تبليغاتX
غزلداستان
تعطیلی کارگزاران و عطری که از خراسان رسید

احتمالاً خبر مهمي است كه بعد از استعفاي ما از روزنامه‌ ي كارگزاران، خود روزنامه هم از يكشنبه منتشر ‌نمي‌شود.اما براي من از اين خبر مهم‌تر،سوغات معطر دوستم غلامرضا بروسان بود كه روز چهارشنبه در اوج بازتاب بسيار گسترده‌ي  استعفاي ما در اينترنت،  به دستم رسيد.بروسان، شاعر محبوبم ،سراينده‌ي « یک بسته سیگار در تبعید»از خراسان -كه هميشه احساسي غمگنانه به آن سرزمين داشته‌ام- برايم يك مشك آهو فرستاده بود، به قاعده‌ي يك قلب كوچك.به همراه عطري مغموم و دو دفتر شعر از محمد باقر كلاهي اهري.بروسان با اين سوغات عطرآگين‌اش ، چند شعر زيبا هم ضميمه كرده بود كه حيف، به خانه برده‌ام و همراهم نيست تا شما را به ميهماني جادوي غريب كلماتش ببرم.

كارگزاران و كارگزاراني‌ها مي‌آيند و مي روند،اما آن چه مي‌‌ماند  عطر دوستي است و  آوازهای غمگین شاعران که همیشه بسیار بالاتر از ابتذال سیاست ، باقي مي‌ماند تا اين جهان سرد و لخت را تحمل پذير كند. 

اين اخرين چيزي است كه درباره‌ي كارگزاران مي‌نوسم كه چيزي نيست جز  تشكراز بچه هايي كه بي اعتنا از كنار رفتن ما نگذشتند:
يوسف عليخاني( بابت همه‌ي لطف‌ها)
محمدهاشم اكبرياني : و ما همچنان مي نويسيم گرچه باز هم سيلي بخوريم
ياسين نمكچيان : دل كندن از كارگزاران با همه نامهرباني‌هايش سخت است
نگین بهکام : اقاي كرباسچي چطور توقع داريد مملكتمان را دست حزبی بسپاريم كه ...
مرضيه رياحي: چرا اين دوستان اين‌ قدر صبر كردند و اجازه دادند اين همه مدت پول‌شان را بخورند؟
محمد آقازاده: هرگزروزنامه نگار مشو
ايمان مهديزاده: يكي از خبرنگاران گروه ادب و هنر روزنامه كارگزاران گزارش مي دهد
حسن محمودي: آن ها نمي توانند وضعيت خبرنگاران امروز كارگزاران را درك كنند
محمد مطلق: استعفاي گروهي در روزنامه كارگزاران
عليرضا بهنام: نه گفتن به بهره كشي

كتايون ربيعي : کارگزاران زنگ خطری است برای همه‌ي ما
رضا ولي زاده : به آیین استعماری ارباب جراید "نه!" گفته اند
اميد ايران مهر: روزگار روزنامه نگاران ايراني و هاراگیری سامورائیان
صنم: برای کارگزاران هم باید فاتحه خواند

|+| نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 17:11  توسط محسن فرجی  | 

استعفای دسته جمعی ما از روزنامه کارگزاران

فکر می کنم این خبر دیگر  کهنه باشد که ما، يعني گروه ادب و هنر روزنامه‌ي كارگزاران استعفاي جمعي داده‌ايم.چون خبر  يوسف عليخاني عزيز آن قدر بيننده و بازتاب در سايت هاي مختلف داشته  كه يحتمل شما هم خبردار شده‌ايد.فقط مي‌ماند يك تشكر جانانه از  دوستان خوبمان يوسف  و حسن محمودي و عليرضابهنام كه بي‌اعتنا از كنار اين اتفاق نگذشتند:
ترس همیشگی ما - یادداشتی از حسن محمودی

نه گفتن به بهره كشي - يادداشتي از عليرضا بهنام

پی نوشت: الان دیدم که استاد محمد آقازاده و مرضیه ریاحی عزیز هم به استعفای ما واکنش نشان داده اند .سپاسگزارشان هستم.

