تبليغاتX
غزلداستان
شعری از علیرضا روشن

بی آب و بی ارباب


مرا از خود بران
انگار اربابی که سگ پیرش را
له له اگر دیدی زدم
یا که پوزه‌‌ی ترم را
بر دست نزارم رها کردم
مادامی که گرد خانه‌ات
زوزه کشان
زار زدم
بر من دل مسوزان
شرم از چشم زلالم نبر
به سنگپاره‌ای مرا بزن
پشتم را به شلاق خشمت بسوزان
بران مرا از خانه‌ات
یا دست کم سرابی باش
بگذار در عطش بمیرم
هر قدمی که پیش می‌گذارم برای تو
تو قدمی پس بگذار برای دیگری

من آخر قدر آب نمی‌دانم
و قدر ارباب را نیز

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 14:57  توسط محسن فرجی  | 

کوتاه و پراکنده در ادامه ی مطلب قبلی

۱-چه قدر این بند از شعر چزاره پاوزه را دوست می دارم و لمس می کنم:کار خسته می کند.

۲-همین طور است.کار گل کرده ام در این سال ها.خیلی هم زیاد.اما بلندگوی هیچ مرام و مسلکی نشده ام و نبوده ام.چون همواره تابناکی این جمله ی لوییس بونوئل ، راهم را روشن کرده است: بهانه‌ی نان نمی تواند دلیل قانع کننده ای برای خودفروشی هنری باشد.

۳-نوشته بودم که همه چیزم را از دست داده ام تا حداقل های یک زندگی را داشته باشم.حالا تاکید می‌کنم که :فقط و فقط حداقل های زندگی.چون بیشتر از حداقل ها، برای ما شهروندان درجه دو ،حرام است.

۴- اجبار و اظطرار برای نخواندن و ننوشتن و ندیدن، تنها بخشی از ابتذالی است که دامنگیر زندگی شده؛ویروس ابتذال به انواع شیوه ها در حال شیوع است.

۵-آدم ترسو و محافظه کاری هستم.اما نمی توانم خودم را قانع کنم که این حرف را نزنم:آیا چیزی تنفر برانگیز تر و مبتذل تر از رادیو وجود دارد؟

۶- امر قدسی در کجای جهان امروز جای دارد؟ به گمان من ، هیچ جا،الّا در همین زخم های زندگی.

۷-با این همه ،شادمانی های کوچکی هم هست؛یکی مثلاً خنده های کودکان و بچه های خودم،شعری زلال که در این زمانه ی عسرت و حسرت با کوتاهی اش به ما مجال می دهد تا خوانده شود،سبزه ها و ریز بنفشه ‌‌ها که کنار پیاده روها و جدول خیابان‌ها می رویند و دیوانه وار دوست شان می دارم،حباب های صابون که به سمت خورشید صعود می کنند، کاشتن و قلمه زدن و آب دادن گلدان ها،دیدن شادمانی های همین دوستان اندک،صدای یاکریم ها،شنیدن موسیقی حتا برای پاره ای از یک دقیقه و ...خدای من! چه قدر زندگی می تواند با همه ی تلخی هایش، شیرین باشد.

