قالی می بافد
دخترک روستایی
سل
ساکت
در کار ساختن حفره ای است
در ریه هایش
بته جقه
تُرنج
در هم می روند
فشرده می شوند
شکل می گیرند
تار:خون
پود: خون
ساعت: خون
ثانیه :خون
و او همچنان می بافد
با دفی از سرفه های دمادم
قالی می بافد دختر روستایی
و دستمال آبی آسمان
خالی از گلابی است.
به صاحب غزلداستان
صبوری کن
جوجه های نشسته در آشیانه
روزی پرواز خواهند کرد.
تنها
و کمی خسته
در نیمهراه بازگشت به شهر
کاهلانه
نشستم
روی سنگ زمستان
زیر آفتاب بهار
لب رود تابستان
و خیره شدم
به درخت پاییز، در آنسوی رود
که لحظهبهلحظه، زرد و سرخ میشد
...
در آن حال
دو نفر
که پشت سر من از راه میگذشتند
ندانستم یکی چه پرسید
که دیگری گفت
«شاید»
و جمعهی آخر
که یادم نیست، با رفیق آمدهبودم یا دوست
میان راه بازگشت
نیمخسته
و کمی تنها
بیهوا
نشستم
روی سنگ تابستان
لب رود پاییز
و زیر آفتاب زمستان
تا خیره شوم
در آنسوی رود
به درخت تازهبرگ بهار
که لحظهبهلحظه، سبزتر میشد
...
در این حال
دو نفر
که پشت سر من از راه میگذشتند
یکی، خنده زد و خروش
که ای ناکجا نشسته، سلام!
و دیگری گفت:
خسته نباشی، شاعر!
یکی آمد و نشست
و آنیک
مگر چه شنیده یا دانستهبود که گفت:
رود را از تو نمیگیرم
و فصل را از خویش.
اگه اشک ریختن در فراغش گناهه .....
اگه بغض کردن وقت رفتنش گناهه......
اگه احساس تنهائی کردن توی بی کسی ها گناهه.....
پس روی قبرم بنویسید...
گناهکارترین آدم روی زمینم. ![]()

دست من وقت نوشتن ، شکل اسم تو رو داره
وقت خوندن، صورت من، خنده هاتو کم می آره...
خاک کاغذی
كلاغ پر در حاشيه جاده چالوس راه ميرفتيم، به سختي و با تحقير و خستگي. ماشينهاي خوشبخت كه به سرعت از كنارمان ميگذشتند از پشت عينكهاي دودي به ما نگاه ميكردند و ميخنديدند يا دست تكان ميدادند. گاهي هم - انگار براي حيوانات باغ وحش- برايمان سيگار يا ميوه پرتاب ميكردند. خسته با پوتينهاي سنگين، مثل رديف مورچگان در حاشيه جاده كلاغ پر ميرفتيم تا دلشان به رحم بيايد و فرمان استراحت بدهند. بعد؛ بيجان رها ميشديم در محوطهاي سبز كه زيبايياش به چشم ما نميآمد الا ِآن روز كه ناگهان همه چيز زيبا شد؛ عرقريزان و نفسزنان در كنار جاده رها شده بوديم روي خاك. ميان آن همه سرباز فقط من بودم كه ديدم مجلهاي گلآلود را كه چسبيده بود به خاك.برش داشتم. اسم مجله «كادح» بود و پر بود از شعر، با كاغذهاي كاهي كه بوي غمناكي ميداد. يكباره در اوج درماندگي، كلماتي از ميان همه آن شعرها جلو چشمانم رژه رفتند و بهت نشست در گلويم. اسم شاعر آن كلمات ضياءالدين خالقي بود كه چند شعر كوتاهش در آن مجله رهاشده در حاشيه جاده، چاپ شده بود. از ميان شعرهاي خيلي كوتاه او آنكه آوار شد روي سرم و بغض را به قطرهاي اشك پنهان بدل كرد، اين بود : شكوفه / لحظهاي است كه ميرويد / سيب/ اتفاقي است كه ميافتد. ..