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 16:48  توسط محسن فرجی  | 

عادات غريب ايرانيان


مردم ما حاضر نیستند  ۷ ثانیه ( فقط ۷ ثانیه) پشت چراغ قرمز بایستند و به هر ضرب و زوری که شده از لای ماشین ها مي‌گذرند و خودشان را از ميان فحش‌هاي آب نكشيده‌ي  رانندگان به آن طرف خيابان مي‌رسانند، اما يك و ساعت  و نيم  مثل بچه‌ي آدم  مي‌نشينند  و اپرای عروسكي « مکبث » را می‌بينند، آن هم به زبان فصيح ايتاليايي!بعد از نمايش هم آن قدر  براي بهروز غريب‌پور و همراهانش  كف مي‌زنند كه آدم از  ناداني و هنر نشناسي خودش خجالت مي‌كشد.
اگر حمل بر خودستایی نشود،  بايد بگويم من مكبث را سال‌ها پيش خوانده بودم . اپراي جوزپه وردي  را هم شنيده بودم؛ اما نمي‌توانستم  كاملا بفهمم روي صحنه‌ي اين نمايش عروسكي چه مي‌گذرد.بالاخره من كه كامپيوتر نيستم تا همه‌ي ديالوگ‌ها و جرئيات مكبث را به خاطر داشته باشم.اما زوج‌هاي جوان و خانواده‌هايي كه اكثرا هم با بليط « میهمان» یه سالن نمایش آمده بودند، چنان مجذوب مكبث شده بودند  که من تردید نکردم آنها یا مثل بلبل ایتالیايی حرف می‌زنند و يا آن قدر مكبث را خوانده‌اند كه همگي يك‌پا شكسپيرشناس هستند.

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 18:3  توسط محسن فرجی  | 

مسافرخانه‌ي درجه يك وطن

لاله حسن پور  گرامی من را دعوت کرده به "بازی وطن نویسی" و نوشته:پس به پاس ایرانی بودنتان بنویسید از آنچه "وطن" می خوانیدش. 
بازی دشواری است البته. چون به سادگي امكان فرو غلطيدن به كليشه‌ها را فراهم مي‌كند.من اما برای فرار از کلیشه های مرسوم، مي كوشم تا چيزي بنويسم به شيوه‌ي يكي دو نوشته‌ي پيشينم كه گويا اندكي مقبول افتاده است:

عصري كشدار و تب‌زده را/  با خود مي كشاني به دنبال سايه‌ي غمگينت/در خياباني كم‌عبور در شهرستاني دور/ و غريب/كه پر از رخوت ياكريم‌هاست/ تا غروب سر برود/ روي اجاق كم‌جان شهر/ و با تاريكي روي شانه ها و چمدانت/برسي به مسافرخانه‌ي درجه يك وطن/با بوي نم و قاب‌هاي آويزان رفتگانش/ و مسافرخانه‌چي/با سبيلي به عاريت‌گرفته/از آتش‌افروز جنگ جهاني/پنهان پشت گل‌هاي پلاسيده‌ي ‌مصنوعي /كليدي از جنس برنز/به رنگ سركه/در دستت بگذارد/تا از پله‌هاي نارنجي،سرد،خاموش/ بالا بروي/تا آن اتاق/كه غرق بوي تنباكو و عطرهاي ارزان /شبيه اتاق هاي همه‌ي مسافرخانه‌هاي جهان/
و حالا بنشيني لب تخت/ با ملافه‌هاي پرز گرفته‌اش/خيره‌شوي به  ديوارهاي اتاق/به يادگارهاي اعزاميان از همه‌ ي شهرهاي وطنت / كه حالا كجايند و چه مي‌كنند؟/ و بعد آن چه بماند برايت همين‌ها باشد:/نور دلگير مهتابي/شيري زنگ‌زده كه چكه مي‌كند/ امواج در هم راديو از اتاق مجاور/ آوازهاي تلخ كارگران فصلي به زباني نا مفهوم/همه‌ي شهر كه از توري پاره‌ي پنجره/ خلاصه شده است در سوسوي چراغ‌هاش/
اين است مسافرخانه ي درجه يك وطن/ همین.

