تبليغاتX
غزلداستان
شکایت از که کنم که خانگیست غمازم
 این هم مطلب خواندنی آرمان اسلامبولچی در باب و قاحت کارگزاران:

۹ ماه سیگار را به کارگزاران بخشیدم


حکایت عدم پرداخت حقوق اعضای تحریریه کارگزاران قبلی و انتشار این روزنامه با تحریریه جدید، حکایت تلخیست که کمدی احمقانه‌ای شده است. یا شاید حکایت خنده‌داریست که تلخ شده است.

من تابستان و پاییز سال گذشته برای سرویس «ادب و هنر» کارگزاران قبلی کار کردم. به صورت روزنامه‌نگار حق‌التحریر. هر هفته دو ستون از من منتشر می‌شد. یکی در مورد تئاتر و دیگری در حواشی سینما.

برای هر ستون، چیزی بین ۸ تا ۱۰ هزار تومان دریافت می‌کردم. یعنی حداکثر ماهیانه ۴۰ هزار تومان. یک بار در اوایل پاییز وقتی ۳ ماه پرداخت این مبلغ ناچیز به تعویق افتاده بود، از کار دست کشیدم و ۱۰ روز بعد وقتی ۱ ماه آن پرداخت شد دوباره مدتی همان دو ستون را ادامه دادم.


بدون تعارف و تملق، کارکردن در کنار افرادی مثل محسن فرجی و یا چنگیز محمود‌زاده برایم دوست داشتنی بود. (هرچند در کنارشان نبودم و بدون حضور در تحریریه، مطالبم را با ای‌-میل می‌فرستادم. اینجا منظورم از «کنار» استعاری است.) خوب پول سیگار و اینترنت ماهیانه‌ام را نیز در می‌آوردم.

به هرحال من الان حدود ۴ ماه حق‌التحریر، یعنی چیزی حدود ۱۶۰هزار تومان از مسوولان این روزنامه طلب دارم. سیگار ژیتان فرانسوی من پاکتی ۶۰۰ تومان است و مصرف ماهیانه‌ام می‌شود ۱۸ هزار تومان. پس من چیزی نزدیک به ۹ ماه سیگارم را از مسوولان روزنامه "سر"کارگزاران طلب دارم.

این‌ها را گفتم که بگویم من برخلاف برخی از دوستانم، هیات تحریریه جدید روزنامه را مقصر نمی‌دانم. به آن‌ها چه که ما پولمان را نگرفته‌ایم. به آن‌ها پیشنهاد کار شده و خودمان می‌دانیم در این زمانه، کار پیدا کردن یعنی چه. تحریم هم نکرده‌ام و خودم هر روز کارگزاران می‌خرم.

اینجا فقط می‌خواهم بگویم روزنامه‌نگاری در ایران یعنی ریسک. ما در بزرگترین زندان روزنامه نگاران جهانیم برادران ! (و البته خواهران !) . خودمان خواستیم که جسارت به خرج دهیم. سر خودمان درد می‌کرد. مارا دشمن می‌پندارند و خود را دشمن ما می‌دانند. پس وفا مجوییم ز دشمن که پرتوی ندهد.

اگر به این حرفه آمدی، زندگی را فراموش کن. اینجا کسی به تو خوش آمد نمی‌گوید. قلم توتم نیست و روزنامه خوراک گاوان می‌شود. ما می‌نویسیم که از نوشته‌مان خمیر بسازند.
من به شخصه، ۹ ماه سیگارم را به کارگزاران می‌بخشم. سرطان شود بچسبد به ریه‌شان!

و از همین روزن گشوده به دود، (دود همان ژیتان ۶۰۰ تومانی) برای تحریریه جدید آرزوی بهترین‌ها را دارم. امیدوارم که کارگزاران سرکارشان نگذارد که اگر چنین شود دوجین از دوستان خودم سرکار رفته‌اند! و همچنین امیدوارم در تنور داغ انتخابات نسوزند.

پی‌نوشت: نمی‌دانم چرا این‌ها را نوشتم. خواستم چیزی نوشته باشم. واقعا فقط همین!