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 15:50  توسط محسن فرجی  | 

برای دلخوشی خانم خضر حیدری می نویسم

دوست عزیز،خانم خضرحیدری در سایتش نوشته که کتاب می خواند، فیلم می بیند، به کلاس زبان فرانسه می رود، اما احساس می کند که یک «تنبل بی مصرف» است و « بيهودگي مثل هوايي كه تنفس مي‌كنيم اطرافم را پر كرده».
البته که خوب است آدم به چیزهایی که دارد راضی نباشد و به زندگی های بهتری فکر کند .اما این همه ی ماجرا نیست.روی دیگر اتفاق، واقعیتی است که هولناک و سمج ، رو به روی ما سد شده است و تکان نمی خورد.من البته ناامید نیستم و حتی می کوشم ـ بی آن که بحث های نظری کنم چون بلد نیستم ـ بابیان مصداق هایی از زندگی خودم، بگویم که باید تاب آورد و ادامه داد..
هرکسی نداند یا به یاد نیاورد، یوسف علیخانی خوب می داند و به خاطر می آورد که من در دوران دانشجویی تقریبا هر روز یک کتاب می خواندم، داستان و شعر می نوشتم،فیلم و تئاتر می دیدم، به نمایشگاه های نقاشی و عکس می رفتم، موسیقی کلاسیک گوش می کردم و هرنفسی که می کشیدم در فضای ادبیات و هنر بود.
من آن روزها حتا فکر نمی کردم روزی بیاید که آدم کتاب نخواند. یعنی با خودم می گفتم، می شود صبح تبدیل به شب شود و آدم کتاب نخوانده باشد؟ اما حالا گاهی ماه ها می آید و می رود بی آن که من حتا یک کتاب نازک خوانده باشم.سینما و موسیقی و تئاتر و نقاشی که به شدت در زندگی امروز من ، لوکس و فانتزی و بی مصرف شده اند.شاید خنده دار باشد ، اما دستکم دو سه سالی است که اصلا فیلم ندیده ام.چون زندگی نمی گذارد.چون ابتذال و روزمرگی و احتیاج را به تنمان دوخته اند.چون نمی خواهم وقتی بچه هایم چیزی می خواهند، به شان دورغ بگویم یا کشان کشان از جلو سوپر مارکت ها و اسباب بازی فروشی ها ردشان کنم( چندسال پیش، ما در شهر پدری یک مغازه ی کوچک اسباب بازی داشتیم.خاطرم هست که یک بار بچه ای با پدرش جلو ویترین مغازه ایستاده بودند.بچه اسباب بازی می خواست و پدر معلوم بود پول ندارد.زیر لب با خودش گفت اگر زمان شاه بود عرق می خوردم، با سر می رفتم توی شیشه ی مغازه).من نمی خواهم آرزو کنم که از فرط استیصال ، با سر توی شیشه ی مغازه ی اسباب بازی فروشی بروم.نمی خواهم گردنم را پیش فروشنده هایی که فقط حرمت پول را نگه می دارند، کج می کنم.
من همه چیزم را باخته ام که فقط و فقط همین حداقل های زندگی را داشته باشم.البته، چشمم کور، می توانم شب بیدار بمانم و بخوانم و بنویسم و ببینم.اما نمی توانم؛ خسته ام.بچه ها و کار همه ی انرژی و زمان و مجال را از من و زنم گرفته اند.حالا زن و شوهر به این فکر می کنیم که ماهی ۷۰۰ هزار تومان قسط بدهیم.
خانم خضر حیدری! من قصد ناله و گلایه ندارم.الان ۹ ماه است که بعد از اجحاف روزنامه ی کارگزاران، شغل ثابتی ندارم.اما خود شما شاهدید که مثل خیلی ها کاسه ی تکدی گری دستم نگرفته ام و یا ۲۴ ساعته غر نزده ام که وا اسفا، وضع خراب است.تاوانش هم این که هر آن چه به فرهنگ و اندیشه و ادبیات مربوط می شود، تا اطلاع ثانوی تعطیل است.نه تنها تعطیل است، که در این مدت هر متن آشغالی که شما فکرش را بکنید و می شاشد به قلم و اندیشه ی آدمیزاد، ویرایش کرده ام؛ نوار پیاده کرده ام؛ ستاد خبری گرفته ام و از دوستان و «همکاران» مطبوعاتی «خواهش» کرده ام که خبرهایم را کار کنند و....کارهایی که قطعا شما انجام نداده اید و اساسا در شان خود هم نمی دانید.خدا را صد هزار مرتبه شکر.چون واقعا هم در شان و برازنده ی شما نیست.ولی برازنده ی من هست که با هر کس و ناکسی سر و کله بزنم و هر مزخرفی را بخوانم و بعد حتا وقت استراحت کافی هم نداشته باشم؟ مطالعه و فیلم دیدن که پیشکش.کلاس زبان؟ چه رویایی!
این ها را نوشتم که بدانید حداقل یک نفر به نام محسن فرجی هم هست که روزی روزگاری فکر می کرده داستان نویس می شود.اما حالا حتا نمی تواند خواننده ی داستان باشد چه برسد به نویسنده ی آن.این ها را نوشتم که بدانید در این مملکت جهان سومی با اوضاع و اوصافی که شما بهتر از من می دانید، وضعیتی که دارید نزدیک به ایده آل است.خدا شاهد است که همین مطلب را با استرس زمان نوشتم.چون مصاحبه ای برای مجله ی رشد معلم انجام داده ام که باید فردا صبح تحویل بدهم.یعنی همین الان باید شروع کنم به پیاده کردن نوار صحبت های رییس سازمان آموزش از راه دور!
کافیست یا ادامه بدهم؟
|+| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 19:40  توسط محسن فرجی  | 