با دوستم ياسين نمكچيان در
صندلي پشتي ماشين هاشم اكبرياني نشستهايم. عصري ابري و خاكستري است و ماشين
اكبرياني در اتوبان مدرس ميتازد. جلو بايد چنگيز محمودزاده نشسته باشد يا فرزين
شيرزادي. يادم نيست. به كجا ميرويم؟ يادم نيست. غباري مغموم نشسته است روي
اتوبان، روي آهوهاي چمنپوش و بيدهاي معلق. اكبرياني دبير گروه ادب و هنر روزنامهاي
است و ما بچههاي گروهش. او دبير جايزه شعر خبرنگاران هم هست...من که« داوود پنهانی» هستم امشب هوای شعر کردم. هوای شعر« آب» اثر« علیرضا حسنی آبیز» به سرم زد. یادم افتاد که این شعر را اولین بار از زبان «محسن فرجی» شنیده بودم. یادم افتاد که شعر را نوشتم و هر بار بعد ار خواندنش غمی در دلم خانه کرد. امشب هوای این شعر به سرم زد. رفتم سراغ دست نوشته ها ، شعر را گم کرده بودم. زنگ زدم به« محسن»، مثل همیشه از شعر و ادبیات استقبال کرد. با حوصله شعر را برایم خواند. انگار که منتظر بود کسی زنگ بزند و بگوید « محسن ، دلم هوای شعر کرده...» محسن خواند و من نوشتم و گفتم بگذار در وبلاگ خودت این شعر و این حکایت را بنویسم. پسورد وبلاگش را داد تا این شود که می بینید:
آب
در آنجا شکل های جدیدی از دیبای چینی می بینم
و اشتران ابریشم پوش
که مثل خطی از قهوه
کمرگاه تپه را دور می زنند
وساربانان کهنسال
از میان دود چپقهاشان بالا می آیند
***
آنکه کلاه پاپاخ به سر دارد
و از میان ریش انبوهش
چشمانش چون دو قطعه الماس می درخشد
پدربزرگ من است
که به عشق آباد می رود
پدربزرگ!
برو به عشق آباد
برو به باغ انگوری نیکانت
و در حوض گل قهقهه بمیر
***
از پشت گردنه هندوکش
آوازهایت را در باد رها کن
و اشک های دلتنگی را
در دود انبوه چپق بپوشان
***
پدربزرگ!
سرت را هی کن
برای ما آلو بخارا بیار
و سرمه چشمان سمرقند را
***
بر کناره آمو دریا
ساق های دخترکان را دید بزن
و به بارانی که خواهد آمد
تشنگی هایت را از یاد ببر
***
پدر بزرگ!
برو به عشق آباد
برو به شراب کهنه ات سر بزن
و با معشوقعه تازه ات
آوازهای از یاد رفته بخوان
***
دو چشم ساده را بنگر
که از دیوار باغ سرک می کشند
دو گوی بلورین که در دستهای تو آب می شوند
و دو کمان آتش که میان شانه هایت فرو می افتند
***
درشکه قدیمی
جاده ها را می بلعد
بر درگاه کاروانسرایی کهن
نقشی از چهره خود را می بینم
که کلاه پاپاخ به سر دارد
و از میان ریش انبوهش
چشمانش چون دو قطعه الماس می درخشد
***
می خواهم به عشق آباد بروم
عشق آباد دور است
بالاخره مشکل پیدا کردن جا برای برگزاری مراسم اختتامیه نخستین دوره مسابقه داستان نویسی رادیو تهران(قصه تهران) حل شد.کلی به این در و آن در زدیم تا توانستیم سالنی را برای این مراسم پیدا کنیم.باید ازدوست خوبم ،نویسنده محترم علی رضا محمودی ایرانمهر(مولف مجموعه داستان بریم خوش گذرونی)تشکرویژه ای داشته باشم که خالصانه و بدون هیچ گونه چشم داشتی کمک کرد تا مشکل ما حل شود.امیدوارم دیگر کامنت های خشن نگذارید!
زیاده عرضی نیست جز این که مراسم اختتامیه سه شنبه هفته دیگرمورخ 21/11/86 از ساعت 19 در مجتمع فرهنگی تهران(سینما ایران)بهنشانی خیابان شریعتی،پایینترازخیابانملک،پاتوق فرهنگی برگزار می شود.حضور تمام علاقمندان دراین مراسم بلامانع است.در این مراسم ضمن اعلام نام نفرات برگزیده،داستان های برگزیده هم خوانده می شوند.
برای اطلاع آن گروه از دوستانی که منتظر اعلام نام برندگان هستند باید بگوییم،نفرات برگزیده فقط در این مراسم معرفی می شوند و نام آنها از قبل در هیچ رسانه ای اعلام نخواهد شد.
ولي خيلي زود يادم آمد كه دليلي براي جا خوردن وجود ندارد و در اين بلبشوي ادبي، خيلي عجيب نيست كه شاعران، همديگر را نشناسند. بعد هم اتفاقات بامزهاي افتاد كه بيشتر نشان ميداد سوال دوستم اصلا جاي تعجب نداشته است. آن اتفاقات از آنجا آغاز شد كه تصميم گرفتم كلاهي اهري را به كافه شاعري بياورم. براي من اسم او هميشه مترادف بود با كتاب <از نو تازه شويم>؛ دفتري از شعرهاي جادويي با حال و هوايي هزار و يك شبي كه اوراد كهن را به ياد و خاطر ميآورد. كتاب را در سال 73 خريده بودم و همان ايام، روزگار خوشي را با آن سپري كرده بودم، اما حالا در شهر پدريام بود و نميتوانستم نمونههايي از شعرهايش را در اينجا بياورم. زنگ زدم به خانه پدرم و از برادرم خواستم اين كتاب را پيدا كند تا بعد به او بگويم كه شعرهايي از آن را برايم بخواند اما جستوجوهاي برادرم در ميان كارتنهاي لبريز از كتاب، ناكام ماند و تماس گرفت و گفت كه <از نو تازه شويم> را پيدا نكرده است. راهحل بعدي اين بود كه از دوستان شاعرم كمك بگيرم و از آنها خواهش كنم كه تلفني، چند شعر از كتاب <از نو تازه شويم> را برايم بخوانند...
