آستارا، احمد پوری، بنان، شمع ها و تیله های رنگی، قطار، ساعد فارسی رحیم آبادی، آئورای فوئنتس، پمپ بنزین های متروک، محسن نامجو،خیابان ایتالیا، صدای یاکریم ها در رخوت ظهر تابستان،لواشک، سمفونی چهل و رکوییم موتسارت، سفر با پای پیاده، خزه، کاج، خنکای دیوارهای سبزه پوش شمال، سایه، آلبالو، ترانه های گوگوش،ابی، مرجان، نقاشی های گوستاو کلیمت، پل کله، ادوارد هاپر، مارک شاگال، سکوت، طبیعت وحش، شب یلدای کیومرث پور احمد، سرب کیمیایی،هامون مهرجویی، بودن یا نبودن کیانوش عیاری، خانه های آجری قدیمی، انگشتر های نقره، بدلیجات و انواع آویزها،صدای گیتار،پیانو، ویلن و دودوک، غزلیات مولانا، مرشد و مارگریتای بولگاکف، جنون اندیشمندانه ی مدیا کاشیگر، سینمای پاراجانف، تارکوفسکی، جوزپه تورناتوره و سعید ابراهیمی فر،دخترانی که سیگار می کشند، کت مخمل کبریتی، داستان های کوتاه علی خدایی، محمد کلباسی، رضا فرخفال، امیر حسین خورشیدفر، علیرضا محمودی ایرانمهر،مقالات شمس،سمفونی پاستورال بتهوون، سنگ آفتاب اوکتاویو پاز،علیرضا قصری،شبانه های شوپن، ماهی قزل آلای شوبرت، انجیل به روایت متی باخ، هزار و یک شب،بوی کاهگل خیس، سنگفرش های نم زده و خلوت، رنگ های آبی فیروزه ای و بنفش، گوجه سبز،آلو ترش، مستند هایی از زندگی گیاهان و جانوران، اخته زغال، سمفونی سوم گوستاو مالر، داستان های پریان،سنگ های کف رودخانه،پیاده روی ، شنا، شعرهای خاقانی ،رضا براهنی، شمس لنگرودی، احمد رضا احمدی، رضا بروسان،آزیتا قهرمان، رضا بروسان، کیوان قدرخواه، محمدباقر کلاهی اهری، سلمان هراتی، هادی خورشاهیان، پابلو نرودا، رضا چایچی،لورکا،برخی ترانه های ستار، مهستی، نوش آفرین، هلن، سپیده، هنگامه، مرسده، عکس های ادوارد اشتایخن، سالگادو و کارتیه برسون، عقیق، ابر شلوار پوش مایاکوفسکی،تیم های فوتبال فرانسوی و ایتالیایی،{...}،{...}،{...}( ببخشید این چند مورد را نمی توانم بگویم).
دوست ندارم:
رادیو،هواپیما،آسانسور، مجید مجیدی، جلال آل احمد،دوربین مخفی، بوی مرغ آب پز،ابراهیم حاتمی کیا،محمد رضا شجریان،موسیقی راک سیاه پوستان،تیم های فوتبال آلمانی و انگلیسی به خصوص منچستر یونایتد و سر مربی اش آلکس فرگوسن، شعرهای علی بابا چاهی، شاعران"متفاوط"،ودکا، کتلت مانده،آدم هایی که در جاهای عمومی با صدای بلند حرف می زنند یا می خندند،{...}.
حالا این دوستان هم اگر دوست دارند، می توانند بگویند چها را دوست دارند و چها را دوست ندارند: رضا هدایت، فهیمه خضر حیدری، میترا مهتریان، پدرام الوندی و محمود قلی پور.( دیگر حوصله و وقت آبی کردن اسم هایشان را ندارم!)
«ما از اهالي اقيانوس بوديم» اولين و آخرين مجموعه شعر اديب است كه به سال 1378 درآمده است.خود اديب هم هشتم دي ماه 1384 دستش از دنيا كوتاه شده و نميتواند در باب كتابش حرفي بزند و بگويد كه چرا فقط همين يك كتاب. چون در زمستاني سرد، براي هميشه رفته است و گويي كه اين شعر از همان كتابش، پيشبيني سفر بيپايان او بوده است: از كوچه گذشتهاي و / ديگر مهار مستان ممكن نيست!/ با گلنقش كفشهايت در برف / ماندن در اين زمستان / ممكن نيست!...
از عبور خنكاي آب
انگار فرشيد مثقالي چيزهايي ميدانسته كه اسم كتاب را از ماضي ساده به ماضي نقلي تبديل كرده بوده. انگار ميدانسته كه قرار است حميد اديب، شش سال پس از انتشار كتابش، به اهالي اقيانوسي دور ومبهم بپيوندد. شايد به همين خاطر بوده كه روي جلد كتاب و در عطفش نوشته است: «ما از اهالي اقيانوس بودهايم.»اما اسم كتاب اين نيست؛ اسم كتاب هست:«ما از اهالي اقيانوس بوديم.»
طرح جلد را استاد مثقالي زده است؛ يك صخره كه نور مهتاب افتاده است رويش، بعد اقيانوسي سياه كه اسم كتاب در دل آن آمده است، بعد خط افقي باريك و نارنجي، بعد ابرهايي تيره و خاكستري و در آخر قرص كامل ماه كه بالايش نوشته شده است؛ مجموعه شعر حميد اديب.
