تبليغاتX
غزلداستان
هنوز هم...

زیرٍ آسمان هیچ چیز تازه‌اي نيست
|+| نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 18:25  توسط محسن فرجی  | 

شعری از زنده یاد بیژن نجدی

درختی می آید

مه
جنگل
شلیک می‌كنيم
گلوله مي‌گذرد از زير پستان يكي آهو
از لاي شاخه‌هاي گوزن
مه
جنگل
رودخانه مي آيد
با درختي افتاده روي آب
مه
جنگل
صدايي گذشت از زير پستان ورم‌كرده‌ي يك آهو
از روي شاخ‌هاي گوزن
از جنگل روي پيشاني
آن پستان هراسيده
مه
جنگل
رئدخانه مي‌آيد با درختي افتاده روي آب.

|+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 19:6  توسط محسن فرجی  | 

اگر چه مدت مدیدی است از معنا کردن چیزها می گریزم، اما:

زيستن يعني در درون خود با اشباح نيروهایِ ظلمت در آويختن.نوشتن يعني آزمودنِ ژرف ترين خودِ خويشتن.

                                                                                          هنریک ایبسن 

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 17:33  توسط محسن فرجی  | 

از خودم می پرسم :

می توان به بی قضاوتی رسید؟ رسیدن به بی قضاوتی، جنگ و جدل ها را كم نمي‌كند؟چه تفاوتي بين بي‌قضاوتي و بي‌نظري هست؟ قضاوت نكردن چه پيامدهايي دارد؟اگر بي‌قضاوتي به بي‌كنشي ختم شود ، رويكردي عرفان زده نخواهد بود كه با مقتضيات جهان مدرن، سازگار نيست؟
|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 17:15  توسط محسن فرجی  | 

مدتی است به این فکر می کنم که...

رسیدن به مرحله‌ي نااميدي، چه صعب و در عين حال چه زيبا و جذاب است؛اين كه به هيچ چيز و هيچ كس اميد نداشته باشي،نه در زمين و نه در آسمان.گمان مي كنم رسيدن به اين مرحله، يعني رويين‌تن شدن در برابر تمام چيزهايي كه در ارتباطات انساني ما را آزار مي‌دهد و مي‌تواند نقطه‌ي تهديدي باشد.به فرض ، در صورت رسيدن به اين نااميدي عظيم،هيچ گاه از بدكرداري ديگران،حتا صميمي‌ترين دوستان، مغموم و مغبون نخواهيم شد؛چراكه  از ابتدا به آن دوست هم اميدي نبسته بوديم تا از رفتارش دلخور شويم.
 و البته که این فقط یک مثال ساده بود.همين.
|+| نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 19:21  توسط محسن فرجی  | 

عکس آدم های غایب
 

 

آدم‌های اين عكس، روزگاران غريبی پيدا كردند. عكس را در سوم جولای 2003 در لندن گرفتيم. يعني از ما گرفتند. من نفر چهارم از سمت راست هستم.

حالا برويم سراغ احوالات اين آدم‌ها: نفر اول از سمت راست كه كلاه به سر دارد، طراد ابوحماده خبرنگار مصری است كه در جنگ عراق و امریكا ناپديد شد و ديگر خبری از او به دست نيامد. نفر دوم، يژنی بولك فيلمبردار لهستانی نشنال جئوگرافيك است. يژنی در جريان ساخت يك فيلم مستند، شيفته‌ی دالايی لاما شد. او به زندگی و همه چيز پشت پا زد و حالا گويا در قله‌های تبت زندگی می‌كند و با دنيا قطع رابطه كرده است. نفر سوم ميكيس پاپاكيس گياه‌شناس يونانی است كه به آفريقا رفت و به يك دختر غنايی دل باخت، اما ناكام و سرخورده از عشق، به يونان برگشت و در كنار مقبره نيكوس كازانتزاكيس مجاور شد. شنيده‌ام كه از روز مجاور شدن تا امروز، با هيچ كس حرف نزده است. نفر چهارم من هستم. نفر پنجم، ماكس مون سليه، نقاش فرانسوی است كه تخصص‌اش نقاشی كشيدن از مورچه‌ها بود. كار او به جنون كشيد و به همراه مادرش كه زنی پريشان و معتاد به كراك بود، در يكی از تيمارستان‌های مارسی بستری هستند.نفر آخر هم آلخاندرو مه‌ير نوازنده‌ی كولی آرژانتينی است. حرفه‌ی او گيتار زدن و نوشيدن شراب‌های تلخ ارزان قيمت بود. آلخاندرو يك روز صبح، بی‌خبر ما را جا گذاشت و رفت، اما گيتار و كفش و بطری مشروبش را برايمان به يادگار گذاشته بود.

