهی کوچک من!

                                                      ماهی کوچک من!

 

 

زنبورها که امان دادند به پیراهنم بیا

زنبورها به گل های پیراهنم امان نمی دهند

اگر زودتر گفته بودی که مسافری

من می توانستم از گونه هایم برایت لقمه بگیرم تا در اتوبوس گرسنه نمانی!

 

از من گل بکار

انگار کسی آن دورها

تبدارترین صدای پای گنجشک ها را ، پاشویه می کند!

مرا

         آهسته

آهسته

                       به یاد بیاور

 

     و آهسته

                   آهسته

 

به خاطر بسپار!

 

                                                                             حدیث لرز غلامی

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 16:15  توسط محسن فرجی  | 

برسد به دست مارسیا_ 6

   به سينه مي زندم سر، دلي كه كرده هوايت
   دلي كه كرده هواي كرشمه‌هاي صدايت
   نه يوسفم، نه سياوش، به نفس كشتن و پرهيز
   كه آورد دلم اي دوست! تاب وسوسه‌هايت
   ترا ز جرگه‌ي انبوه خاطرات قديمي
   برون كشيده‌ام و دل نهاده‌ام به صفايت
   تو سخت و دير به دست آمدي  مرا و عجب نيست
    نمي‌كنم اگر اي دوست، سهل و زود ، رهايت
    گره به كار من افتاده است از غم غربت
   كجاست چابكي دست‌هاي عقده‌گشايت؟
   به كبر شعر مَبينم كه تكيه داده به افلاك
   به خاكساري دل بين كه سر نهاده به پايت
   "دلم گرفته برايت" زبان ساده‌ي عشق است
    سليس و ساده بگويم: دلم گرفته برايت!

حسين منزوي

|+| نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 15:35  توسط محسن فرجی  | 

برسد به دست مارسیا_ 5

حکایت بارانی بی امان است
                         اینگونه که من
                                        دوستت مي‌دارم
شوریده‌وار و پريشان باريدن
بر خزه‌ها و خيزاب‌ها
به بيراهه و راه‌ها تاختن
بي‌تاب، بي‌قرار
دريايي جستن
و به سنگچين باغِ بسته‌دري سر نهادن
و تو را به ياد آوردن
چون خوني در دل
كه همواره
فراموش مي شود
حكايت باراني بي‌قرار است
                      اینگونه که من
                                          دوستت مي‌دارم.

شمس لنگرودي

 

 

|+| نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 15:28  توسط محسن فرجی  |