برادران هم خون و هم پیکرم، اندوه اندوه

صبح ديروز، پنجشنبه، به ديدار احمد پوري عزيز رفته بودم. از همان ديدارها كه اسمش را"پوري درماني" گذاشته ام؛چرا كه حضور او در اين برهوت معرفت، مثل واحه اي سبز و بي دريغ است.پيش پوري كه بودم، دو بار عليرضا روشن تماس گرفت، اما نتوانستم جوابش را بدهم.وقتي سرخوش و شادمانه ، پوري را ترك كردم به روشن زنگ زدم ، گوشي موبايلم ناگهان خراب شد . صداي او نمي آمد.گمان كنم شنيد كه گفتم مي روم خانه و زنگ مي زنم.در راه، در ميدان فردوسي، يوسف عليخاني زنگ زد.اين بار صداها مي رفت و مي آمد.صدايش غمگين بود.بعد ناگهان زد زير گريه.مضطرب شده بودم و مدام مي پرسيدم چه شده؟ ميان هق هق اش گفت: سعيد موحدي ...
سراسيمه پياده شدم.شماره ي روشن را گرفتم و با صدايي كه مي آمدو نمي آمد، با هم قرار گذاشتيم. مغموم به ونك رفتيم تا يوسف هم بيايد و به قم برويم.هنوز منگ بودم.اما شنيدم كه روشن گفت سعيد چهار شنبه صبح در خانه اش سكته كرده و همان لحظه از دنيا رفته...
در گرماي سوزان ونك، منتظر يوسف شديم تا با ماشين اش رسيد.كلافه و سردرگم بود.سوار شديم و راه افتاديم.در ميدان آزادي ، مرتضي كربلايي لو هم به ماپيوست تا به سمت قم برويم و با سعيد وداع كنيم.اگر چه هنوز همه مان ناباور بو ديم و هستيم.
وقتي رسيديم، بهروز قزلباش را ديديم؛ دوست روزنامه نگار سعيد، سياهپوش و مبهوت و مغموم .سعيد را به خاك سپرده بودند.سر بر شانه هاي هم گذاشتيم و تلخ گريستيم.تنها و دست خالي بر گشتيم.در راه برگشت، رضا زنگي آبادي از كرمان و محدرضا زماني زنگ زدند، پرسان و ناباور.در تهران به خانه ي سعيد رفتيم كه خالي از حضور او بود.همسرش، گنگ و مات با چشماني سرخ به جايي در ناكجا خيره مانده بود و پسر چهارساله اش سپنتا نبود.او را به جايي ديگر برده بودند تا نداند كه پدرش ديگر نيست...
وقتي آدمي مي ميرد، انگار تازه زنده مي شود، در خيال ما ، درخاطرات ما.حالا بايد براي زنده كردن سعيد به چهار سال پيش برگردم، به سال ۱۳۸۲ و كافه 78.جلساتي براي داستان خواني و ديدار نويسندگان جوان راه انداخته بوديم.از همان اولين جلسات، مرد درشت اندامي به جمع ما پيوست كه كلاهي سرمه اي به سر داشت و سبيل بلندش جو گندمي بود و خودش را سعيد موحدي معرفي كرد.سعيد، ديگر شد پاي ثابت جلسات و منظم و سر وقت در هر جلسه حاضر شد و بحث كرد و حرف زد.تا اواسط سال 83 جلسات ادامه پيدا كرد.بعد از هم جدا شديم.اما من و سعيد هر از گاهي با هم در تماس و ارتباط بوديم.اوايل سال ۸۴ به لطف فتح الله بي نياز بزرگوار ، در نشر امتداد دوباره دور هم جمع شديم.اين بار اما گروهي كوچك تر بوديم كه مي خواست جدي تر به ادبيات بپردازد.در اين جمع سعيد بود و مرتضي كربلايي لو و پيمان اسماعيلي و مرجان بصيري و من.بعد پيمان از جمع ما جدا شد و جايش بيتا ملكوتي آمد.چند جلسه هم ركسانا حميدي و هادي خورشاهيان آمدند.اما باز هم پاي ثابت و منظم جلسه سعيد بود كه با شور و پيگير مي آمد .
اواخر سال ۸۴ هم جلسات نشر امتداد، ناخواسته تعطيل شد.سال ۸۵ كه جلسات نسل پنجم در كافه تيتر شكل گرفت، سعيد نيامد، به جز در جلسه اي كه براي نقد كتاب خيالات كربلايي لو برگزار شد.اما وقتي جلسات به نشر ققنوس نقل مكان كرد ، دوباره سعيد آمد و حضورش منظم شد.آخرين ديدار من با سعيد، مصادف شد با آخرين جلسه ي نسل پنجم كه ششم ارديبهشت ماه امسال برگزار شد.بعد كه سعيد فهميدجلسات به كل تعطيل شده است، به من زنگ زد.گلايه مند و دلخور بود و به دنبال چاره اي مي گشت تا دوباره جلسات پا بگيرد.به خاطر دارم كه وقتي سعيد مسئول جلسات داستان خواني نسل پنجم شده بود با چه شور و شوق كودكانه اي ، از بچه ها داستان مي خواست و چگونه با جديت كم نظيرش در فكر برنامه اي بلند مدت و ماندگار بود.اگر چه ....
و حال چه بگويم از سعيد؟ رسم است كه هركسي مي ميرد ،ناگهان محبوب و عزيز مي شود.اما هستند دوستان زيادي كه شهادت و گواهي بدهند كه سعيد در زمان بودنش چه قدر انسان و بزرگ منش بود( چه دشوار است سعيد كه براي تو فعل گذشته به كار ببرم،چه دشوار است).حال به يادش مي آورم، با دستان بزرگ و سخاوتمند، مهربان، با صدايي گرم و زنگ دار و حافظه اي سرشار از رمان، تاريخ، اسطوره، قصه هاي عاميانه و ...
چه قدر سرد و تاريكم، بي تو سعيد جان...