تبليغاتX
غزلداستان
مدتی است به این فکر می کنم که...

رسیدن به مرحله‌ي نااميدي، چه صعب و در عين حال چه زيبا و جذاب است؛اين كه به هيچ چيز و هيچ كس اميد نداشته باشي،نه در زمين و نه در آسمان.گمان مي كنم رسيدن به اين مرحله، يعني رويين‌تن شدن در برابر تمام چيزهايي كه در ارتباطات انساني ما را آزار مي‌دهد و مي‌تواند نقطه‌ي تهديدي باشد.به فرض ، در صورت رسيدن به اين نااميدي عظيم،هيچ گاه از بدكرداري ديگران،حتا صميمي‌ترين دوستان، مغموم و مغبون نخواهيم شد؛چراكه  از ابتدا به آن دوست هم اميدي نبسته بوديم تا از رفتارش دلخور شويم.
 و البته که این فقط یک مثال ساده بود.همين.
|+| نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 19:21  توسط محسن فرجی  |