حکایت بارانی بی امان است اینگونه که من دوستت ميدارم شوریدهوار و پريشان باريدن بر خزهها و خيزابها به بيراهه و راهها تاختن بيتاب، بيقرار دريايي جستن و به سنگچين باغِ بستهدري سر نهادن و تو را به ياد آوردن چون خوني در دل كه همواره فراموش مي شود حكايت باراني بيقرار است اینگونه که من دوستت ميدارم.
شمس لنگرودي
|+|
نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت 15:28  توسط محسن فرجی
|