تبليغاتX
غزلداستان
مگر ترانه می تواند این قدر زیبا باشد؟

دست من وقت نوشتن ، شکل اسم تو رو داره
وقت خوندن، صورت من، خنده هاتو کم می آره
عطر یاسی که تو چیدی، ناز صد باغو خریده
ماه کامل، سر سفره، گریه هامو سر کشیده
تو چه خوشرنگ و عزیزی ، مثل یک نت لب گیتار
مثل فکر شعر تازه، حدس یک گل پشت دیوار
ای تو دلکوک،ای خوش آهنگ، تو شنیدنی ترینی
من پر از هوای غربت، تو هوای سرزمینی
زمهریر نارفیقان،خواب آفتابی می بینه
هجرت ما وسط آب، زورقی بی سرزمینه
پیله بستن در دل تو، کار پروانه شدن بود
گرد شعله قد کشیدن رقص ناب مرد و زن بود
با تو باید مثل شبنم، عطر گل ها رو بغل کرد
تلخی فاصله ها رو پرِ کندوی عسل کرد


 دست من وقت نوشتن ، شکل اسم تو رو داره
وقت خوندن، صورت من، خنده هاتو کم می آره...

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 18:5  توسط محسن فرجی  |