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 9:58  توسط محسن فرجی  | 

اولتیماتوم مهدی یزدانی خرم به روزنامه ی کارگزاران

دیروز ظهر  مهدی یزدانی خرم  زنگ زد.بعد از  حال و احوال، سوالی کرد که جاخوردم؛ گفت: تو حقوقت را از کارگزاران نگرفته ای؟
گفتم: نه.من و بچه ها هرکدام  سه ماه حقوق به علاوه ی سنوات و شش ماه عیدی و بیمه از روزنامه طلبکاریم.
سکوت کرد.گفت: ولی به ماگفتند که همه ی بچه ها حقوق های عقب افتاده شان را گرفته اند.اصلا من با این شرط به روزنامه ی کارگزاران آمدم که حقوق همه ی بچه ها را کامل پرداخت کرده باشند.
خندیدم.گفتم: به ات دروغ گفته اند.به همین سادگی! حتی با این که دادگاه به نفع ما حکم صادر کرده، به حکم ما اعتراض کرده اند که باز هم پرداخت دهی شان را به عقب تر بیندازند.
عصبی شد.گفت چند دقیقه ی دیگر تماس می گیرم.دوباره تماس گرفت و گفت که از من هم گلایه مند است که چرا تماس نگرفته ام و نگفته ام که حقوق مان را نگرفته ایم.
گفت که مدت هاست رابطه اش را با فضای مجازی قطع کرده و اصلا در جریان این ماجرا نبوده.بعد گفت که همین امروز به روزنامه می رود و تکلیفش را معلوم می کند.
قرار شد که شب به من زنگ بزند که زد و گفت: به مسولان روزنامه گفته ام که اگر ظرف ۱۵ روز تمام بدهی های گروه سابق را پرداخت نکنند، استعفا می دهم.
بعد گوشی را به خانم مفیدی داد که دبیر انجمن صنفی روزنامه نگاران است و حالا معاون سردبیر روزنامه شده.او هم از این که تاهمین لحظه ، روزنامه ی کارگزاران از پرداخت حقوق معوقه ی ما سر باز زده، بی اطلاع بود!قرار شد که من فهرستی از بچه ها را که از روزنامه طلب کار هستند، برایش بفرستم تا او پیگیری کند.خانم مفیدی  گفت که  اگر باز هم روزنامه از پرداخت حقوق ما سر باز بزند او هم در کارگزاران نمی ماند.
از امروز اولتیماتوم یزدانی خرم و دوستان دیگری که احتمالا به این ماجرا می پیوندند،  رسما شروع شد.حالا باید دید که با وجود شکایت ما و این اتفاق و بازتاب گسترده ی حق کشی مسولان کارگزاران در فضای مجازی، آیا آن ها  اندکی « شرم» را در دستور کارشان قرار می دهند یا خیر.

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 11:39  توسط محسن فرجی  | 

در نبود انسجام صنفی و حرفه ای
 

دوست خوبم پدرام الوندی در وبلاگش مطلبی تحلیلی و به دور از احساسات  نوشته است درباره ی بازگشایی کارگزاران و وضعیت نابه سامان مطبوعات در ایران:

بارها در محافل خصوصی و عمومی گفته شده است و شاید دیگر حرف تازه‌ای نیست که بگویم روزنامه‌نگاران انسجام صنفی ندارند. در سال‌های گذشته وقتی به سبب محدودیت‌های اعمال شده بر سر راه تنوع مطبوعات هر روز موقعیت‌های شغلی محدودتری در اختیار روزنامه‌نگاران قرار می‌گرفت، به مرور کارفرمایان که از بد حادثه همه از اصلاح‌طلبانی بودند که امید اصلاح نظام سیاسی و اجتماعی کشور به آن‌ها می‌رفت، روی دیگر عملکرد خود را در رابطه میان کارگر و کارفرما نشان دادند. نظام روابط کارگری در مطبوعات امروز به ندرت قابل دفاع است و کمتر روزنامه‌ای در بخش خصوصی یافت می‌شود که مدیران آن به حداقل حقوق در نظر گرفته شده در قانون برای کارگران ساده و نه متخصصص، اعتنایی نمی‌کردند.

