با لهجه ی غلیظ کرمانشاهی اش گفت.فرامرز ویسی را می گویم.دوست شاعر و مترجم من که حالا مرده و نمی دانم چه می کند و آیا هنوز هم دلش گرفته یا نه.اما نمی خواستم و نمی خواهم خاطراتم با او را در این جا بنویسم.فقط می خواهم از شبی بنویسم که خوابش را دیدم.
همان روز نحسی که ایسنا خبر داد فرامرز رفته، شب خوابش را دیدم، خوابی عجیب و پریشان: خواب می دیدم زنگ زده به موبایل من .هم من هم خودش می دانستیم او مرده است.به من گفت به برادرم بگو همان عکسی که عکاس روزنامه ی شما گرفته ، بزرگ کنند و بزنند جلو تابوت. کلی با هم حرف زدیم و هردو می دانستیم که او مرده .حتا می خواستم ازش بپرسم آن دنیا چه خبر است؟ اما همان جا توی خواب گفتم چه فایده دارد ، مرده ها که جواب این جور چیزها را نمی دهند. بعد سفارشی را که فرامرز کرده بود به برادرش مجتبی گفتم.بعد دیدم که در جای باستانی غریبی هستیم و همه داریم حشیش می کشیم .فیلتر سیگاری ها را پرت می کردیم در هوا و دودش در آسمان می چرخید.بعد ناگهان در مراسم ختم فرامرز بودیم.فرزین شیرزادی را دیدم.سیاه پوشیده بود.بغلش کردم و های های گریستم. چه گریه ای کردم.بعد زنی زنگ زده بود به موبایلم و می گفت بیا خانه ی ما.شوهرم تا عصر نمی آید.من هم با خودم می گفتم این هم وقت گیر آورده، من عزادارم و این می گوید بیا خانه ی ما.بعد می خواستیم از همان فضای باستانی بیرون بیاییم، اما همه را می گشتند.گمان می کردم آن جا متعلق به جهانی دیگر باید باشد....و در همه ی این خواب طولانی و آشفته ، خیال فرامرز یا صدایش حضور داشت....