حالا مي‌ماند دعون از پنج دوست كه بايد از وطن بنويسند:
اول، خانم فهیمه خضر حیدری عزيز كه دعوت قبلي من را اجابت نكرد و جريمه‌اش اين است كه ديگر اِن قلت نياورد و از وطن بنويسد!
نفر بعدي فرزام شیرزادی است كه خوب مي‌نويسد و ان شاء الله كه حرف من را زمين نمي‌اندازد!
ایمان عابدین هم كه طفلكي پاي ثابت دعوت‌هاي من است و هميشه هم لطفش شامل حالم شده است.
اين دو نفر هم  دعوتند: علی زادمهر و مصطفی خلجی.

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 17:51  توسط محسن فرجی  | 

شعري از كفاش خراساني

روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است
آری افطار رطب در رمضان مستحب است
روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیه
بخورد روزه‌ی خود را به گماني كه شب است
|+| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 19:16  توسط محسن فرجی  | 

برای پدر علیرضا روشن که مرده است

ای پدر روشن که  در آسمان‌هايي/حالا كه به شمايل درخت و پرنده و سنجاقك درآمده‌اي/به ياد نيار روزهاي سخت و صعب زندگي را/يه ياد نيار رنج‌ها و تلخكامي‌ها را:/ اكنون مي‌تواني  بيد مجنوني باشي/ با فواره‌‌ي سبز معلقش/ در كنار سنگي منقوش به نام تو/مي‌تواني سنجاقكي باشي/  پر زنان در روستايي آرام و دور/سبكبال  بر دوش باد

ای پدر روشن که  در آسمان‌هايي/ حالا بخند/بلند بخند/بر دل اين دنيا/ و چرخ بزن /بر فراز شهرهاي دودگرفته‌ي نفريني/ شاد باد بر تو اين فراموشي و آزادي/شاد باد اين  فرخنده‌حالي/که به شكل لبخند كودكان در‌آمده‌اي/ آواز زلال پرندگان:/  رها و رشك بر‌انگيز

ای پدر روشن که  در آسمان‌هايي/كه نه ديگر افسرده ‌مي‌شوي، نه فرسوده / كه نه تاريكي مي شناسي ديگر، نه اندوه/حالا هر كجا بيد مجنون و سنجاقكي ببينيم/ به احترام   تو
بر‌مي‌ ‌خيزيم/حتا اگر در عمق دل/ اندوهي از جنس نمك و خاكستر نشسته باشد...
|+| نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 16:35  توسط محسن فرجی  | 

برای زنم

غیاب تو ، يعني درخت به پهلو افتاده‌اي هستم / كه آواز گنجشكانش را يه خاطر نمي‌آورد/ يعني گور سربازي گمنام هستم/ كه جز پاره‌اي استخوان پلاسيده چيزي ندارد/و پر از سکوتی تاریک است/

 حضورت خنده‌ي بچه‌هامان است / و همه‌ي بچه‌هاي دنيا/كه شادماني را با حباب خنده‌هاي رنگين كماني شان/ به آسمان مي‌فرستند/

فيروزه‌ي خالص كلماتت  كه  منتشر  مي‌شود در فاصله‌ي ميان لب هامان/كاري مي‌كند كه دست‌دردم را فراموش كنم/فكر شوم مرگ را فراموش كنم/فراموش كنم  كه در محاصره‌ي گرگ‌ها هستيم

مادر مزرعه‌هاي فلفل و ذرت/ترانه‌ي كولي ‌هاي مغموم/ نقره و بادبادك و شيدايي!/ ديگر بدهكار زندگي نيستم:/روزان و شباني كه با هم بوديم، ذخيره‌ي خوبي از زندگي بود/ جشن خوبي بود/ حتا اگر عاشقان فقير همديگر بوديم( برو به آن خانه‌ي قديمي كه تلويزيون نداشتيم و تو از كانال كولرٍ صاحبخانه، سريال‌ها را « می شنیدی»)

خداوند من را دوست  دارد/ وگرنه تقدیرم این نبود/که چشم های تو را ببینم/که این دو کندوی عسل را یا زنبورهای وحشی اش /به خانه ببرم