ديدار با ساير محمدي/پنج شنبه /روزنامه ی اعتماد ملی/صفحه ی کافه روزنامه


                                               امروز با دختران پرتقال چين

احتمالا‌ هفته آينده در ستون كافه شاعري، به ديدار محمد خليلي مي‌رويم. البته قرار بود همين هفته نوبت خليلي باشد، اما -دروغ چرا- يك كتاب شعر بيشتر از او دم‌دست نداشتم. البته يك كتاب ترجمه هم از خليلي دارم. ولي ديدم با اين دو كتاب، مجبورم كه يك‌جوري مطلب را سر هم بياورم و دلم راضي نمي‌شد. اين بود كه گفتم زنگ بزنم به ساير محمدي و از او، شماره تلفن محمد خليلي را بگيرم. يعني مي‌خواستم به خليلي زنگ بزنم و براي نوشتن مطلبش، از روي دست خودش تقلب كنم! اما قبل از اينكه شماره ساير را بگيرم، با خودم گفتم چرا اصلا‌ خود ساير محمدي به ستون كافه شاعري نيايد؟...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 13:38  توسط محسن فرجی  | 

به شمال تنت فکر کردم/دهانم پر از درختان خزه بسته ی پرتقال شد...
|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 12:30  توسط محسن فرجی  | 

شعری از سید علی صالحی

دیشب خواب ساعد را می دیدم.زنده و سلامت.کلی گپ زدیم.چه می گفتیم؟یادم نیست.  بعد صحنه هایی می دیدم از گوری  بزرگ که با جمعی در آن خفته بودم وآماده ی مرگ.خیلی غریب و هول آور بود.این شعر سید علی صالحی شاید گویای گوشه ای از احوالات من باشد:

اما نيستي تا اضطراب جهان را

كنار تو در ترانه اي كوچك خلاصه كنم.

اما نيستي تا شب تشويش هر شب خويش را

در اشتغال گريه ها و گور ها روشن كنم.

اما نيستي تا در دهان داس برويم و

در پريشاني شعله پرپر شوم.

اما نيستي

(خدايا اين بغض بي قرار كه فرصت نمي دهد)
|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 10:41  توسط محسن فرجی  | 

یک فصل از داستان بلند بی‌خوابی


آن چه می خوانید فصل چهارم از داستان بلند «بی خوابی»‌ من است که در سایت پل ادبی منتشر شده.

مصطفي دل‌آشوبه داشت. ماري در دلش مي‌پيچيد، پايين مي‌رفت، نيش مي‌زد، بالا مي‌آمد تا حلقش. خستگي، مثل مورچه‌اي سمج، روي پلك‌هاش راه مي‌رفت. از ساعتي كه پا به شهر جديد گذاشته بودند دل‌آشوبه داشت.
گفت من حالم خوش نيست.
ديو ابرو درهم كشيد: اين‌جا كه همه‌ش خرابه است. چه‌كار كنم؟
مصطفي كودك شده بود. معترض گفت نمي‌دانم. يك فكري بكن.
و چشم‌هاش را بست. ديو ماشين را كشيد كنار خيابان. ترمز دستي را كشيد. دست گذاشت روي پيشاني مصطفي: تب هم داري.
ماشيني از خيابان نمي‌گذشت. دسته‌اي سار، روي سيم‌هاي چراغ برق غمباد گرفته بودند.

