دوستم کامران در وبلاگش نوشته است با این مضمون که نویسندگان نسل پنجم سایه ی همدیگر را با تیر می زنند.
البته که حرفش درست است، اما طرح این مساله مشکلی را حل نمی کند.اصلا اگر غیر از این باشد باید تعجب کرد.وقتی نقد پذیر نیستیم ، نباید انتظار داشته باشیم که بتوانیم کنار هم بایستیم و نفس بکشیم.من بی آن که بخواهم سنگ خودم را به سینه بزنم ، یکی دو تا تجربه ی شخصی نقل می کنم تا ببینید که در چه فضای شلم شوربایی سیر می کنیم.سال گذشته من درباره ی دو کتاب از نویسندگان نسل پنجم مطلب نوشتم که در مطبوعات چاپ شد.یکی از نویسندگان آن کتاب ها قبل از این که مطلب من را بخواند، می خواست من را کتک بزند! بعد هم در جمعی از دوستان برگشت و گفت تو اساسا آدم بی شعوری هستی و نمی فهمی! فراموش نکنید که او وقتی این محبت ها را نثار من کرد که هنوز مطلبم را نخوانده بود و فقط شنیده بود که نظرم درمورد مجموعه داستانش مساعد نیست! جالب تر این که خودش سفارش نقد داده بود و خواسته بود که درمورد کتابش مطلبی بنویسم!یکی دیگر از همین بزرگواران ، شاید شش ماه بعد از چاپ مطلب من، در دیداری که داشتیم شروع کرد به نعره زدن و هتاکی کردن! جالب است که او همچنان که از عصبانیت می لرزید، جملاتی را از مطلب من نقل می کرد و می گفت که تمام این حرف ها مزخرف است.البته این عقیده ی او بود و قابل احترام، اما چون زمان زیادی از چاپ مطلب من درباره کتابش می گذشت، فردا به نوشته ام مراجعه کردم و دیدم او همه ی حرف های خودم را به خودم تحریف شده تحویل داده است!
من اما به جان بچه ام از این دوستان و خیلی های دیگر،کینه ای به دل ندارم.اما به من حق بدهید در جلسه ی نقد کتاب نوییسنده ای که من را بی شعور می داند، شرکت نکنم.چون طبیعتا یک آدم بی شعور نمی تواند حرفی بزند که به کار یک نویسنده بیاید.
البته این فقط مشکل نویسندگان نسل پنجم نیست:سال ۷۷ بود به گمانم که گفت وگویی با امیر حسن چهلتن انجام دادم .او متن گفت وگو را گرفت که نهایی کند، اما بعد دیدم که حتا جای من هم سئوالاتی را طرح کرده و به آن ها جواب داده است! آن هم سئوالاتی پیش پا افتاده که امکان نداشت من طرح کنم.محمد محمد علی هم در اقدامی مشابه، در هر گفت وگویی که با او داشته ام، به بهانه ی ویرایش، سئوالات من را که پاسخی برایشان نداشته، حذف کرده است!!
این ها را گفتم که در نهایت بگویم: کامران عزیز! از این وضع گلایه مند نباش.تا ما دچار این استبداد و دیکتاتوری ذهنی هستیم، وضعیتی بهتر از این نخواهیم داشت.بیله دیگ ، بیله چغندر!