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 15:3  توسط محسن فرجی  | 

بهترين مطلب وبلاگ من و دعوت از 5 دوست

محمد عرب زاده‌ی عزیز با آن نثر عجیب و غریبش مطلبی در وبلاگش نوشته که خلاصه‌اش به زبان آدميزاد(!) اين است كه بهترين مطلب خودش را  برگزیده و ۵ نفر را هم به اين بازي دعوت كرده است.يعني آن ۵ نفر هم كه بنده هم جزوشان مي‌باشم(!) بايد بهترين مطلبي را كه تا كنون  در وبلاگشان نوشته‌اند انتخاب كنند و به  ۵ نفر هم بگويند كه چنين كنند.
من يكي دو روزي دعوت عرب زاده را به تعويق انداختم.چون فكر مي كردم كمي خودخواهانه است كه آدم خودش بگويد اين بهترين مطلب من است.بعد دو تا جواب بسيار كليشه‌اي و احمقانه به ذهنم رسيد:۱- هر مطلبي مثل بچه‌ي آدم است و همين طور كه نمي توان گفت يك نفر كدام بچه ‌اش را بيشتر دوست دارد، من هم نمي‌توانم بهترين مطلبم را انتخاب كنم! ۲ـ بهترين مطلبم ، مطلبي است كه هنوز ننوشته‌ام!
اما جدا از اين شوخي‌ها ،نتوانستم  روي عرب زاده را زمين بيندازم و عجالتا اين مطلب را انتخاب كردم:  گريه در حاشيه‌ي شلوغ يك اتوبان.( الان روي وبلاگم هست )

از آن جا كه  گويا پندار عزيز اين مطلب را خوش مي داشته، او را هم به اين بازي دعوت مي‌كنم كه بهترين مطلب وبلاگش را انتخاب كند.
بقيه‌ي دوستان دعوت شده هم به اين شرح هستد:
ايمان عابدين بسيار مهربان و خوش ذوق كه به گمان من آينده ي درخشاني در ادبيات ما خواهد داشت.
شاعر خوب و با مرام، مهدي علاقمند.
سركار خانم فهيمه خضر حيدري، روزنامه نگار جسور و توانمند كه  قلم و نگاهش  را  سخت دوست مي‌دارم.
سركار خانم  لاله حسن پور، با آن نگاه متفاوتش به دنيا و آدميان.

 

|+| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 18:58  توسط محسن فرجی  | 

طنز و هزل از نگاه كريستيان بوبن

من هزل را نه در ادبیات دوست دارم ونه در زندگی.در عوض طنز را می‌ستايم.گاه به خود مي‌گويم كه نوشته‌هايم زيادي تيره و تار است،چراكه زندگي را به صورتي طنزآميز،شيرين،غيرقابل پيش‌بيني و خلاف عرف دوست  مي‌دارم و اين زمان مايلم اين جنبه را نيز به نوشته‌هاي خود بدهم.هزل گونه‌اي رياكاري است.در كشورهاي اروپاي شرقي،مردم از نظام‌هاي سياسي حاكم بر خود رنج مي‌بردند و تنها راهي كه براي آنان باقي مانده بود ،كه البته چيزي جز بن‌بست نبود،اين بود كه هرچه بيشتر شوخي‌هايي درباره‌ي حكومت بسازند و بين خود بخندند.بدين طريق مي‌خواستند بگويند كه فريب نظامي راكه در آن زندگي مي‌كنند نخورده‌اند.اين مثال بدان معني است كه از ديدگاه من ، استفاده از هزل قطعي‌ترين نشانه‌ي آن است كه از فشاري رنج مي‌بريم.هزل در زندگي روزمره‌ي ما حضوري كامل دارد و مثلاً مي‌توانيم بگوييم كه بيش از نيمي  از برنامه‌هاي تلويزيون از هزل به عنوان موتور محرك خود استفاده مي‌كنند...
در هزل،ميل به هوشمندتر جلوه كردن آز آنچه هستيم و آنچه مي‌زييم نيز نهفته است و اين از ديدگاه من تعريف دقيق حماقت است.براي آن‌كه فشاري اين‌گونه را در‌ هم بشكنيم، طريقي جز راه سادگي،طنز و لبخندي كه به پيش مي‌آيد، نداريم.*

* به نقل  از كتاب بسيار خواندني « رفیق اعلی»، كريستيان بوبن، ترجمه‌ي پيروز سيار، انتشارات طرح نو، چاپ دوم،۱۳۷۸

 

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 16:20  توسط محسن فرجی  | 

گزارش اولین مشاهده کرم پرتار Arenicola sp،در خلیج چابهار (دریای عمان)