به بيمارستاني خاك گرفته رسيدند . تابلوش سوراخ سوراخ بود. پياده شدند. از حياط بيمارستان كه باغچه‌اش گل‌هاي خشكيده داشت گذشتند. هيچ‌كس در بيمارستان نبود. ديو زير بغل مصطفي را گرفت. از پله‌هايي خاكستري بالا رفتند. طبقه‌ي دوم، روبه‌رويشان راهرويي باريك دهان باز كرد، با ديوارهاي آبي فيروزه‌اي تَرَك خورده‌ و لامپ‌هاي مهتابي چركمرده كه بعضي‌هاش سوخته بود.
وارد راهرو شدند. همه‌ي درها بسته بود. ته راهرو روي نيمكتي چوبي زني نشسته‌ بود. روي نيمكتي ديگر، پيرزني با چشم‌هاي آبي نگاهشان مي‌كرد. نزديك‌تر كه شدند آهي كشيد و رو گرداند.
زن دويد طرف مصطفي و ديو. با لب‌هاي لرزانش گوشه‌ي خيس چادر سياهش را گرفته بود. به مصطفي گفت خسته نباشيد آقا. شما نويسنده‌ايد؟
استيصال بود در كلماتش.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 11:28  توسط محسن فرجی  | 

یک بازی جدید/چند وبلاگ نویس به روایت من

امروز بعد از مدت ها وارد فضای مجازی شدم و دیدم دوستم بهزاد باشو من را به یک بازی دعوت کرده.در این بازی باید درباره ی افرادی که در فهرست لینکهای آدم هستند چندخطی نوشت.بازی جالب و بامزه ای است به نظرم.من البته همه ی کسانی را که لینک کرده ام ، نمی شناسم و با بعضی هاشان در وب آشنا شده ام.تعداد آنها هم که می شناسم خیلی زیاد است .پس درباره ی چند نفر می نویسم فقط و با خود بهزاد هم شروع می کنم.آنها هم که درباره شان می نویسم، به این بازی دعوتند.با این توضیح که حوصله و وقت آبی کردن اسم ها را ندارم و از  هر کس که  خوشتان آمد،  می توانید از طریق فهرست پیوندهای وبلاگ من به وبلاگِ طرف بروید! همین.اگر دوست دارید، بخوانید:

بهزاد باشو: کاریکاتوریست، گرافیست و بامعرفت.از آدم هایی که درباره ی پست مدرنیسم حرف های غیرمستند و پرت و پلا بزنند و همچنین از زن هایی که روسری شان را پشت گوششان می اندازند، متنفر است! بهزاد در این سال ها خیلی به من حال داده.بی مزد و منت.

احمد پوری: ارادت من به جناب پوری اظهر من الشمس است و بارها در همین وبلاگ، در باب بزرگواری ها و مهربانی های ایشان نوشته ام. دوستان می دانند که من اسم دیدارهایی که با  آقای پوری داشته ام، گذاشته ام «پوری درمانی».پیشنهاد می کنم که علاوه بر بازدید از سایتش، ترجمه های او را از ناظم حکمت، ریتسوس، نرودا،لورکا،نونو ژودیس و ...از دست ندهید.

ایمان عابدین:ایمان عابدین را از نزدیک ندیده ام.اما هر دو عشق مشترکی داریم که ما را به  هم پیوند می دهد: داستان.ایمان با آن که ساکن اهواز است، اما از بسیاری منتقدان گنده دماغ پایتخت نشین، بهتر و بیشتر داستان را می فهمد.

مهرزاد اهورا: او در معرفی خودش نوشته:«مهرزاد اهورا هستم،بنده خدا،مرد، روزنامه نگار و دانشجوی ارتباطات».من، بنده خدا و روزنامه نگار  و دانشجوی ارتباطات بودن او را تایید می کنم!

مصطفی خلجی: از تنبل ترین،با احساس ترین و کودک ترین دوستان من است.شعر و زبان فرانسه را خوب می فهمد و برای استخر رفتن همیشه پایه است!

یاسین نمکچیان: آمیزه ای از مصطفی خلجی و بهزاد باشو است؛مثل مصطفی شعر را خوب می فهمد اما زبان فرانسه نمی داند.مثل بهزاد هم با معرفت است اما کاریکاتوریست نیست! در عوض روزنامه نگار قابلی است.

رضا هدایت: یک نقاش ششدانگ و تمام عیار که همیشه من را به  یاد دوست از دست رفته مان ساعد می اندازد.اصلا از طریق ساعد بود که با رضا آشنا شدم.سال ۷۳ بود به گمانم.رضا شاعر و داستان نویس خوبی هم هست و طنز شفاهی و مکتوبش فوق العاده است.

