تبليغاتX
غزلداستان
غزل و ماه و من

دخترم غزل امروز صبح، ماه رنگ پریده ی نصفه نیمه را در آسمان نشانم داد .گفت: بابا بابا، ماه.

همان لحظه بود که فهمیدم  بزرگ شده‌ام، که نمی‌توانم در روز  ، ماه کمرنگ را در آسمان ببینم.

چند شب پیش هم که غزل را برده بودم پارک، با دیدن قرص کامل ماه، عجیب ذوق کرده بود.می‌گفت: بابا می‌شه ماه رو بغل کنم؟ می‌شه ماه رو ببریم خونه مون؟

همان لحظه بود که فهمیدم رویا هام را از دست داده‌ام ، که به بغل کردن ماه فکر نمی‌کنم.

|+| نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 16:44  توسط محسن فرجی  |