دست تقدير، من و آدم‌های اين عكس را دور هم جمع كرده بود تا 47 روز در قریه‌ی كيدچستر از توابع نيوكاسل زندگی كنيم. حالا همه‌ی آن‌ها تبديل به آدم‌های غايب شده‌اند كه فقط در اين عكس، كنار هم مانده‌اند.

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 19:37  توسط محسن فرجی  | 

شعری از اکبر اکسیر

حمایت

گاو، گاو است
چه در هلند باشد چه در اسپانيا
چه مال مش حسن باشد چه كار مهرجويي
من به دادخواهي گاوهاي جهان آمده‌ام
قصاب مهرباني هستم
جنب سفارت هند
گوشت گوساله موجود است!

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 18:39  توسط محسن فرجی  | 

ende تنظیمٍ خبر...!

معمولا اخباري كه از سوي روابط عمومي نهادها م مراكز فرهنگي و هنري(؟) به روزنامه ها  صادر  مي شود پر از غلط‌هاي ويرايشي و نگارشي است.اما در ميان آن‌ها روابط عمومي مركز فرهنگي هنري صبا چیز دیگري است؛«را» ی بعد از فعل، «گردید» به جای «شد»،«نمود » به جای «کرد» که جزو الزامات اخبار ارسالی آن هاست.اما خبری که در ادامه مي‌ آید حاوی دو نکته ی مهم  هم هست.یکی اطناب وحشتناک آن  و تكرار مكررات احمقانه‌اش  و دیگر هم این که بعد از این همه مهمل بافی معلوم نیست که بالاخره زمان برپایی نمایشگاه کٍی است!! بخوانید و حال کنيد:

گالري ملي ايران؛ ميزبان هنر مازندران

 

موسسه فرهنگي هنري صبا در ادامه سلسله نمايشگاههاي هنرهاي استاني، نمايشگاه آثار هنرمندان نوگراي استان مازندران را بر ديوارهاي نگارخانه ملي ايران مي نشاند.

 

به گزارش روابط موسسه فرهنگي هنري صبا وابسته به فرهنگستان هنر، اين مجموعه در ادامه سلسله نمايشگاههاي آثار هنرمندان نوگرا در استانهاي مختلف ايران، اين بار نمايشگاه نقاشان نوگراي استان مازندران را در نگارخانه ملي ايران بر پا مي كند. نگارخانه ملی ایران، كه ميزبان نمايشگاه هنرمندان مازندران خواهد بود كليه نمايشگاههاي هنرهاي تجسمي با محوريت هنر ملي، هنر حوزه تمدني ايران، هنرهاي محلي، قومي و بومي باشد را به صورت پیوسته و متمرکز برگزار مي گردد.

نگارخانه ملی ایران به عنوان يكي از اصلي ترين كانونهاي ارائه هنر استانها و نواحي ايران به جامعه هنري كشور، بزرگترين هدف خود را ايجاد فرصت و امكاني براي شناسايي هنرمندان سراسر ايران تعريف كرده و تاكنون با  برگزاري 8 دوره  نمايشگاههاي استاني شامل : اصفهان، فارس، قزوين، كرمان، خوزستان، سيستان وبلوچستان، تبريز و كردستان نهمين دوره را با نمايش آثار نقاشي نوگراي استان مازندران ميزباني خواهد كرد.

نمايشگاههاي استاني صبا هم اكنون در هشتمين دوره خود موفق به ايجاد ارتباط ، تعامل و گفتگوي وسيعي ميان هنرمندان شهرها و استانهاي مختلف كشورمان گرديده و موجب آشنايي هنرمندان تهران با قابليت ها و توانمندتيها و خلاقيت هاي هنرمندان و نقاشان ايران و مضامين و  مايه هاي قومي اين هنر ها در يك چشم انداز وسيع شده است.