چهار ستاره مانده به صبح: توصیه می کنم وبلاگش را ببینید.نیم وجبی شوخ طبعی خیلی قشنگی دارد، با نثری روان و صمیمتی سیال.

یوسف علیخانی: یوسف قدیمی ترین دوستِ زنده ی من است! جزو نامبر وان های اینترنت هم هست.اما بیش و پیش از همه قصه گوست.یوسف دل صاف و نازکی دارد و از بذل محبت به دوستانش دریغ نمی کند.اما کمی زود رنج است، مثل همین الان که به اشتباه از من دلخور شده!

ژوبین غازیانی:ژوبین غازیانی را دوست دارم، بی آن که بدانم چرا!

فهیمه خضر حیدری: خوش فکر، خوش قلم، خوش مشرب، خوش پوش.

امیرحسین یزدان بد: زرنگ است.حداقل خودش این طوری فکر می کند.اشتباه هم نمی کند.

پدرام الوندی:پدرام الوندی را خیلی  دوست دارم.بسیار با پرنسیب و مبادی آداب است.حرفه اش( روزنامه نگاری) را هم خیلی جدی گرفته و در این حیطه،دقیق و پر مطالعه است.اما از این ها مهم تر برای من، مرام و معرفت پدرام است.

محمود قلی پور: کمی شیطان است.ولی چه اشکال دارد؟ ما هم همسن او بودیم از این کارها می کردیم!مگر مهرزاد اهورا شیطان نیست؟ مگر خیلی های دیگر شیطان نیستند یا نبوده اند؟!



 

|+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 17:27  توسط محسن فرجی  | 

شعری از آرسنی تارکوفسکی

دیروز از صبح
چشم انتظار تو بودم
می گفتند نمی آید
چنین می پنداشتند

چه روز زیبایی بود
روز فراغت
و من بی نیاز به تن پوش

امروز آمدی 
پایان روزی عبوس
روزی به رنگ سرب
باران می آمد
شاخه ها و چشم انداز در انجماد قطره های آب

واژه که تسکین نمی دهد
دستمال که اشک را نمی زداید
 

|+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 9:10  توسط محسن فرجی  | 

سلام ساعد

امرزو سوم خرداد است و این یعنی درست شش سال است که ساعد رفته.برای همیشه رفته.از صبح همه اش ناراحت بودم که چرا امسال نمی توانم در این روز عجیب و تلخ، به دليل نداشتن كامپيوتر از او ياد كنم.اما به شكلي خيلي اتفاقي در اين ظهر جمعه سر و كارم به روزنامه ي اعتماد ملي افتاد تا يادش دوباره و هزار باره زنده شود. البته كه گمان نمي كنم در اين شش سال روزي بوده باشد كه به يادش نبوده باشم.اما همين امروز كه ششمين سالگرد ساعد است  و ما در حال جا به جايي هستيم ، ناگهان اعلان هاي تسليتش پيدا شد و بعد هم عكسي از او كه خيلي وقت بود لاي انبوه كاغذهام گم شده بود.خلاصه كه امروز به طرز غم انگيزي روز ساعد بود.اگرچه براي من و همه ي دوستان و شاگردانش هر روز ، روز اوست.
|+| نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 16:22  توسط محسن فرجی  | 

گمانه زنی های عاشقانه/شعری از حدیث لزر غلامی
 
 
                                         تو فکر می کنی ای شب! که ماه برگردد؟

شهاب گمشده  از نیمه راه برگردد؟

 تو فکر می کنی این آسمان تماشاییست

که هر سپیده که رفته سیاه برگردد؟

به پای سیب بهشتی نشسته ام که مگر

خیال آدم از آن اشتباه برگردد

خلاف منطق عشق است این که من باشم

و یوسف از تن من بی گناه برگردد

تمام وحشت من آهوانه از این است

که گرگ وحشی من سر به راه برگردد

تو فکر می کنی این سیب خسته می چرخد

که یوسف آخر قصه به چاه برگردد؟

 

|+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 18:4  توسط محسن فرجی  |