و من از نو مي آيم
وقتي دوستم كه اتفاقا خودش هم شاعر است، پرسيد اين محمدباقر كلاهي اهري كيست كه شعرش را در وبلاگت گذاشتهاي، كمي جا خوردم.
كوچه اقاقي
بهار صداي گمشده اي دارد
و كدام داستان است
كه بي بهار و بنفشه به ابتدا و جواني برسد، بي بهار
بي بهار گلها هستند اما در كلمات
بي بهار شكوفه ها هستند، اما در پرده هاي ابريشمي
بي بهار بلبل ها هستند اما در داستان هاي مكرر
و من و تو هستيم ولي بي بهار
گفتم در كوچه اقاقي پچپچه ی كوتاهيست
كه در ميان دو پنجره تقسيم مي شود
اما پنجره هاي كوتاه چه دارند بگويند
براي مردماني كه اقاقي را از ياد برده اند.
نمایشگاه ۲۴ هنرمند ایرانی با عنوان «نجوای رازها، زمزمه خیالها» از روز ۱۹ تا ۲۹ فروردین ماه سال ۱۳۸۷ با همکاری گالری دی و کمپانی کندل استار در مال گالری شهر لندن برپا می شود.
به گزارش گالری دی، در این نمایشگاه حدود ۵۰اثر از هنرمندان ایرانی زیر ۴۰ سال شامل شهریار احمدی، مریم امینی، صادق تیرافکن، پیمان هوشمندزاده، شهریار توکلی، نرگس هاشمی، محمد رحیمی، مرتضی دره باغی، سمیرا علیخان زاده، پویا آریان پور، علیرضا معصومی، شاهد بابایی، مانی کازرونی، میترا کاویان، طاهره صمدی، محمدرضا میرزایی، آزاده اخلاقی، فرزین نیکزاد، نزار موسوی، داریوش قره زاد، محسن رسول اف، الهه نوروزی، مسعود هراتی و آزاده رزاق دوست روی دیوارهای گالری مال گالری به نمایش گذاشته می شود.
اهمیت این نمایشگاه در آن است که تلاش شده آثار هنرمندان نقاش و عکاس جوان ایرانی در قالب مجموعه ای مستقل در معرض دید علاقه مندان هنر ایران قرار گیرد.
صدا کشانده بودمان و پیامبران سال هزار و سی صدِ سرگردانی
به رشته کوه مقدس آمده بودند.
صدا کشانده بودمان و ما به آب رسیدیم
من از تبسم رودخانه عکس گرفتم و از سایه ی خوابیده روی برف
و از کبوتری که طوق سیاهش نماد چیزی نبود
درست آمده بودیم و انگشت هایمان متبرک از لمس کتیبه های خیس
به فرامین تازه رسیدند
آب تکانمان داده بود
هوا تکانمان داده بود
اشاره های چارگانه به حرمت آدمی
تکانمان داده بود
ما یک نفر شده بودیم
و بی انتظار پاداشی
از ردّ قاطران بی گذرنامه
باز می گشتیم.
از اين جا كسي گذشته
و آهي را در اين اتاق جا گذاشته.
زندگي رخت بر بسته
خيابان
پنجره اي باز
رگه اي آفتاب
بر دشت سبز.
این مطلب ، امروز در روزنامه ي اعتماد ملي چاپ شده، در صفحه ي كافه روزنامه و در امتداد مطالبي كه به اسم كافه شاعري نوشته مي شود.البته روز اين ستون، دوشنبه هاست و فكر كنم از دوشنبه ي بعد دوباره روي روال بيفتد.
دلشورههاي ساده حوا
اتاقش به قدر يك كف دست بود، روي پشت بام يك آپارتمان، اما پرازكتاب. دلم ميخواست همه كتابهايش را ورق بزنم. دلم ميخواست بدانم شعرخوب چه شعري است. او هم مثل اين كه حالم را فهميده بود؛ حرف ميزد، ازشعرهايش ميخواند و كتاب بود كه روي كتاب ميگذاشت و ميگفت اين را هم ببين.
خودش هنوز كتاب نداشت وچند سال طول كشيد تا اولين كتابش دربيايد و رويش نوشته باشد: < من از دنياي بي كودك ميترسم > ؛ هيوا مسيح. از آن روزگار بايد چهارده سالي گذشته باشد اما يادم هست كه در آن شب طرح جلد يكي از آن كتابهايي كه ميگفت نگاهشان كن <آوازهاي حوا> بود و شاعرش آزيتا قهرمان. كتاب را خودش به هيوا تقديم كرده بود. در آن شب مجال اين را نداشتم كه به عمق كتابها بروم....
با آن همه راستی که میزان دارد میل از طرفی کند که زر بیشتر است