تبليغاتX
غزلداستان
ديدار با عليرضا حسني آبيز

با بوي تلخ اسطوخودوس

عليرضا حسني آبيز

از عليرضا حسني آبيز فقط اين را مي‌دانستم كه دو مجموعه شعر دارد. البته خودش را هم چندباري ديده بودم. مي‌دانستم كه دارالترجمه هم دارد. فقط همين. پس گفتم دست به دامان اينترنت بشوم تا ردپايي از آبيز در آن بيابم. اما در فضاي مجازي هم چندان خبري از او نبود، جز اين كه جايي را پيدا كردم كه نوشته بود: عليرضا آبيز متولد آبيز خراسان (مرداد 1347) است. او از دانشگاه فردوسي مشهد مدرك ليسانس و از دانشگاه تهران مدرك فوق ليسانس زبان و ادبيات انگليسي را دريافت كرده‌است. نقد ادبي و شعر از حيطه‌هاي مورد فعاليت وي است.


بعد هم فهرست كتاب‌هاي او (دو مجموعه شعر و دو كتاب ترجمه) آمده‌بود. اما پيش از آن‌كه اسامي كتاب‌هاي آبيز را بياورم، به نكته‌بامزه‌اي بپردازم كه در همين وبگردي به آن برخوردم؛ آقاي نويسنده و مترجمي كه مقيم خارج است در گفت‌و گويي كاملا‌ جدي با ايسنا عنوان كرده‌بود كه شعرهاي آبيز را در دو كتاب <ترمز كن بايد پياده‌شويم> و <قارچ با سس مكزيكي> دوست دارد و مي‌پسندد.


حالا‌ ممكن است بپرسيد كجاي اين اظهار نظر، با مزه بوده‌است؟ وقتي اين سوال را مي‌پرسيد، يعني اين كه احيانا شما هم جزو كساني هستيد كه آبيز را نمي‌شناسيد. چون اسم كتاب‌هاي شعر او اين است: <نگه دار بايد پياده شويم> و <اسپاگتي با سس مكزيكي.>


وقتي از جستجوي آبيز در اينترنت نااميد شدم، گفتم به خودش زنگ بزنم. مثل همان يكي دوباري كه قبلا‌ با او تلفني صحبت كرده‌بودم. خوش‌خنده و اما چيز چنداني از توي حرف‌هايش در نيامد. چون بيش‌تر سوال‌هاي من‌را به شوخي برگزار كرد. مثلا‌ گفت تاريخ تولدم را كه مي‌دانيد، جاي تاريخ مرگ را هم خالي بگذاريد! ‌


يا وقتي پرسيدم چرا كم‌كار هستيد، جواب داد: منظورت كم‌كاري غده تيروئيد است؟!


البته بعد كمي جدي شد و گفت كه در حوزه‌هاي ديگر، مثل ترجمه فارسي به انگليسي، خيلي هم پركار است و علا‌وه بر آن، اين تلا‌طم‌هاي زندگي‌اش بوده كه نگذاشته بيش‌تر كتاب شعر منتشر كند. چيز ديگري كه گفت اين بود كه مي‌توانم به خوش‌تيپي‌اش اشاره كنم كه البته من خودم اشاره كرده‌بودم. و ديگر اين‌كه دو دختر دارد به اسم‌هاي به‌آفريد و مهرآفريد. همين.


