تبليغاتX
غزلداستان
گرفتار در هزار تو های جام جام

به خاطر دوتا و نصفی کتاب که نوشته ام، هرازگاهی  از رادیو تماس می گیرند و برای ضبط یک برنامه ي مثلا ادبی، دعوتم می کنند. روز یکشنبه هم این اتفاق افتاد و آقایی که    نمی شناختمش، تماس گرفت و بعد از چند بار بستن "استاد" به نافم، من را به جام جم دعوت کرد. قراری که گذاشتیم، برای عصر دوشنبه بود. وقتی گفت که ماشین بفرستیم، گفتم راه نزدیک است و خودم می آیم. دوشنبه با شتاب کارهایم را در روزنامه تمام کردم و روانه جام جم شدم. وقتی از ورودی بلال حبشی وارد اتاق اطلاعات شدم، مسوول اطلاعات اسمم را پرسید تا بداند آفیش شده ام یا نه. بعد از چند دقیقه معطلی، اسم من را در کامپیوتر پیدا کرد و گفت که کارت شناسایی بدهم. من هم که کارت شناسایی همراه نداشتم، شناسنامه ام را دادم و او برگه ملاقات پر کرد. بعد هم گفت که شناسنامه در آن جا می ماند. من گفتم برنامه ما تا هشت شب طول می کشد و او گفت که پس یک روز دیگر برای پس گرفتن شناسنامه ام بیایم!

به تلفن همراه همان آقایی که تماس گرفته بود زنگ زدم و ماجرا را گفتم. او هم گفت که مسیر را اشتباه رفته ام و باید از ورودی جام جم داخل شوم.

شناسنامه ام را پس گرفتم و با عجله به سمت ورودی جام جم راه افتادم که حدود 500 متر با ورودی بلال حبشی فاصله داشت.

خسته و عرق کرده به ورودی جام جم رسیدم و وارد اتاق اطلاعات شدم. مسوول اطلاعات، پای بی کفش و جورابش را روی صندلی دیگری گذاشته بود و تلویزیون تماشا می کرد.

در این جا هم همان ماجرای پرسیدن اسم و جستجوی کامپیوتری و گرفتن شناسنامه تکرار شد. بعد هم زمانی که پرسیدم تکلیف شناسنامه ام چه می شود، همان جواب همکارش را داد و گفت که می توانم یک روز دیگر برای گرفتن شناسنامه ام بیایم!

کلافه و بی حوصله، دوباره به تلفن همراه همان آقا زنگ زدم و او  گفت که  باید به اتاق حراست هماهنگ کنم؛ چون آن ها تا ساعت پایان برنامه ها  هستند و شناسنامه را پس می دهند. نهایتا دراتاق حراست گره از کار فروبسته ام باز شد و توانستم با سپردن شناسنامه ام پا به قلعه ي جام جم بگذارم.

همان طور که تلفنی آدرس گرفته بودم، راه افتادم تا به ساختمان محل ملاقات برسم. لحظاتی بعد به آن ساختمان رسیده بودم و باید وارد می شدم. وارد شدم، اما هیچ کس در آن جا نبود! کیفم را روی ریل گذاشتم و خودم از گیت رد شدم. بعد به محوطه روباز کوچکی رسیدم که به همان ساختمان محل ملاقات ختم می شد. وارد ساختمان شدم و به مسوول اطلاعات گفتم که با چه کسی کار دارم. گفت که این شماره را بگیر و گوشی را به من بده. شماره را گرفتم و همان آقایی که روز گذشته با هم صحبت کرده بودیم، گوشی را برداشت. تلفن را به مسوول اطلاعات دادم.

معمولا دراین مواقع، فردی که پشت خط است به مسوول اطلاعات می گوید که طرف "خودی" است ومی تواند داخل شود.

من هم بعد از این که مکالمه آن ها تمام شد، با همین خیال واهی راه افتادم که به سمت طبقه دوم بروم، اما مسوول اطلاعات، انگار که دزد گرفته باشد، با لحنی زشت و غیر مودبانه داد زد: کجا؟! کجا؟

با حیرت پرسیدم : مگر هماهنگ نکردید؟

با همان لحن پاسخ داد: من اصلا نفهمیدم با کی حرف زدم!

به شدت عصبی و کلافه بودم. برگه ملاقات را به او دادم و گفتم نمی خواهم بروم داخل.

او هم که انگار بی تابانه انتظار این لحظه را می کشید، سریعا برگه را مهر زد و به دستم داد.

من هم همان مسیر رفته را طی کردم و از ساختمان جام جم خارج شدم. هنوز خیلی دورنشده بودم که تلفن همراهم زنگ زد. همان آقایی بود که دیروز دعوتم کرده بود. گفت کجا هستید؟ گفتم دارم می روم! گفت چرا؟ گفتم برای این که راهم ندادند!

و خسته و عصبی و گرما زده ، تلفن همراهم را خاموش کردم تا نتوانند دوباره تماس بگیرند.

به پارک ملت که رسیدم روی یکی از نیمکت ها نشستم و در خنکای پارک، نفسی به آسودگی کشیدم. با خودم گفتم حالا خوب است که آن ها به کسانی "نیاز" دارند تا با حرف زدن، برنامه هایشان را "پر" کنند؛ اگر قضیه بر عکس بود و ما به آن ها نیاز داشتیم، چه می شد و چه برخوردی می کردند!؟

|+| نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 15:35  توسط محسن فرجی  |