امروز آمدم عکسهایی که از محسن فرجی در نوروز امسال گرفتم، در تادانه بگذارم و به بهانهاش، دیداری هم با او بنویسم که دیدم جالب است نمیتوانم.
محسن فرجی را از سال 1370 میشناسم. از زمانی که او فیلمسازی می کرد در سینمای جوان قزوین و من دانشآموز این انجمن بودم. بعد هم برادرش مسعود، که معاون انجمن بود رابط ما شد و عکسهایی از محسن فرجی سرباز دیدیم که شاعرانه،سیب در بغل داشت و تنهایی و سهراب سپهری.
سال 72 با هم دانشگاه تهران قبول شدیم؛ او روانشناسی و من ادبیات عرب. بعد هم در یک خوابگاه بودیم؛ خوابگاه سنایی و کوی دانشگاه تهران.
بعد هم همکار شدیم؛ او خبرنگار گروه فرهنگ و ادب روزنامه انتخاب و من مترجم گروه ماهواره این روزنامه.
با هم بودیم و این با هم بودن شاید نمی گذارد خیلی چیزها بنویسم درباره اش. درباره کتابهایش. درباره داستانهایش. گزارشهایش و ... چرا که همیشه و همواره در نوشته هایم از او نوشته ام و غیرممکن است مطلبی نوشته باشم و نامی از محسن فرجی در آن نباشد. اما عکس خوب از او تا به حال نگرفته بودم.
نوروز امسال زنگ زد که منزل خاله همسرش مهرافروز هستند و ما هم رفتیم به آنجا. مکانی جالب و عجیب بود برای عکاسی. این عکسها یک از هزاران آن روز است از محسن فرجی، مهرافروز خانم، غزلبانو و بامداد













