می خواست بگويم تو من را به روزهاي خوبي ميبري؛يه بهترين روزهاي زندگيام، روزهايي كه شيدا و قلندوار در خيابانهاي دودگرفتهي تهران ذكر و آواز ميخواندم، روزهايي كه ساعد نمرده بود و غم نان نبود و غربت و تلخكامي هم زيبا بود.همان روزهاي دلتنگيهاي شيرين و گرفتار نبودن ذهن و روانم در آشوبهايي كه فرسوده و افسردهام كرد...
ميخواستم خيلي چيزها به تو بگويم.خيلي چيزها.اما رفته بودي.با همهي آن روزهاي مهربان و پرخاطره رفته بودي.
گاهي فكر مي كنم نكند همهي آن روزها را خواب ديده بودم و تو را هم خواب ديده بودم.
|
+|
نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 19:12  توسط محسن فرجی
|