تبليغاتX
غزلداستان
تلخی این شبها را ، هیچ بهار نارنجی دلپذیر نمی کند ...


یک توضیح کوچک :من نه فاطی را نمی شناسم نه امانوئل را » نه آيدا را. حتي  نمي دانم نويسنده  از چه حرف مي زند.اما نوشته ي تيغ ماهي آن قدر برایم جذاب و دلچسب بود که نتوانستم از وسوسه ی گذاشتنش در وبلاگم خودداری کنم:

تاوان تمام اشتباهاتم ، تنهایی بود و تنهایی . تلخی این شبها را ، هیچ بهار نارنجی دلپذیر نمی کند . نگرانی های دم صبح را ، صدای هیچ پرندهء نشناخته ای ، شیرین نمی کند .
و من توی تمام خوب هام ، خواب های احمق پستم ، سرگردان کوچه ها و آدم هام .
آمدی ، یک جفت گوشوارهء تازه برایم بیاور . مثل همانی که توی خواب نخریدم . همان که دو تا نگین قرمز داشت و چندان قشنگ هم نبود . قشنگ نبود و با این همه خوب یادم هست که می خواستم بخرمشان . خوب یادم هست که تمام کلمات نگفته توی بیداریم ، بر زبانم بود . خوب یادم هست تمام خواب هام ، پر بود از آدم هایی که دیگر ندیدم شان .
و صدای قطار هنوز توی گوشم است که داشت می رفت در دل شب . تلق تلق . یا تتلق تتلق . یا هر چیزی .
و یادم هست گیر کرده بودم توی یک جا که شبیه هیچ شهری نبود و دره های عمیق داشت .
خوب یادم هست امتحان داشتم و هیچ نخوانده بودم .
و یادم هست مامان مرده بود و من داد می زدم و گونه هام خیس بود وبالشم هم هنوز ، وقتی بیدار شدم .
و آمدم پایین از آن سراشیبی که یکبار وقتی بچه بودم ، افتاده بودم از روی دوچرخه پایینش و آدم ها جمع شده بودند همه دورم .
و داشتم موهای آیدا را می بافتم درشت درشت .
و فال قهوه می گرفت بی رحمانه برایم فاطی . آخ فاطی ! بمیری که این همه ترساندیم توی خواب و بیداری ...
و خانه شبیه خانه نبود کوچه شبیه کوچه نبود و هیچ چیز شبیه هیچ چیز نبود ...

پس امانوئل ! چرا مرا ، این روزها هیچ چیز آویزان زندگی نمی کند ؟


|+| نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 20:31  توسط محسن فرجی  |