البته ناكامي من در جستجوي اينترنتي و تماس تلفني با او، حسن بزرگي ‌هم با خود داشت و آن اين كه از همين دو كتاب شعرش بيش‌تر بنويسم؛ <نگه‌دار بايد پياده‌شويم> به سال 1377 منتشر شده، توسط انتشارات فرهنگي هنري نارنج. كتاب با طرح جلد و طراحي‌هاي‌هانيبال الخاص همراه است. (اين كلمه <همراه> چه‌قدر اين‌جا درست نشسته‌است. چون طرح‌هاي الخاص هم مثل شعرهاي آبيز، به ظاهر بدوي و در عين حال بسيار عميق و جسورانه است.) آبيز اين كتاب را در اولين ديداري كه با او در دارالترجمه‌اش داشتم به من هديه كرد و دري از شعرهاي شگفتش به رويم گشود. شعر سوم را از بخش سوم كتاب <نگه‌دار بايد پياده شويم> بخوانيد: <آليوشا، آليوشا، مي‌شنوي/! بوي بلوط از گلوگاهت مي‌تراود/ كلا‌هت در شاخه پنجم جا مانده‌است/ از اين‌جا براي تو آوازي پست مي‌كنم / كنار آتش دستانت را به هم مي‌مالي/ چراغ را روشن مي‌كنم/ چاي داغ را مي‌نوشي/ نگاهت مي‌كنم/ كاجي جوان ميان سينه‌ات مي‌رويد/ او در ميانه جنگل ايستاده‌است/ تو در ميانه جنگل ايستاده‌اي/ غزالي روشن بر افق مي‌گذرد/ سپيده‌دم از رودخانه گذر مي‌كني/ شانه كوچك را كنار آينه مي‌گذارم/ بر گورهاي تازه گام مي‌نهي/ كفش‌ها را كنار در جفت مي‌كنم/ كولا‌ك زمستاني شولا‌ي ديگري مي‌خواهد/ كودكان را به حافظه مي‌سپارم/ شامي تازه در راه است آليوشا/ شامي تازه در راه است/ در تاريكي بمان/ او خود تو را خواهد يافت/ تو تكيه داده‌اي با موهايت در باد/ نگاه تو در من غرق مي‌شود/ از كوچه آهسته مي‌گذرم/ به خانه مي‌آيم/ تو بر ايوان نشسته‌اي پوتين‌هايت را مي‌دوزي.>


در پايان اين كتاب عنوان شده‌بود كه دو كتاب هم از آبيز منتشر مي‌شود: غسل مي‌كنم غسل مسّ ميت (مجموعه شعر) و مولا‌نا و سورآليسم (پژوهش ادبي.)


اين دومين هنوز منتشر نشده، اما اولي خودش شده‌است بخشي از كتاب بعدي آبيز، يعني <اسپاگتي با سس مكزيكي.> اين كتاب در سال 83 درآمده و ناشرش ثالث است شعرهاي 1377 تا 1382 شاعر را در برمي‌گيرد كه مثل كتاب اول آن‌چه به اين شعر‌ها تشخص مي‌بخشد، جسارت شگفت‌انگيز آبيز در پرش‌هاي زباني و زماني است. او با همان لهجه بدوي‌اش به ميان قوم‌ها و قبيله‌هاي مختلف مي‌رود و گذشته‌را به امروز مي‌آورد يا امروز را به گذشته پرتاب مي‌كند. اين هم شعري از كتاب <اسپاگتي با سس مكزيكي> و ختم كلا‌م: <عشق مي‌برد مرا به بوي اسطوخودوس بوي دور اسطوخودوس/ و آن پرنده بياباني در گندمزار/ در آن شب قديم نيم شب قديم/ هي‌ها! هي‌ها! سبوي تشنه در شاخسار بادام/ درخت شكسته در گلوي قناري/‌ مي‌دويدم مي‌دويدم از تپه‌هاي ماسه‌اي بالا‌/ و زوزه گرگ‌ها را دوست داشتم با بوي دور اسطوخودوس/‌اي كاش مي‌مردم در آن بو از آن بو/ تاول مي‌زد‌اندامم در آب آن جو/ مي‌خوردم از كندوي زنبوران در صحرا/ مي‌خوابيدم در ماه بيابان/ جانم در دستانم چون سبويي بود/ مي‌نوشيدم او را در شب در نيم شب/ از جاليز آواز هندوانه مي‌آمد/ مارها درهم مي‌رفتند/ آويشن كوهي، كاكوتي،‌ اي بوي تلخ اسطوخودوس، ‌اي زن>!

به نقل از روزنامه اعتماد ملي و كافه شاعري

|+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 13:9  توسط محسن فرجی  |