تبليغاتX
غزلداستان
شعری از زنده یاد تیرداد نصری

در تاريکی
می لرزم
که تاريکی
          - رو در روی من -
می آيد
         رد می شود از تمامت من
و قاب هايی وسيعتر از مرا که پشت سرم هستند ، پُر می کند

در تاريکی
من
   از هم
         ريخته شده ام
فقط لبانی
( ميان ريزش من وُ – تويی که آنجايی ) می جُنبد :
« …. اينجا هستم . کسی می شنود ؟ »

آه می شنوی – گوش به اين سنگ بچسبانی

 

|+| نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 12:2  توسط محسن فرجی  |