فریدون حیدری مُلک میان، با همین اسم کمی عجیب که انگار از لای اوراق جادویی در آمده،بعد از سال های سال رمان دومش را در می آورد.باید پانزده سالی از چاپ مرگ بی توبه بی وصیت گذشته باشد که حالا ملک میان با روز هزار ساعت دارد برگشته است.قرار است کتاب را نشر افق درآورد.گمان می کنم باید فریدون عزیز پس از سال ها سکوت و در خود خزیدن و رفتن تا آستانه ی این که خودش تبدیل به امر مکتوب و ادبیات شود، باید کار درخوری در روز هزار ساعت دارد کرده باشد.منتظر می مانیم.
با بوي تلخ اسطوخودوس

از عليرضا حسني آبيز فقط اين را ميدانستم كه دو مجموعه شعر دارد. البته خودش را هم چندباري ديده بودم. ميدانستم كه دارالترجمه هم دارد. فقط همين. پس گفتم دست به دامان اينترنت بشوم تا ردپايي از آبيز در آن بيابم. اما در فضاي مجازي هم چندان خبري از او نبود، جز اين كه جايي را پيدا كردم كه نوشته بود: عليرضا آبيز متولد آبيز خراسان (مرداد 1347) است. او از دانشگاه فردوسي مشهد مدرك ليسانس و از دانشگاه تهران مدرك فوق ليسانس زبان و ادبيات انگليسي را دريافت كردهاست. نقد ادبي و شعر از حيطههاي مورد فعاليت وي است.
بعد هم فهرست كتابهاي او (دو مجموعه شعر و دو كتاب ترجمه) آمدهبود. اما پيش از آنكه اسامي كتابهاي آبيز را بياورم، به نكتهبامزهاي بپردازم كه در همين وبگردي به آن برخوردم؛ آقاي نويسنده و مترجمي كه مقيم خارج است در گفتو گويي كاملا جدي با ايسنا عنوان كردهبود كه شعرهاي آبيز را در دو كتاب <ترمز كن بايد پيادهشويم> و <قارچ با سس مكزيكي> دوست دارد و ميپسندد.
خواهرم "تهمينه" را خيلي دوست داشتيم؛ ما هفت برادر. بعد از همه ما بزرگتر بود و بعد وقتي نوزده سالش شد ازدواج كرد و الان پسرش پشت كنكوري است. بعد من به او خيلي وابسته بودم و وقتي هم تهران آمدم دلتنگ بودم و تنها. بعد مهرافروز خانم خواهر من شد.
مهرافروز خانم هميشه خواهر من بوده و آن وقتها ده سال شده از آن روزها، من در تهران تنها بودم و هيچ كس را نداشتم و سرباز بودم و محسن فرجي و مهرافروز خانم كه تازه ازدواج كرده بودند، نگذاشتند غربت تهران را هيچ وقت درك كنم.
مهرافروز خانم از چند روز قبل زنگ زده بود به دوستان محسن كه 20 فروردين، تولد اوست و خانهشان باشند و محسن نداند.
بعد غزل بانو، دخترشان و بامداد، پسرشان هم به مادر كمك كردند تا سوري براي پدر برگزار شود
بابا تولدت مبارك!
|
هميشه چند تا زن در دل من رخت مي شويند كه در من گاه مي خندند و گاهي نيز مي مويند
چقدر از پچ پچ و از حرف مي ترسم و بدتر اين ـ
كه از نام تو لبريزم دهانم را كه مي بويند
همين زنها كه روزي چند بار از خنده مي ميرند
همين زنها كه روزي چند بار از گريه ميرويند
همين زنهاي از هر چه گل و لبخندها خالي
نمي داني چه ها پشت سرت اي عشق مي گويند………
تو پنهان مي شوي در لابلاي دردهاي من
تمام روز دنبال تواند و شكل كوكويند
ترا در آشپزخانه ميان شعله آتش
وَ بين استكانهاي شلوغ و گيچ مي جويند
طرفهاي دلم هرگز نيا چون خوب مي داني
هميشه چند تا زن در دل من رخت مي شويند
|
یکم، کاشکی صلح( در معنای وسیع آن، نه فقط عدم جنگ افروزی) در جهان سلیه گستر شود و ضمن رفتن همه ی تسلیحات نظامی به موزه ها، دنیایی عاری از تبعیض اقتصادی ، آموزشی ، جنسیتی و نژادی داشته باشیم.
دوم، کاشکی دو ستم ساعد زنده بود و مثل آن روزهای خوش و سرشار، دو نفری می رفتیم به آن قهوه خانه پاتوق مان.بعدهم ازهمان پیاده روی های طولانی و بحث های بی انتها می کردیم.
سوم، کاشکی می شد احمد شاملو را از نزدیک ببینم و صدایش را بشنوم.
مادر بیلی فقط توانست بگوید: "چطور...؟" و دیگر حرفی نزد. خیلی خسته بود. دلش می خواست، مجبور نباشد باقی کلمات جمله را ادا کند. امیدوار بود بیلی به جای او جمله ناتمام او را تمام کند.
بیلی نمی دانست در ذهن مادرش چه می گذرد. به کمک او آمد و پرسید: "چطور چی، مادر؟"
مادر بیلی با بردباری تحمل کرد. و چند قطره اشک ریخت. بعد همه نیروی جسم در هم شکسته خود را، از فرق سر تا نوک انگشتان پا، یک جا جمع کرد. بالاخره موفق شد نیروی کافی برای نجوای این جمله کامل را در خود جمع کند: "چطور شد این قدر پیر شدم؟"