گفتني است نگارخانه ملي ايران كه آماده بازديد علاقمندان اين نمايشگاه خواهد بود پذيراي تمامي نمايشگاههايي است كه به «هنر ملي ايران» اختصاص مي يابد.

 

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 17:27  توسط محسن فرجی  | 

این "تو" ی لعنتی ...

چه قَدَر این «تو» که از گذشته های خیلی دور تا امروز در ادبیات و زندگی ما آمده است و نشانه ی معشوق است مثلاً ، برايم پوچ، تهي و بي معنا شده است.در اين لحظه فكر مي كنم اگر چيزي هم براي  عشق  ورزيدن وجود داشته باشد ، سوژه‌اش تنها و تنها مي‌تواند كودكان باشد كه با سادگي پاكشان به آسمان‌ها وصلند.جنبه‌‌ي ديگر عاشقانگي را شايد بتوان در شوق فرزندان به مادران جست‌وجو كرد.جز اينها عشقي ديگر، آن هم به يك معشوق يا معشوقه؟نه.حداقل براي من، نامفهوم است.
|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 16:38  توسط محسن فرجی  | 

شعری از سعید میرهادی

روزی
کنیزکی خواهم خرید
و گاه
صدایش می رنم
به کنج اتاق
تا بیابد و
برایمان
گریه کند

|+| نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 19:27  توسط محسن فرجی  | 

اميوارم شما هم مثل ما شيرين ‌كام باشيد

امروز به مناسبت روز خبرنگار به ما یک عدد شیرینی دانمارکی( گل محمدی ) دادند.من البته چون آدم طماعی هستم دو تا برداشتم و آقایی هم که شیرینی را تعارف می کرد بزرگواری کرد و چیزی نگفت.ما شیرنی هایمان را خوردیم و خیلی خوشحال شدیم.ما بابت همه ی نعمت ها خدا را شکر کردیم و دعا کردیم که همه مثل ما خوشبخت بشوند .ما خیلی از خوردن شیرینی لذت بردیم و بعد که سیر شدیم، از اين كه همه چيزاين قدر خوب و رو به راه است ابراز رضايت و خرسندي كرديم.ما اين قدر از خوردن شيريني خوشحال شديم كه مي‌خواستيم از شادي پر در بياوريم.
|+| نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 15:34  توسط محسن فرجی  | 

روز کدام خبرنگار؟
 
 ۱۷ مردادماه روز خبرنگار است مثلا و ما هنوز حقوق  خرداد  و تیر خود را  از روزنامه ی وزین کارگزاران دریافت نکرده ایم!
|+| نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 19:57  توسط محسن فرجی  | 

...

 !!
|+| نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 20:14  توسط محسن فرجی  | 

در پاسخ به یک دوست

مخالفت با تکنولوژی؟نه.به گمانم ابلهانه است.اما گويا فراموش كرده‌ايم كه تكنولوژي دارد خلوت ما را مي‌خورد.ما به سكوت نياز داريم تا بتوانيم گاهي به درون خود نگاه كنيم.ولي در محاصره ي امواج ماهواره‌ها، زنگ موبايل‌ها و اس ام اس ها قرار گرفته ایم.تکنولوژی اجازه ی تامل را از ما گرفته است که نتیجه اش فراموش کردن خود بوده و هست.به یاد می آورم پیرمردها و پیرزن هایی را در زمانی نه خیلی دور که در اتاق‌هاي ی نیمه تاریک شان می نشستند،بي حضور جعبه‌ي جادو.بي ماهواره و وي‌سي‌دي .آن ها چه مي‌كردند؟به گمانم در تنهايي و سكوت،به عمل انديشيدن مي‌پرداختند.شايد آن فكرها به انديشه‌اي فلسفيانه خنم نمي شده اما گمان مي‌كنم  محصولش خردٍ زيستن بوده است.ما حالا خردٍ زيستن را از دست داده‌ايم.چون بي تامل و واداده، برده‌ي تكنولوژي شده ايم تا صداي درون خود را نشنويم.
|+| نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 14:44  توسط محسن فرجی  | 

شعری از حدیث لرز غلامی

دعا کن این قفس از آسمان من برود

نیافریده شدن از جهان من برود!