 

 محققان و پژوهشگران ایستگاه پژوهشی دریای عمان و اقیانوس هند مرکز ملی اقیانوس شناسی در چابهار، هنگام نمونه برداری از سواحل بین جزر و مدی خلیج چابهار(منطقه تیس) متوجه حضور تپه های مدفوعی درشتی در محدوده کوچکی به وسعت تقریبی 20×35 متر مربع روی سطح رسوبات شدند که نشان دهنده حضور کرم Arenicola sp می باشد. با بررسی سوابق علمی منتشر شده و در دسترس، مشخص گردید که گزارشی از حضور اعضای این جنس در دریای عمان موجود نیست.

 

کارشناسان گروه زیست شناسی ایستگاه پژوهشی دریای عمان و اقیانوس هند، پس از نمونه برداری و تحقیقات مقدماتی عنوان کردند: مطالعات اولیه جهت شناسایی گونه ای نشان می دهد که نمونه های به دست آمده یکی از دو گونه A.brasiliensis یا A.cristita   است که قبلاً در آبهای غرب هندوستان و پاکستان گزارش شده اند. البته برای شناسایی گونه ای نمونه های به دست آمده، نیاز به بررسی های آناتومی است که شاید نتایج این بررسی ها حضور هر دو گونه را در آبهای خلیج چابهار محرز نماید. شایان ذکر است که این گونه دارای ارزش اقتصادی است و در سایر کشورها از جمله انگلستان در صنعت صید به عنوان طعمه مورد استفاده صیادان قرار می گیرد. با توجه به اهمیت صنعت صیادی منطقه، می توان با تکثیر و پرورش، از گونه فوق به عنوان غذای مزارع پرورش میگو در استان استفاده کرد.*

 

*به نقل از سايت مركز ملي اقيانوس شناسي

 

 

 

|+| نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 19:5  توسط محسن فرجی  | 

كار خوب حبيب احمدزاده
حتما اگر حبیب احمدزاده این نوشته را ببیند خوشش نخواهد آمد.ولی من دوست دارم بنویسمش: روز چهارشنبه در فرهنگسرای بهمن جلسه ی نقد کتاب «شطرنج با ماشین قیامت» بود و قرار بود من درباره‌ي اين كتاب صحبت كنم.خود احمدزاده هم آمده بود.قبلا با او تلفني حرف زده بودم اما دفعه‌ي اول بود كه خودش را مي‌ديدم.خوش لباس و خوش‌برخورد بود.گرم ، ساده و مهربان حرف مي‌زد.در جلسه‌ي نقد هم نشان دادكه آدم منعطف و نقدپذيري است.
وقتي جلسه تمام شد، دعوتمان كردند به كتابخانه‌ي فرهنگسرا و به من و احمدزاده و برگزاركنندگان نشست، ۳۰ هزار تومان دادند.اما احمد زاده پول را پس داد و گفت با اين پول، براي كتابخانه كتاب بخريد.
|+| نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 13:16  توسط محسن فرجی  | 

شعری زیبا از مهدی علاقمند


نه

دستفروش!

این همه چسب و باند

حریف زخم‌های دست من نمی‌شود

دستم را بفروش.*

* برای خواندن بقیه ی شعرهای علاقمند ، رجوع كنيد به وبلاگش

 

|+| نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 14:32  توسط محسن فرجی  | 

یوسف علیخانی در کرمان :
خیلی از نویسندگان ما هنوز به دنیای بومی خود نیز دست نیافته اند
عصر دیروز نمایشگاه کتاب کرمان نشستی را با حضور یوسف علیخانی برگزار کرد. وی در این نشست ضمن رد پاره ای تعاریف و نقدهای رایج درباره موانع جهانی شدن ادبیات، موضوع "ادبیات قومی سکوی پرش ادبیات جهانی" را مورد بررسی قرار داد.

