تحلیل داستان « تو منشی آقای رییسی؟ » از مجموعه داستان « چوبخط »
نوشته محسن فرجی
ناشر: قطره
نوشتار زیر صرفا" نقدی بر داستان مذکور است و هیچ ارتباطی با دیگر داستانهای مجموعه ندارد.
« تو منشی آقای رییسی؟ »، داستانی به شدت اجتماعی است: تکگویی مادری که دخترش برای درآوردن خرج ترمیم آنچه که پرده بکارت مینامند، بهناچار ( از روی فقر ) تن میفروشد تا شرایط پیشآمدهی ازدواج را از دست ندهد ( سه ماه دیگر با نامزدش ازدواج کند. )
مادر دختر، در این تکگویی همهی تلاش خود را در عین صداقت به کار میبندد تا بیگناهی دخترش را به منشی شرکتی که او هم یک زن است؛ ثابت کند: « اینا رو گفتم که یه وقت خدای نکرده فکر نکنی دختر من آدم خرابییه. »
چرا که دختر همزمان با صحبتهای مادرش، در اتاق رییس شرکت، مشغول « درآوردن خرج قضیه » است.
داستان، مطلقا" از زبان مادر دختر روایت میشود. مادری که در عین مادر بودن، راوی صادق و قابل اطمینانی برای خواننده است و خواننده در سیر روایت داستان به او و حرفهایش اعتماد میکند. آنقدر صادق است که درباره معشوق سابق دخترش ( خطاب به منشی ) میگوید:
« ... نمیدونم، خدا عالمه، شاید اونم نمیخواسته اینجوری بشه... » ...
هر چند مقصود از تکگویی، اغلب تکگویی درونی است که شرح احوال، ذهنیات و درونیات راوی میباشد. یعنی اولشخصی که به واسطهی نویسندهی فکرخوان به خودش میپردازد ( توسط نویسندهای که به اندیشهی راوی مسلط است و از ذهن او، با زبان او سخن میگوید؛ بدو پرداخته میشود ) و سعی در نمایاندن خودش دارد ( فردگرایی شدید )، ( نویسنده راوی را مینویسد ). اما در این داستان با نوعی دیگر از تکگویی مواجهیم که راوی، مادرانه نه تنها چندان به خودش نمیپردازد که بیشتر به دخترش و شرایط اجتماعی _ خانوادگی که او و دخترش در آن زندگی میکنند؛ همچنین مسائل و حوادثی که منجر به وقوع چنین پیامدی گشته میپردازد. گویی داستان اصلا" نویسندهای ندارد. ( راوی، خودش را مینویسد. )
به همین دلیل از به کاربردن عبارت اولشخص برای تشخیص راوی خودداری میکنم؛ چرا که در این نظرگاه، سایر شخصیتهای داستان به فراخور موقعیت، خود سخن میگویند؛ در حالی که ما هیچ جملهای از زبان منشی شرکت و سایر شخصیتها نمیشنویم. حتی حرکات منشی از طریق راوی تکگو بر ما نمایانده میشود. و در نهایت با توجه به روایت موازی داستان، گمان میکنم استفاده از عنوان تکگویی بیرونی مناسبترین شناسه برای معرفی زاویهدید داستان باشد.
روایت موازی در این داستان بدین معناست که ما همزمان به واسطهی راوی تکگو در جریان حوادث گذشته ( که منجر به بروز چنین مسالهای شده ) و آینده ( ازدواج دختر ) و اتفاقات اکنون ( اتاق منشی و رییس شرکت ) قرار میگیریم. خواننده حتی حرکات منشی و صحنهپردازی کمرنگ فضا را که به گل و لیوان و میز محدود میشود؛ از زبان راوی تکگو دریافت میکند: « خانوم خانوما، تو منشی آقای رییسی؟ چشم برادری چه قد و بالایی داره. آره، یه بار چوبشو خوردیم برا هفت پشتمون بسه. میدونم خیر نمیبینه. پسره هی از دور ادی اودی کرد، زنگ زد، قطع کرد. یه لیوان آب بم میدی؟ دست گلت درد نکنه. آخر سر دختره گفت مامان این دوستمه، میخوایم ازدواج کنیم. »
برجسته ترین عنصر داستان که نویسنده به خوبی از آن بهره جسته، شخصیتپردازی است. به عبارت دیگر داستان، یکسره شخصیتپردازی یک زن ( مادر ) است تا روایت زندگی دختری که ....
