مردم ما حاضر نیستند ۷ ثانیه ( فقط ۷ ثانیه) پشت چراغ قرمز بایستند و به هر ضرب و زوری که شده از لای ماشین ها ميگذرند و خودشان را از ميان فحشهاي آب نكشيدهي رانندگان به آن طرف خيابان ميرسانند، اما يك و ساعت و نيم مثل بچهي آدم مينشينند و اپرای عروسكي « مکبث » را میبينند، آن هم به زبان فصيح ايتاليايي!بعد از نمايش هم آن قدر براي بهروز غريبپور و همراهانش كف ميزنند كه آدم از ناداني و هنر نشناسي خودش خجالت ميكشد.
اگر حمل بر خودستایی نشود، بايد بگويم من مكبث را سالها پيش خوانده بودم . اپراي جوزپه وردي را هم شنيده بودم؛ اما نميتوانستم كاملا بفهمم روي صحنهي اين نمايش عروسكي چه ميگذرد.بالاخره من كه كامپيوتر نيستم تا همهي ديالوگها و جرئيات مكبث را به خاطر داشته باشم.اما زوجهاي جوان و خانوادههايي كه اكثرا هم با بليط « میهمان» یه سالن نمایش آمده بودند، چنان مجذوب مكبث شده بودند که من تردید نکردم آنها یا مثل بلبل ایتالیايی حرف میزنند و يا آن قدر مكبث را خواندهاند كه همگي يكپا شكسپيرشناس هستند.