تبليغاتX
غزلداستان
گريه در حاشيه‌ي شلوغ يك اتوبان

می ‌خواست بگويم تو من را به روزهاي خوبي مي‌بري؛يه بهترين روزهاي زندگي‌ام، روزهايي كه شيدا و قلندوار در خيابان‌هاي دودگرفته‌ي تهران ذكر و آواز مي‌خواندم، روزهايي كه ساعد نمرده بود و غم نان نبود و غربت و تلخكامي هم زيبا بود.همان روزهاي دلتنگي‌هاي شيرين و گرفتار نبودن ذهن و روانم در  آشوب‌هايي كه فرسوده و افسرده‌ام كرد...
مي‌خواستم خيلي چيزها به تو بگويم.خيلي چيزها.اما رفته بودي.با همه‌ي آن روزهاي مهربان و پرخاطره رفته بودي.

گاهي فكر مي كنم نكند  همه‌ي ‌آن روزها را خواب  ديده بودم و تو را هم خواب ديده بودم.

|+| نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 19:12  توسط محسن فرجی  |