با توجه به تجربیات همکاران مطبوعاتی این داستان بی‌توجهی از روزنامه‌ای شروع شد که پس از توقیف فله‌ای مطبوعات و در فضایی کاملا بسته درآمد و بعد از دو ماه نیز توقیف شد، اما در همان دو ماه اعضای تحریریه شاهد برخوردهای ناپسندی بودند که شاید برای نخستین بار در دوره اصلاحات با روزنامه‌نگارانی که بار اصلی را بر دوش کشیدند و به قول دکتر افخمی در «احزاب مطبوعاتی» کار کرده بودند، انجام می‌شد. امروز و در ده سالگی اصلاحات این داستان دنباله‌دار است و با توجه به نبود یک انسجام صنفی میان اهل قلم این بی‌عدالتی هر روز رنگ و بوی تازه‌ای به خود می‌گیرد. در همین چندماه اخیر، دست‌کم 2 یا 3 روزنامه‌نگار به دلیل اختلاف نظر با مدیران مطبوعات و تمکین نکردن به خواسته‌ای غیر صنفی و غیرحرفه‌ای آنان کار خود را از دست داده‌اند و اتفاقا همه آن‌ها نیز از میان روزنامه‌نگاران خوب اصلاح‌طلب و البته از روزنامه‌های پیشروی اطلاح‌طلب بوده اند...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 15:50  توسط محسن فرجی  | 

هر چه بگندد نمکش می زنند...

شنیده ها حکایت می کنند خانم محترمه ای که دبیر انجمن صنفی روزنامه نگاران است ، معاون سردبیر روزنامه ی کارگزاران شده ! یعنی  جایی که مثلا روزی روزگاری قرار بوده مدافع حقوق بچه های خبرنگار  باشد، دبیرش رفته و معاون سردبیر روزنامه ای شده که به سادگی آب خوردن حقوق خبرنگاران را پایمال می کند..
|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 17:23  توسط محسن فرجی  | 

كارگزاران در آستانه تحریم ادبی !؟
سايت آتی بان - گروه یادداشت

این نخستین باری نیست كه حزب و طرفدارن "كارگزاران" بدون پرداخت حقوق چندین ماهه‌ی خبرنگاران،به شكلی غير حرفه‌ای آنها را اخراج یا وادار با استعفا می‌كنند و با دروغ تكراری «پول ندارم و ورشكسته شده‌ایم» فعالیت تازه خود را روی نعش نیروهای گذشته بنا می‌كند.  

 

 

 

در حالی  كه شایعه شده است،‌ همه خبرنگاران روزنامه "كارگزاران" حقوق‌های عقب مانده خود را دریافت كرده‌اند و اگر بخواهند می‌توانند در روزنامه جدید فعالیت كنند، یكی ازخبرنگاران سابق روزنامه،می‌گوید:« شنیدیم که گفته‌اند بچه‌ها پول خود را گرفته‌اند و فقط چند نفر باقی مانده‌اند. اما به این اسامی دقت کنید:هاشم اکبریانی،محسن فرجی،علی رضا کیوانی نژاد،یاسین نمکچیان،فرزین شیرزادی،ایمان مهدی زاده،فرهاد فرجاد،نگین بهکام،ریحانه مظاهری،مختاباد،علی شیرازی،هوشنگ صدفی و نفرات دیگری که ذهن نگارنده یاری نکرد نامشان ذکر شود. ما بیست و چند نفر هستیم که پول خود را شامل دو یا سه ماه حقوق،عیدی و سنوات دریافت نکردیم. باز هم هستند،اما به دلیل روابط تنگاتنگ خانوادگی ترجیح دادند شکایت نکنند!»

زنگ می‌زنم به "هاشم اكبریانی"(شاعر روزنامه‌نگار)دبیر استعفا داده‌ی سرویس"ادب و هنر" روزنامه كارگزاران. مردی خوش اخلاق و آرام است. از او می‌پرسم:
- شما حقوق عقب افتاده‌ی خود را از روزنامه گرفته‌اید؟
- نه
- چقدری هست ؟
- یكی ، دو میلیون



ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 14:52  توسط محسن فرجی  | 

از رمان سالمرگی.اصغر الهی

تکرار تک سواری سرنیزه به دست.سر بریده بر سرنیزه، که در خواب هایم،خواب های مان می آید. این صحنه ی  خونین دهشت آور تا انسان بر خاک مانده است، خواب های آدمی را به هم می زند.
|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 11:4  توسط محسن فرجی  | 

یک هایکو


گل
­
های رز
در سکوت بیمارستان
پژمردند

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 16:22  توسط محسن فرجی  | 

شعری از احمد شاملو
 
ای کاش آب بودم...

