تبليغاتX
غزلداستان
از رمان سلاخ خانه شماره پنج/ کورت ونه گات جونیر/ ع.ا. بهرامی
 

مادر بیلی فقط توانست بگوید: "چطور...؟" و دیگر حرفی نزد. خیلی خسته بود. دلش می خواست، مجبور نباشد باقی کلمات جمله را ادا کند. امیدوار بود بیلی به جای او جمله ناتمام او را تمام کند.

بیلی نمی دانست در ذهن مادرش چه می گذرد. به کمک او آمد و پرسید: "چطور چی، مادر؟"

مادر بیلی با بردباری تحمل کرد. و چند قطره اشک ریخت. بعد همه نیروی جسم در هم شکسته خود را، از فرق سر تا نوک انگشتان پا، یک جا جمع کرد. بالاخره موفق شد نیروی کافی برای نجوای این جمله کامل را در خود جمع کند: "چطور شد این قدر پیر شدم؟" 

|+| نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 10:56  توسط محسن فرجی  |