تبليغاتX
غزلداستان
چند زمزمه ی دلتنگی
شش شعر از زنده یاد فرامرز ویسی
1
به او گفتم؛
برای من چه آورده ای؟
گفت؛
تنهایی، اندکی باران و غربت بسیار.
2
هنوز چشم به راهم
هرگز نیامد
حتا برای وداع
حالا،
من ماندم و این همه انتظار!
3
تنهایم گذاشتی
در کوچه بن بست.
بعد از تو
پر از ترانه های غمگین شدم و دلتنگی نسیم.
4
من، زمین بودم
چشمان تو، ماه.
این همه فاصله برای لحظه دیدار؟!
5
وقتی تو را دیدم؛
پرنده، جدایی شد
باد، بوی تنهایی
خیال، اندوهی خیس
و تو، ابدیت زمزمه ای دلتنگ.
6
روزی که مردم
به یادم شعری بخوان
پر از هق هق باران
بی قراری کبوتر.
و خاطره ای از نخستین دیدار.
|+| نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 16:2  توسط محسن فرجی  |