به مفتون اميني
وسواس ِ مهربان ِ شعر


ای کاش آب بودم
گر مي‌شد آن باشي که خود مي‌خواهي. ــ
آدمي بودن
 
  حسرتا!
 
  مشکلي‌ست در مرز ِ ناممکن. نمي‌بيني؟

ای کاش آب بودم ــ به خود مي‌گويم ــ
نهالي نازک به درختي گَشن رساندن را
 
  (ــ تا به زخم ِ تبر بر خاک‌اش افکنند
در آتش سوختن را ؟)
يا نشای سست ِ کاجي را سرسبزی‌ جاودانه بخشيدن
 
  (ــ از آن پيش‌تر که صليبي‌ش آلوده کنند
به لخته‌لخته‌ی خوني بي‌حاصل؟)
يا به سيراب کردن ِ لب‌تشنه‌يي
رضايت ِ خاطری احساس کردن
 
  (ــ حتا اگرش به زانو نشانده‌اند
در ميداني جوشان از آفتاب و عربده
تا به شمشيری گردن‌اش بزنند؟
حيرت‌ات را بر نمي‌انگيزد
قابيل ِ برادر ِ خود شدن
يا جلاد ِ ديگرانديشان؟
يا درختي باليده‌ناباليده را
  حتا
هيمه‌يي انگاشتن بي‌جان؟)
 



مي‌دانم مي‌دانم مي‌دانم
با اين همه کاش ای‌کاش آب مي‌بودم
گر توانستمي آن باشم که دلخواه ِ من است.

آه
کاش هنوز
 
  به بي‌خبری
 
  قطره‌يي بودم پاک
از نَم‌باری
 
  به کوه‌پايه‌يي
نه در اين اقيانوس ِ کشاکش ِ بي‌داد
سرگشته‌موج ِ بي‌مايه‌يي.

۳۰ شهريور ِ ۱۳۶۸
|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 16:40  توسط محسن فرجی  | 

دوستم پدرام الوندی گفت که این مطلب را در وبلاگم بگذارم.من هم اطاعت کردم

اگر میهنم من را نمی‌خواهد من هم او را نمی‌خواهم، جهان فراخ است. (هوگو گروتیوس)
|+| نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 18:34  توسط محسن فرجی  | 

برف به روایت محمد کاظم کاظمی هراتی

این روزها که برف می بارد، شعر "برف نو برف نو سلامٍ" شاملو ، زیاد از طریق اس ام اس رد و بدل و خوانده می شود.من ضمن ارادت و علاقه به شعر زیبای شاملو، خوش دارم به تناسب این روزها ، مثنوی بلند محمد کاظم کاظمی هراتی را در این جا بگذارم:

کيست برخيزد از اين دشت معطل در برف؟

می دود خون کسی آن سوی جنگل در برف

کيست برخيزد و اين مويه مدفون از کيست؟

بوی کم بختی ما می دهد اين خون از کيست؟

کيست برخيزد و در جوش چه می بينم ؟ آه!

خون معصوم سياووش ٬ چه می بينم ؟ آه

دست امداد که بود اين سوی پرچين وا ماند؟

اين خدا کيست که در خوان نخستين وا ماند؟


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 15:3  توسط محسن فرجی  | 

میخاییل باختین:

برای انسان هیچ چیز هراس آور تر  از نداشتن پاسخ نیست.
|+| نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 11:41  توسط محسن فرجی  | 

آرزوهای بر باد رفته


خداوند به جنگ های بین اقوام پایان خواهد بخشید و آنان شمشیرهای خود را به گاوآهن  و نیزه های خود را به اره تبدیل خواهند کرد و اقوام دیگر در فکر جنگ نخواهند بود.