دعا کن آب در آیینه محترم باشد

کلام مردن ماه ، از دهان من برود

دعا کن این نفس غرق در شکوفه ی سیب

به خواب باغچه ی نیمه جان من برود!

خدا بهار شد و توی گوش باران گفت:

" مباد ابر تو از آستان من برود!

مباد بنده ی این گنبد کبود شوی

کلاغ عاشقت از داستان من برود"

تو حرف اول روزی، تلفظت صبح است

نخواه رمز شبت از زبان من برود

اگر دعا نکنی شاید این دقیقه ی بکر

تلف شود، بپکد ، از زمان من برود!

 

|+| نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 18:37  توسط محسن فرجی  | 

تلخی این شبها را ، هیچ بهار نارنجی دلپذیر نمی کند ...


یک توضیح کوچک :من نه فاطی را نمی شناسم نه امانوئل را » نه آيدا را. حتي  نمي دانم نويسنده  از چه حرف مي زند.اما نوشته ي تيغ ماهي آن قدر برایم جذاب و دلچسب بود که نتوانستم از وسوسه ی گذاشتنش در وبلاگم خودداری کنم:

تاوان تمام اشتباهاتم ، تنهایی بود و تنهایی . تلخی این شبها را ، هیچ بهار نارنجی دلپذیر نمی کند . نگرانی های دم صبح را ، صدای هیچ پرندهء نشناخته ای ، شیرین نمی کند .
و من توی تمام خوب هام ، خواب های احمق پستم ، سرگردان کوچه ها و آدم هام .
آمدی ، یک جفت گوشوارهء تازه برایم بیاور . مثل همانی که توی خواب نخریدم . همان که دو تا نگین قرمز داشت و چندان قشنگ هم نبود . قشنگ نبود و با این همه خوب یادم هست که می خواستم بخرمشان . خوب یادم هست که تمام کلمات نگفته توی بیداریم ، بر زبانم بود . خوب یادم هست تمام خواب هام ، پر بود از آدم هایی که دیگر ندیدم شان .
و صدای قطار هنوز توی گوشم است که داشت می رفت در دل شب . تلق تلق . یا تتلق تتلق . یا هر چیزی .
و یادم هست گیر کرده بودم توی یک جا که شبیه هیچ شهری نبود و دره های عمیق داشت .
خوب یادم هست امتحان داشتم و هیچ نخوانده بودم .
و یادم هست مامان مرده بود و من داد می زدم و گونه هام خیس بود وبالشم هم هنوز ، وقتی بیدار شدم .
و آمدم پایین از آن سراشیبی که یکبار وقتی بچه بودم ، افتاده بودم از روی دوچرخه پایینش و آدم ها جمع شده بودند همه دورم .
و داشتم موهای آیدا را می بافتم درشت درشت .
و فال قهوه می گرفت بی رحمانه برایم فاطی . آخ فاطی ! بمیری که این همه ترساندیم توی خواب و بیداری ...
و خانه شبیه خانه نبود کوچه شبیه کوچه نبود و هیچ چیز شبیه هیچ چیز نبود ...

پس امانوئل ! چرا مرا ، این روزها هیچ چیز آویزان زندگی نمی کند ؟


|+| نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 20:31  توسط محسن فرجی  | 

درخواست مرضیه ریاحی برای کمک به مصطفی کرمی
 
برای تنِ مثله شده‌ی «مصطفی كرمی» .

