|
ز- آران:
اصلا از اول هم سر این کتاب دعوا بود؛ حرف ها بر سر «چوب خط» پر از نظرات و نقدهای ضد و نقیض، شخصی و غیرشخصی بود. یک نفر موافق، سه نفر مخالف. سه نفر موافق، بقیه مخالف. برای همین یکی مولف را می کشت و دیگری درباره اش صحبت می کرد.«می دوم و چاقو را بر می دارم، همان جا به سرعت به قلبم فرو می کنم. سه بار. دست هام می لرزد. درد در جانم می چرخد. ناله آهسته ای هوا را می شکافد. در آشپزخانه می چرخم. با چاقو به زمین می افتم. از این جایش را دیگر تو بنویس. تو که دوست سالیان من بودی». (مجموعه داستان چوب خط/ داستان «خیلی هم عجیب نیست») پله های پهن و تاریک روشن پاساژ پارس، به بچه های نسل پنجم و یک دو جین منتقد و علاقه مند ادبیات ختم می شود. وارد اتاق که می شوی، زمزمه ها قطع می شود. معلوم است بحث شان داغ بوده. حجت بداغی، هومن، فراهانی و علیرضا بهنام حرفشان را پی می گیرند. معلوم می شود داشته اند درباره داستان «روزگار برزخی آقای درچه پیاز» حرف می زده اند. لحظاتی بعد محسن فرجی نویسنده مجموعه داستان چوب خط و علیرضا روشن و کامران محمدی با هم می رسند و با جمع خوش و بشی می کنند. با کمی تاخیر، هفتمین جلسه «والس» شروع می شود. از کامران محمدی می خواهند که به عنوان نخستین منتقد صحبتش را آغاز کند. او در کافه تیتر هم درباره همین کتاب حرف زده بود، اما این بار مفصل تر حرف می زند. مثل همیشه آرام است و کلماتش را شمره شمرده ادا می کند؛ مقدمه ای می چیند و بعد به مقایسه کتاب قبلی نویسنده با کتاب فعلی اش می پردازد. چون محمدی با نویسنده چوب خط دوست است و او را از نزدیک می شناسد، مولف را نمی کشد و چوب خط را نسبت به «یازده دعای بی استجابت» یک پیشرفت فوق العاده می داند. به چند دلیل، یکی اینکه فکر می کند نویسنده از آن رمانتیک گرایی نازیبا (برای داستان) فاصله گرفته و دوم اینکه زبانش به نسبت کتاب قبلی، قدرتمندتر و شسته رفته تر شده است. سوم اینکه نویسنده در چوب خط به تکنیک های داستان نویسی پرداخته، مثلا دیالوگ را به خوبی وارد داستان ها کرده است. محمدی معتقد است که با گذشت زمان، دغدغه های فرجی جدی تر شده و او تکه های مهمتری از هستی را برای نوشتن داستان انتخاب کرده است. او البته از کنار نقاط ضعف چوب خط هم به سادگی نمی گذرد: داستان هایی از کتاب چوب خط که با فضا و ساختار متفاوت تری نوشته اند، مثل «روزگار برزخی آقای درچه پیاز» یا «قول های منتشر در ولایت کله بزی های» خوب از کار در نیامده اند.محمدی نه موضوع این د استان ها را موضوع قابل گفتن و جذابی می داند و نه فرم و پرداخت آنها. قبل از اینکه او صحبتش را به پایان برساند، کتاب را در دستش می چرخاند و ورق می زند و ناگهان انگار چیزی را به یاد می آورد: این کتاب تقدیم شده است به ساعد فارسی رحیم آبادی. من فکر می کنم در نقد و بررسی یک کتاب، باید تقدیمی های آن یا حتی طرح جلدش را هم در نظر داشت. ساعد فارسی، نقاش و دوست صمیمی فرجی بود. او چند سال پیش از میان ما رفت و ماجرای رفتنش در داستان «خیلی هم عجیب نیست» از همین کتاب چوب خط آمده است. بعد از استراحتی کوتاه، حجت بداغی به جای کامران محمدی، بر صندلی منتقد می نشیند. او با شور و هیجان حرف می زند. زل می زند توی چشم های حاضران و کلماتش را با صدای بلند در هوای جلسه می پراکند. بداغی هم مثل محمدی، کتاب دوم فرجی را به نسبت کتاب اولش، یک گام بلند و رو به جلو می داند. اصلا معتقد است که نویسنده چوب خط به نسبت نویسنده «یازده دعای بی استجابت»، نویسنده ای مجزا در تم و ساخت و پرداخت داستانی است، اما می گوید: نوع آگاهانه برداشت نویسنده و ساختاری که او به داستان هایش می دهد، خیلی از حدود تاویل را می بندد و اجازه گسترش طبیعی به داستان نمی دهد. مثلا در داستان «انجیرها مال همسایه است» اتفاقی که زن مستاجر تعریف می کند، خیلی عجیب است، اما به خاطر نوع نگاه نویسنده و نوع وارد شدنش به موضوع، این اتفاقات در حد ایده باقی می ماند و دست و پای متن را می بندد.