نکته جالب در مورد شخصیت مادر این است که سطح رضایتش از زندگی به دلیل فشارها و شرایط پیشآمدهی ناخواسته، در حد انتخاب بین بد و بدتر تنزل یافته و تنها چارهی رهایی خود و دخترش را تن سپردن به واقعیت و پیدا کردن راه حلی از جنس همان واقعیت نامطلوب میداند:
« آخر سر گفتم دختر، حالا که اینطوری شده، پس بیا قبل از اینکه بری سر خونه زندگیت، خودتم یهجوری خرج این قضیه رو درآر. طفلک گفت باشه مامان. »
مصادیق دیگر سرسپردگی یا بهتر است بگویم تنسپردگی مادر به شرایط موجود را در مونولوگهای زیر میتوان جستجو کرد: « هرجام رفته، خودمم باش رفتم که یه وقت نکنه دبه درآرن پولشو ندن یا یهو چندتا مرد باشن. تو این دوره زمونه گرگ زیاد شده. »
ویا « نمیشه تو این گرگدونی بچه رو ول کرد به امون خدا »: درک بالا و شاید هم سادگی بیش از حد مادر ناشی از تحمل دردهای فروان اجتماعی، معیار فلاکت و بدبختی را در ذهن او به این اندازه تنزل داده: تنفروشی در آن واحد به یک نفر بسیار بهتر از تنفروشی به چند نفر است.
داستان در همین صفحات اندک خود به مسائل برجسته و همیشه مهم اجتماعی اشاره میکند: فقر، زن، آسیبهای جنسی- اجتماعی متاثر از فقر ( قوادی و روسپیگری ) و دست کم مسالهی آخر را تا حدودی آسیبشناسی میکند. هرچند آسیبشناسی وظیفهی یک جامعهشناس است نه یک نویسنده، اما گاه داستان با حفظ مولفههایی که داستانش میکند؛ به دلیل محتوای پرمایهاش پا را از داستانیت خود فراتر مینهد.
شاید خیلی از اخلاقگرایان سنتی، پس از خواندن داستان نه تنها برای مادر و دختر دل نسوزانند که آماج حملات عقیدتی خود قرارشان دهند. اگر بخواهیم به فرامتن داستان و به اخلاقی بودن ( اینجا به معنای درستی ) یا نبودن قضیه بپردازیم به عقیده من باز هم باید نتیجه را از دل خود داستان بیرون بکشیم نه منتزع از آن. داستان چنان مادر و دختر را در تنگنا نشان میدهد و راوی چنان خواننده را با خود و دردهایش همراه میکند، که جایی برای قضاوت در مورد اخلاقی ( درست ) بودن یا نبودن عمل انجام شده باقی نمیماند و این همانا نسبیتگرایی اخلاقی است که نویسنده داستان حتی اگر به آن اعتقادی نداشته باشد ناچار باید آن را بپذیرد ( اثر فراتر از نویسنده. ) به عبارت دقیقتر رولان بارت؛ مرگ نویسنده و به تعبیر محمود فلکی؛ غیبت نویسنده که به اعتقادش تعبیری کارآمدتر مینماید.
ایمانوئل کانت معتقد است: فعل اخلاقی، فعلی است که از روی تکلیف باشد و نه اینکه تنها صورت این فعل مطابق با فعلی باشد که تکلیف حکم میکند. به عبارت دیگر محتوای فعل { در این داستان، از روی فقر تن فروختن } تعیینکننده است نه صورت فعل { تن فروشی (که البته از منظر فلسفه مارکسیسم خود صورت فعل نیز خود به خود بهوجود نمیآید. چرا که محتوا، شکل را میسازد.) }. کانت ادامه میدهد: مثلا" فردی از روی تکلیف انسانی کاری را انجام میدهد ولی فرد دیگری ممکن است همان کار را از روی خودخواهی انجام دهد که کار فرد دوم از نظر کانت اخلاقی نیست.
بنابر این عملی که مادر و دختر در آن موقعیت ضدانسانی مرتکب میشوند، فعلی است عاقلانه و ارادی ( تکلیف ) که گریز از آن را گزیری نیست. به عبارت دیگر سرزدن عملی انسانی و اخلاقی ( به معنای عامیانهاش که همانا عمل نیک است ) در چنان موقعیت غیرانسانی، غیرعقلانی و تصنعی است که داستان را ویران کرده و آن را در حد یک اندرز اخلاقی سنتی و کهنه فرومیکاهد. )
کانت اضافه میکند: برای اخلاقی بودن کار نحوه تعین بخشی اراده ما تعیین کننده است. به همین دلیل داوری در مورد اینکه فعل کسی اخلاقی هست یا نیست تنها میتواند به وسیله خود او { مادر و دختر } انجام شود