عكس از هادی آفريده«مصطفی کرمی» تصویربردار فیلم‌های مستند و کوتاه، حدود 20 روز پیش هنگام تصویربرداری فیلم كوتاه «كاغذ باد» به تهیه‌كنندگی حوزه هنری استان گلستان دچار حادثه برق گرفتگی شد و بر اثر این حادثه در حالی که مسئولان اداره برق منطقه به گروه فیلمسازی اطمینان کامل داده بودند که هیچ خطری آنان را تهدید نمی‌کند؛ دو دست و انگشتان پاهایش را از دست داد.
مصطفی دانشجوی سینما در دانشگاه سوره است، جزو خانواده‌های جنگ زده مهران و پدر هم ندارد.
بیمارستان مهر تهران را كه بلدید، خیابان زرتشت. اگر به اتاق 334 طبقه اول سری بزنید؛ جوان مثله شده‌ای را می‌بینید كه روزی تصویربردار سینمای كوتاه بوده است. جوانی كه تمام نسوج و ماهیچه‌های داخلی‌اش دچار پختگی شده است.
جوانی كه روی تخت بیمارستان دراز كشیده، ناله می‌كند و دردش بیشتر از آنكه به خاطر قطع دست و پایش باشد به خاطر هزینه‌ی 100 میلیون تومانی بیمارستان است.
«مصطفی كرمی» اگر تا یك ماه و نیم دیگر بستری باشد و مورد جراحی‌های ترمیمی قرار بگیرد بعد از این مدت اگر قادر به پرداخت هزینه‌های اعضای مصنوعی بود، می‌تواند از اندام‌های مصنوعی استفاده كند.
متاسفانه طی 20 روز گذشته هیچ‌كس مسئولیت این حادثه را نپذیرفته؛ حوزه هنری باوجود اینكه تهیه‌كننده این فیلم بوده و عملا پذیرش مسئولیت درمان مصطفی را به عهده دارد از پذیرش این مسئولیت امتنا كرده و طبق شنيده‌ها حسن بنیانیان رئیس كل حوزه هنری قرار است یك كمك 5 میلیون تومانی به درمان مصطفی كرمی اختصاص دهد!
و از طرفی واحد خبر حوزه هنری نیر امروز در خبری دیگر اعلام كرد:«محمدرضا خاكپور، مدیر حوزه هنری استان گلستان درباره این حادثه گفت: پس از وقوع این حادثه تاثر انگیز، حوزه هنری گرگان، در بیمارستان‌های سطح استان، پی‌گیر كار درمان این هنرمند آسیب دیده شد و با ریاست دانشكده علوم پزشكی استان گلستان نیز رایزنی كرد تا كرمی به تهران منتقل شود.
او افزود: پس از بستری شدن این فیلمبردار در تهران، از حوزه هنری گرگان و از جانب دكتر بنیانیان، ‌رییس حوزه هنری، نمایندگانی به بیمارستان اعزام شدند تا از نزدیك در جریان مراحل درمان و وضعیت جسمی وی باشند.
خاكپور در پایان یادآوری كرد: هر چند حوزه هنری گلستان به موجب قراردادی كه با مجری طرح فیلم «كاغذ باد» منعقد كرده، مسئولیت حوادث احتمالی را بر عهده مجری طرح گذاشته، با این همه، ما به دلیل تعهد اخلاقی،‌ تمام تلاشمان را برای بهبود حال جسمانی این هنرمند مصروف خواهیم كرد.»
این خبر امروز در حالی در چندین خبرگزاری منتشر شد كه خانواده مصطفی كرمی صریحا اعلام كردند كه هیچ نماینده‌ای از طرف حوزه هنری تا به حال به دیدن مصطفی نیامده!
همچنین شب گذشته در خانه سینما جلسه‌ای جهت پی‌گیری حادثه كرمی با حضور اعضای «انجمن فیلم كوتاه ایران» و سیدرضا میركریمی برگزار شد كه در اين جلسه قرار شد كمیته‌ای برای پیگیری ابعاد دیگر این حادثه، به استان گلستان سفر كنند تا ضمن تحقیق از حوزه هنری گلستان و برق منطقه‌ای این استان، كل اسناد به دست آمده را در اختیار واحد حقوقی خانه سینما قرار دهند.
این كمیته به نمایندگی «انجمن فیلم كوتاه ایران» در حال بررسی برپایی همایشی با عنوان «ایمنی تولید در سینمای ایران» است كه تمام اصناف خانه سینما اعم از سازندگان فیلم كوتاه و سینمای حرفه‌ای، در مورد بحث بیمه و ایمنی در سینما صحبت می‌كنند.
قابل ذكر است، نتيجه برگزاری اين جلسه به جز برپایی همایش «ایمنی تولید در سینمای ایران» توليد يك فيلم كوتاه راجع به مصطفی كرمی بوده است!
با شرايط موجود ظاهرا تنها راه كمك به «مصطفی كرمی» جذب كمك‌های مردمی است. و يكی از اين راه‌ها انتشار شماره حساب مصطفی در وبلاگ‌هاست. به همين دليل من از تمام بلاگرها به ويژه روزنامه‌نگاران و سينمایی‌نويس‌ها خواهش می‌كنم شماره حساب مصطفی را در وبلاگ‌هايشان منتشر كنند. البته قرار است برادر مصطفی به زودی يك شماره حساب ارزی برای جذب كمك‌های خارج از ايران هم باز كند اما تا آن موقع خواهش می‌كنم كمك‌هایتان را به شماره حساب 210384448 بانك تجارت شعبه مهر كد 318 به نام «مصطفی كرمی» واريز كنيد.*
* به نقل از وبلاگ مرضیه ریاحی