به گزارش خبرنگار مهر، نویسنده کتاب "عزیز و نگار" در این نشست گفت: آیا مقصودمان از ادبیات بومی ادبیاتی است که با عنوان شفاهی و یا نقل روایات مردمی می شناسیم؟ اگر این گونه است این ادبیات چگونه می تواند به ادبیات معاصر ما کمک کند تا جهانی شود؟ آیا جهانی شدن، اتوبوس، قطار یا هواپیمایی است که با سوار شدن در آن جهانی می شویم و در غیر این صورت خیر؟ شنیده ام برخی سینماگران می گویند اگر از برخی داستان های بومی و محلی استفاده کنیم جهانی می شویم. این به چه معناست؟ یعنی با استفاده از شخصیت ماه سلطان، ماه پیشونی یا فاطمه سلطان و... می توانیم جهانی شویم؟



ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 15:28  توسط محسن فرجی  | 

دویدن یک زن در رویاهای شبانه ی یک مرد

مرد :خانم می توانم پای شما را ماساژدهم؟

زن:نه!...چرا باید به شما چنین اجازه ای را بدهم؟!

مرد:چون که پاهاتون زخمی شدن....

زن:زخمی؟!

مرد:آره زخمی شدن ...چون در تمام رویاهای شبانه ام داشتید می دویدید. *

*دیالوگی از یکی از اپیزودهای  فیلم "پاریس دوستت دارم"

|+| نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 18:27  توسط محسن فرجی  | 

شعر _لطفي از ايمان عابدين

عادت ندارم که در یک روز دو مطلب در وبلاگ بگذارم، اما ايمان عابدين عزيز،بسيار عزيز، لطف كرده و شعري خطاب به من نوشته كه از شوق نمي‌توانم به فردا بيندازمش.اين روزها كه با لحظات جادويي و سكر آور نوشتن، بدجوري بيگانه شده‌ام،گمان مي‌كنم  همين بزرگواري هاست كه شايد دوباره آشتي‌ام بدهد با جهان داستان:

  به دلتنگی‌های محسن فرجی

قلم
تو بنویس!
تو بنویس که دیگر
زبان را یارای گفتن نیست
بنویس
دلتنگی مرا
از جهان بی نان و بی یار
با جوهر بغضی
که از من
به تو سپرده شد
خاطراتم را بنویس
که اگر ننویسی
فراموش می‌کنم
روزی آواز می‌خواندم
و با ذکر زیر لب
غربت‌های شیرین را
دوره می‌کردم
□□□
بگذار اعترافی بکنم!
اگر ننویسی
به گذشت زمان شک می‌کنم
و می‌پذیرم که همه‌ی عمر من
خواب بوده و بس
پس بنویس
تا هروقت
به چوب خط زندگی‌ام نگاه می‌کنم
چیزی برای غرور بیابم
و به استجابت دوازدهمین دعایم
امیدوار باشم.

|+| نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 19:23  توسط محسن فرجی  | 

بخشي از مجلس تعزيه‌ي پادشاهي حضرت يوسف

يعقوب
:       بوي يوسف به مشامم رسد از اين جامه
                  مي‌كند باد صبا گيسوي گل را شانه
                 اي به درد دل من مرهم و درمان يوسف
                 بويت آيد به دماغ من نالان يوسف
جبرئيل:      شيعيان ياد نماييد غم و شيون و شين
                  يادم آمد به خدا جامه‌ي پرخون حسين
                 زينب از كرببلا چون به وطن برگرديد
                 پيرهن داد به صغراي حزين نوميد
                حال اين جامه از آن جامه مرا ياد آمد
                 شيعيان زلزله بر عالم ايجاد آمد

|+| نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 18:36  توسط محسن فرجی  | 

گريه در حاشيه‌ي شلوغ يك اتوبان

می ‌خواست بگويم تو من را به روزهاي خوبي مي‌بري؛يه بهترين روزهاي زندگي‌ام، روزهايي كه شيدا و قلندوار در خيابان‌هاي دودگرفته‌ي تهران ذكر و آواز مي‌خواندم، روزهايي كه ساعد نمرده بود و غم نان نبود و غربت و تلخكامي هم زيبا بود.همان روزهاي دلتنگي‌هاي شيرين و گرفتار نبودن ذهن و روانم در  آشوب‌هايي كه فرسوده و افسرده‌ام كرد...
مي‌خواستم خيلي چيزها به تو بگويم.خيلي چيزها.اما رفته بودي.با همه‌ي آن روزهاي مهربان و پرخاطره رفته بودي.