                                                                                     کتاب مقدس/ یشعیا / باب۲ / آیه ی ۴

|+| نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 17:42  توسط محسن فرجی  | 

اسکندر میرزا سبز مُرد

امروز مصاحبه ی جذاب و خوبی  انجام دادم با هادی سیف، پژوهشگر هوشمند و خستگی ناپذیر عرصه ی نقاشی قهوه خانه ای.این که چه  بحث های جالبی مطرح کرد ، بماند. چیزی که می خواهم این جا از او نقل کنم، درباره ی نقاشی است به اسم اسکندر میرزا. وقتی بحث به عشق عظیم و ایمان شگرف نقاشان قدیمی رسید،استاد سیف  گفت که اسکندر میرزا از فرط علاقه به رنگ، بعد از این که نقاشی اش تمام می شده،  به جای این که قلم مو ها را بشوید، رنگ ها را می خورده و می گفته حیف است! وارد شدن سم به بدن اسکندر در اثر  خوردن مداوم رنگ،سبب شده  بوده که پوست صور تش      تماماً سبز شود .استاد سیف می گفت که اسکندر  در اواخر عمر   مثل درختی سبز در  خیابان ها  راه  می رفت و همان طور سبز هم مُرد...

|+| نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 19:7  توسط محسن فرجی  | 

نخستین دوره مسابقه داستان نویسی شبکه رادیویی تهران برگزار می شود

 

قصه تهران

آنها که سال هاست با رادیو همراهند می دانند که سنت قصه گویی و قصه نوشتن در برنامه های گوناگون این رسانه قدمتی طولانی دارد.پربیراه نیست اگربگوییم این سنت، قدمتی به اندازه تاسیس رادیو دارد.

این بارشبکه رادیویی تهران در نظر دارد قصه نوشتن را به دیگران واگذار کند.از این رو و با هدف ترویج فرهنگ داستان نویسی و قصه گویی،نخستین دوره جشنواره داستان کوتاه رادیو تهران با عنوان «قصه تهران» با مشارکت مجله «بخارا» برگزار می شود.

علی رضا کیوانی نژاد دبیراین جشنواره بااعلام این خبرگفت:«ازمدت ها قبل دربرنامه رادیویی کلک شبانه که شنبه شب­ها از این شبکه پخش می شود نوید برگزاری این جشنواره را داده بودیم و اکنون با حصول شرایط زمان اجرای آن رسیده است.»

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 18:11  توسط محسن فرجی  | 

وقاحت -2

مطلب ایمان مهدیزاده ی عزیز درباره ی بازگشایی کارگزاران خواندنی است:

روزنامه هرزه گون کارگزاران موسوم به سر کارگزاران روی گیشه رفت.

خوشبختانه گروه ادب و هنر استعفا کرد، پیش از آنکه مدیران حزب آن را تعطیل کنند. یعنی پس از استعفای ما مجبور به اعتراف شدند که پول ندارند. حالا راست و دروغش گردن خودشان. اما انتشار دور جدید این روزنامه با گروهی که ادعا کرده بودند به هیچ روی این کار را انجام نخواهند داد(هم میهنی ها) ذکر چند نکته را می طلبد.

۱- روشنفکری در ایران حرف یاوه ای بیش نیست. چون شعور صنفی بین روزنامه نگاران بسیار کمتر از نقاشان ساختمان یا بناهاست. می توانید امتحان کنید؛ نیمی از خانه تان را بدهید نقاشی تا رنگ آمیزی کند. نیمه کار آن را به نقاش دیگری بسپارید. انجام نخواهد داد مگر اینکه آن همکار ناشناس خود را ببیند و دلیل جدایی وی از کارفرما را جویا شود. در صورت بروز مشکلات مالی یا اخلاقی آن نان را حلال نمی داند. این در حالی است که روزنامه نگاران روشنفکر ( هرچه روشنفکری تر، شعور صنفی پایین تر) چارچنگولی منتظر بیکار شدن همکارانشان هستند. جالب این که این افراد ادعاهای واهی زیادی مبنی بر اخذ حقوق شهروندان و هموطنان دارند.

۲- یک نام در بین لیست گروه جدید کارگزاران می درخشد. کسی که در دور پیش مدام بیانیه می نوشت و ادعای دریافت حق و حقوق نیروها را داشت، با رویکردی تازه خرسند از داشتن سمت دبیری تحریریه تمام شعارها و ادعاهایش را به راحتی فراموش کرد. البته او هم یک ایرانی است و نداشتن حافظه تاریخی شامل او هم می شود.

۳- هنوز گروه قبلی حقوقشان را دریافت نکرده اند، گرچه حزب تمایلی به پرداخت آن ندارد و با شکایت و دادگاه کشی در پی دریافت آن هستیم. اما خب نزدیک انتخاباتیم و مجبورند دستی به جیب مبارک ببرند.