|+| نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 15:22  توسط محسن فرجی  | 

بله...!

 دوستي يک حادثه و جدايي يک قانون است،

                                                                                           

 پس بيا حادثه ساز و قانون شکن باشيم

 

دوستت دارم عزيزم

 

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 19:14  توسط محسن فرجی  | 

شعری از محمد هاشم اکبریانی

هميشه همين طور بوده است
وقتي منتظري دستي از پشت بر شانه ات بزند
و برگردي ببيني هماني است كه مي خواستي
ناگهان خودت را در دوزخي مي بيني
كه دست ها همه قطع شده اند
و مردم براي حرف زدن
فقط از اشك استفاده مي كنند



|+| نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 19:48  توسط محسن فرجی  | 

شعری از پونه ندائی

گل نگاه

باران سه روز است
با چشم های ما سخن می‌گويد

بر اين خاك كور
گُل نگاه نمي‌رويد

|+| نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 15:18  توسط محسن فرجی  | 

شعری از عبدالله پشیو - شاعر كُرد

هوو 

بگذار تنها باشم
نه صداي دروازه را مي خواهم
نه ريزش موسيقي قدم‌هاي تو را
از من دور شو ،محبوبم
كه من غرق شعري هستم
مقدس تر از افسون چشمان تو!

|+| نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 20:12  توسط محسن فرجی  | 

اهورا ایمان در نشر ثالث

اهورا ایمان ـ ترانه سرا ـ چهارشنبه  ۳ مردادماه به دعوت روزنامه ی کارگزاران به نشر ثالث می آید.

این برنامه از ساعت ۱۸ آغاز می شود و ماحصل پرسش و پاسخ های حاضران با اهورا ایمان در کارگزاران به چاپ خواهد رسید.

اهورا ایمانبچه ی بم است. كودكي‌اش را تا 8-7 سالگي در شرجي بندرعباس سر كرده. داستان، عكس، فيلمنامه و شعر، دلمشغولي‌هايش بوده‌اند اما در نهايت همه آن علاقه‌ها را كنار گذاشته و چسبيده به ترانه.

از كساني مثل بابك بيات و فريدون شهبازيان ياد گرفته و با آنها كار كرده. حالا هم مدير خانه ترانه بنياد نويسندگان و هنرمندان است و يكي از اعضاي شوراي شعر و ترانه وزارت ارشاد. برخي از كارهايش را شنيده‌ايد، احتمالاً بدون اين كه بدانيد آقاي خواننده كلمات چه كسي را زمزمه مي‌كند.

سام و نرگس(دلم گرفت)، معصوميت از دست رفته، ميم مثل مادر، وفا، از نفس افتاده و... كارهايي هستند كه براي فيلم‌ها و سريال‌ها نوشته و حدود 60ترانه‌اش هم در آلبوم‌هاي گوناگون عرضه شده؛ «مرو اي دوست »يكي از اين كارهاست.وی همچنین تعدادی از ترانه های خوانده شده توسط حامی را سروده که آهنگسازش  زنده یادبیات بوده است

يكي  از آثار قلمي او نيز كتاب «ساختارشناسي ترانه» است كه به زودي منتشر خواهد شد و مي‌توان آن را اولين منبع مكتوب در خصوص بررسي و نقد ادبي ترانه از پيش از اسلام تا روزگار ما دانست.

|+| نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 17:9  توسط محسن فرجی  |