گاهي فكر مي كنم نكند  همه‌ي ‌آن روزها را خواب  ديده بودم و تو را هم خواب ديده بودم.

|+| نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 19:12  توسط محسن فرجی  | 

شعری از زنده یاد بیژن نجدی.به جهت دوستی که از شب بی قانون هم نمی ترسد

از ابر می ترسم

از ابر می ترسم
هنگام که پوست روی پل
        پاره می کند
و درخت خانه ی من
برگ‌برگش تا صبح می سوزد
از ظهرٍ این گونه آفتابی و بی ابر
       بی سایه می ترسم
دلشوره‌ی غروب ریخته از پنجره
         بر آیینه، بر قالي من
و تاريكي ورم كرده بر انحناي سفيد پشتاسب
از پشت پرچين همسايه مي‌آيد
ترسي چنين عاشقانه كه با من است
         با هيچ صيادي به دريا نرفته است
         با هيچ شتر به درياچه‌هاي شن.

|+| نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 20:1  توسط محسن فرجی  | 

باز هم پوری درمانی

 امروز بعد از مدت‌ها خستگي و خستگي، جناب احمد پوري عزيز را ديدم؛از همان ديدارهايي كه اسمش را« پوری درمانی» گذاشته ام؛چراكه حضور مغتنم او در اين برهوت، چون واحه‌اي سبز و زلال است.
چه پريشان بودم و چه آرام شدم...

|+| نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 19:14  توسط محسن فرجی  | 

نوشتن يعني شطرنج بازي كردن با بوزينه

در مملکتی که هنوز مردمش به سادگی آب خوردن از چراغ قرمز می گذرند، در مملكتي كه نمي‌توان به همسايه‌هاي محترم يك آپارتمان دوازده واحدي تفهيم كرد كه پساب زباله‌هايشان رادر راهروها نريزند،دغدغه‌ي فرهنگ و نوشتن و قلم را داشتن، چه احمقانه است ، و از آن احمقانه‌تر اين كه بخواهي از راه قلم ـ اين شيئ بي ارزش ـ گذران زندگي كني؛ حماقتي كه من ساليان مديدي است مرتكبش شده‌ام.
من عادت به ناله كردن نداشته‌ام و ندارم هرگز.اما زندگي چنان سخت گرفته است كه از اين اوضاع نكبت‌بار دچار دل‌آشوبه شده‌ام .(هنوز حقوق خرداد ماه را از روزنامه ی‌وزين كارگزاران دريافت نكرده ايم و براي اين دوزار و ده‌شاهي بايد گردن كج كنيم و منتظر بمانيم!!)
درست ۱۰ سال پيش،يعني سال ۱۳۷۶ كه بدجوري دچار توهم كار روزنامه‌نگاري بودم و خيال باطل مي كردم كه از اين طريق مي‌توان طرحي نو درافكند،آقاي حسن‌بيگي عزيزـ كه از روزنامه‌نگاران استخوان‌خرد كرده است و هركجا هست خدايا به سلامت دارش ـ به من  توصيه كرد كه دست از اين بلاهت بردارم و به جاي روزنامه‌نگاري ، بروم به دنبال يك كار شرافمتندانه.من اما به سائقه‌ي همان توهم، توصيه ي مشفقانه‌اش را نپذيرفتم.
حالا به اين نتيجه رسيده ام كه نوشتن و روزنامه نگاري در ايران، مثل شطرنج بازي كردن با بوزينه است؛ طبيعتاٌ بوزينه آداب اين بازي را نمي‌داند و هر وقت حوصله‌اش سر برود، مهره‌ها را مي‌بلعد!
عميقا به اين فكر مي‌كنم كه به اين حماقت همراه با گرسنگي پايان بدهم ...

|+| نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 17:23  توسط محسن فرجی  | 

شعری از هیچ کس ...

این روزها شعر خوب از آدم خوب هم کمتر شده است.هر چه گشتم میان این کتاب ها و مجله ها که دم دستم بود «شعر» ی نیافتم که چنگی به دل بزند.گمان می کنم که باز باید برگردم به دیوان شاعران قدیم.شاید هم ایراد از من است که شعر شاعری از قرن ها پیش را می فهمم ، اما نمي توانم روزني به شعر خيلي از شاعران همنسلم باز كنم.
|+| نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 20:8  توسط محسن فرجی  |