اصولا بحثی به نام روشنفکری در ایران تعطیل است. چون تولید فکری صورت نمی گیرد و تنها ادعاها و شعارهاست که می ماند.هر چه پرشعار تر،روشنفکرتر.

غم نان را نمی توان نادیده گرفت و از سویی مناعت طبع را. چه خوب است که در جنگل آدمیان شیر باشیم تا روبهان و کفتارها نیز از سر سفره ما سیر شوند. شیر تنها زمانی به شکار می رود که گرسنه باشد و هرگز به هیچ لاشه ای نگاه نمی کند.

|+| نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 15:9  توسط محسن فرجی  | 

وقاحت

روزنامه ی کارگزاران که به بهانه ی واهی پول نداشتن ، از دادن حقوق معوقه ی ما سر باز زده است ، دوباره منتشر شد...
|+| نوشته شده در  یکشنبه نهم دی 1386ساعت 15:12  توسط محسن فرجی  | 

شعری از یلا دورلند -شاعر بریتانیایی/ترجمه ی خودم

چهره ای از آب داری/و به ابر منتظری فکر می کنی/که به یک اشاره بند است/تا صخره ها را بشوید/دل آشوبه ی ما را بشوید/ و همه ی جهان را بشوید/ تا بر شانه های  سرهنگان/جای نشان و درجه/گل بروید/چهره ای از آب داری/ معطر و مغموم/چه می خواهی در روزگاران ما؟/  که سگ ها سهم قطاران حامل فشنگ هستند/تا لابه کنان/اشک در چشم هاشان حلقه بزند/ و خواب پای قطع شده ی خود را ببیند/در شوره زاری غمین و تفتیده/که  انسان امروزین/صندوق پستی بیکاری را در آن کاشته است/ و گنجشکی برای همیشه روی آن مرده است/آه صندوق پستی مظلوم که چون دهان مرده ای/کلامی مکتوب از تو در نمی آید./تو که چهره ای از آب داری/ بر صندوق پستی ها ببار/ببار و گندم برویان /از نامه های سربازان مرده/از نامه های مادران کور و  تاریک/ ببار برشوره زار آهن پاره ها/ببار بر پای بریده ی سگ ها /و لابه های تلخ شان/ببار بر اندوهی که/ آرام و مدام/چون شکری بی مصرف/بر ته فنجان قهوه ی ما نشسته است/ و شسته نمی شود/ و کسی نامه ای در صندوق پستی متروک نمی اندازد...
|+| نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 14:52  توسط محسن فرجی  | 

شعری از یوسف حماد_ شاعر مصری، ترجمه ی خودم( ترجمه ای برای هرمز علیپور)

این گربه را/ماشین من زیر نگرفته/ چرا که من  اصلا ماشینی ندارم/ و این همه راه را /پای برهنه و پیاده/آمده ام تا بگویم/این گربه را/ماشین من زیر نگرفته/ و اگر می بینید نفس نفس می زنم/ از این نیست که ترسیده ام/ از این است که این همه راه را/پای برهنه و پیاده/ آمده ام تا...
|+| نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 15:17  توسط محسن فرجی  | 

شعری از آچه به آنیل -شاعره ی آفریقای جنوبی/ ترجمه ی خودم

ویار برگ های شمعدانی را دارم/و غمناکی های زمین را حمل می کنم/من سرباز کوچکی می زایم/که از پیش/ در جنگی نابرابر /شکست خورده است/ بر مزار پسرم/ گلدان شمعدانی میگذارم/ و دلم را میگذارم/که می تپد بی او/اما خونی در آن به گردش در نمی آید./ دلم اسبی مرده است
|+| نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 16:52  توسط محسن فرجی  | 

سر بسته می گویم

خداوند غم های بزرگ را به آدم های بزرگ می دهد.داشتن غم بزرگ، سعادت و لیاقت می دهد؛ لیاقتی که به سادگی نصیب هر کسی نمی شود.خداوند  چه خوب بندگانش را می شناسد و هر کدام را به آلام و مصائبی دچار می کند که تاب و توانش را داشته باشند.
|+| نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 15:56  توسط محسن فرجی  |