بداغی با دست هایش هوای دم کرده جلسه را می شکافد: به طور کلی حالت آکادمیک داستان ها که قصد دارند چارچوب خود را حفظ کنند، جلو این گسترش طبیعی را گرفته است. یعنی حیطه درگیری مخاطب با متن را محدود می کند. به عبارت دیگر به داستان ها، به آن اندازه که حاوی ارزش است، در آن فرم به کار گرفته شده، اجازه گسترش داده نشده است و این در اغلب داستان ها اتفاق می افتد. همه دست می زنند، بداغی به جمع دوستانش برمی گردد و مدیا کاشیگر پشت میز می رود. حرکاتش موقع صحبت کردن از آخرین سخنرانی اش در فرهنگسرای اندیشه درباره هری پاتر هیچ فرقی نکرده است. او مثل همیشه کم حرف می زند و مثل همیشه برای حرفش مثالی از یک کتاب یا یک نویسنده می آورد: همینگوی یک قصه دارد یه «تپه هایی همچون فیل های سفید» که داستان گفت وگوی زن و مردی در ایستگاه قطار است. ما آخر داستان نمی فهمیم که چی به چی شده است و کی به کی. حتی نوع رابطه زن و مرد را نمی فهمیم؛ نمی دانیم اینها زن و شوهر بودند یا پدر و دختر یا... اما به راحتی داستان را می خوانیم و به پایان می بریم. حالا نوبت آن است که کاشیگر از داستان همینگوی به مجموعه داستان چوب خط نقب بزند: وقتی چوب خط را می خواندم، این داستان را به یاد آوردم، اما فقط در سه داستان این مجموعه، آن انتظاری که با خواندن قصه همینگوی در من شکل گرفت، ایجاد شد که آن سه تا را هم موفق ترین داستان های این مجموعه می دانم؛ «تو منشی آقای رئیسی؟»، «انجیرها مال همسایه است» و «می گویم عیب ندارد». کاشیگر بر این اعتقاد است که بقیه داستان های کتاب، به دلیل از هم گسیختگی عناصر داستانی، امکان هیچ تاویلی را به ذهن او نداده است و نتوانسته با آنها ارتباط برقرار کند. او دلایلش را درباره نقاط قوت سه داستانی که برشمرد، ارائه می کند و همراه با صدای کف زدن حاضران، به صندلی اش برمی گردد. حالا بحثی میان کامران محمدی، حجت بداغی و مدیا کاشیگر درباره مقوله تاویل مندی داستان درمی گیرد که بسیار جذاب است و همین جاست که با خودت می گویی ای کاش به جای این که هر کدام از منتقدان، مثل یک سخنران پشت میز می رفتند و حرفشان را می زدند، در کنار همدیگر به نقد چوب خط می پرداختند تا بالاخره تکلیف این کتاب هم روشن شود و مخاطب بداند با مجموعه داستانی قوی روبه رو است یا مجموعه داستانی کم جان و بی ارزش! به نقل از روزنامه ی کارگزاران |