همان لحظه بود که فهمیدم بزرگ شدهام، که نمیتوانم در روز ، ماه کمرنگ را در آسمان ببینم.
چند شب پیش هم که غزل را برده بودم پارک، با دیدن قرص کامل ماه، عجیب ذوق کرده بود.میگفت: بابا میشه ماه رو بغل کنم؟ میشه ماه رو ببریم خونه مون؟
همان لحظه بود که فهمیدم رویا هام را از دست دادهام ، که به بغل کردن ماه فکر نمیکنم.