تبليغاتX
غزلداستان
درنگي بر مجموعه داستان "چوب خط" نوشته محسن فرجي
خیلی هم عجیب نیست
 
احسان حضرتی
 
''چوب خط'' مجموعه داستان‌هاي كوتاه محسن فرجي است كه اخيرا توسط نشر قطره روانه بازار كتاب شده است. اين كتاب در 96 صفحه و در قالب 15 داستان كوتاه نوشته شده است. داستان‌هاي كتاب به ظاهر مستقل از هم به نظر مي‌آيند اما رشته‌ي نامرئي موضوعات و مضامين كتاب، عامل پيوند آن‌ها به يكديگر است.
 تم "جنگ" به‌طور واضح در 5 داستان اول نقش كليدي دارد، عنصر مطروحه ديگر كتاب متوجه نقش زن در عرصه‌هاي گوناگون جامعه پس از انقلاب است كه در ضمن بررسي به آن‌ها توجه خواهيم كرد:
 
1.جنگ: كمتر كسي پيدا مي‌شود كه با فضاي جنگ و ادبيات جنگ غريبگي كند؛ عزيمت به جبهه‌ها، طول جنگ و اتفاقات جنگ تأثيرات فراواني بر تاريخ معاصر اين مملكت داشته است و به شكل يك ماده خام در دست اهالي فرهنگ و ادب قرار گرفته است. در اين ميان ''چوب خط'' داستان حضور مستقيم در جنگ نيست، گزارشگر حوادث و ويراني‌هاي  جنگ هم نيست،‌ بلكه ما آدمهاي از جنگ برگشته اي را مي‌بينيم كه به اجتماع رجعت كرده‌اند اما هنوز سايه جنگ بر روي آن‌ها سنگيني مي‌كند. گويا نويسنده زماني باليده است كه با همين آدمها در جامعه خود رو به رو  بوده است، رزمندگاني كه تهران برايشان كربلاست. به عنوان مثال در داستان اول وقتي با مرگ مصطفي روبرو مي‌شويم پسر بچه‌اي‌ كه مصطفي را پيدا كرده است تعريف مي‌كند: ''رفته بود توي حوض پارك ... هي خم مي‌شد. دست مي‌كشيد مي‌گفت اينجا جزيره مجنون است، همه جا مين‌گذاري شده'' ص 12. ..
در داستان دوم با يك مجروح جنگي سروكار داريم، اينجا هم خبري از جنگ نيست ولي نشانه‌هايش هويداست؛ مرد روي صندلي چرخ‌دار نشسته و زنش او را جلو مي‌كشد، زمين پر دست‌انداز نماد جامعه مملو از مشكلات ناشي از جنگ است. زن و مرد توي كوچه پس كوچه‌ها دنبال خانه مي‌گردند، دنبال سرپناهي ساده تا زندگي تازه‌اي را شروع كنند. زني كه آنجا زندگي مي‌كند طاقچه اتاق را نشان مي‌دهد كه پيش از آن مردي، مادرزنش را كشته و خونش بر آنجا شتک زده است. با اين وجود آنها قصد مي‌كنند خانه را اجاره كنند يعني آنقدر مصيبت كشيده‌اند كه اين موضوع برایشان قابل اعتنا نيست. توجه زن به شاخه‌هاي انجير است كه بر روي ديوار آجري بالا آمده است. هر چند آن ''انجيرها مال همسايه است'' و در باغچه خانه خاك نابارور است و تاك خشكيده‌اي در ''جوار كشت همسايه''. ضربه نهايي سطر آخر است،" و ويلچر را در سربالايي هُل داد" انگار تازه بعد از اين همه رنج‌ديدگي چرخ‌هاي زندگي در سربالايي افتاده است.
''از خاطرات يك سرباز عراقي'' عنوان ديگري از همين مجموعه است. اين داستان شرح انحطاط سربازان عراقي حين جنگ را بيان مي‌كند . سربازاني كه غالبا حشيشي‌اند . داستان سرگذشت تيره‌بختي‌هاست. قاطر قصه موجي است ، توپ پيروزي عامل دريده‌شدن شكم اسب وحشي مي شود ،از موشها مربا مي‌سازند و...
اين داستان به سبك ناتوراليستي نوشته شده است و عناصر آن مويد ''حقيقت حقير زندگي'' است،  ايراد داستان در شيوه پرداخت است يعني شيوه زندگي يك سرباز عراقي به خوبي نشان داده نشده است تنها نشان عربيت داستان، تكرار چندباره‌ صداي ترانه‌هاي عربي است. ديگر آنكه اسب وحشي كه شكمش را توپ پيروزي – پايان جنگ – پاره كرده است تنها موجودي است كه به رستگاري مي‌رسد. سربازان به طمع يافتن حشيش مرغوب جنگ را ترك مي‌كنند. موش‌ها كه همديگر را مي‌جوند، دنبال جفت‌گيري مي‌روند و قاطر همان‌طور مفلوك به زندگي‌اش ادامه مي‌دهد.
آيا در اين جامعه فلاكت‌بار اسب از دست نويسنده در نرفته است؟ آن‌‌هم در حالي كه گويا نويسنده مي‌خواسته با مرگ اسب وحشي سرنوشت مشابهي براي آن موجود هم ايجاد كند. فارغ از اينكه اسب وحشي به رستگاري رسيده است نه به سرانجام حقارت‌بار و توأم با انحطاط دروني سايرين. حتي سرنوشت اسب نفله‌شده از سرنوشت «ديگران به زندگي بازگشته» متفاوت است.
 قصه ''برو دست‌شويي'' ماجراي يك دكتر آزمايشگاه است كه به معالجه زنان نازا اشتغال دارد. از سويي ديگر روابط عاطفي دكتر با نامزد سابقش پي گرفته مي‌شود. در اوايل داستان جمله‌اي هست مرتبط با جنگ، ''چند وقت بعد هم رفت جبهه و ديگر برنگشت'' سوژه  ارتباط منطقی و چفت و بست داری با جنگ ندارد و داستان شرح مرگ مرد در جبهه يا بيرون از آن هم  نيست بلكه برشي از يك قسمت زندگي دكتر است كه مسائل خاص خودش را شامل مي‌شود.
2. زن: جنس راوي اكثر داستان‌هاي ''چوب خط'' خشن است كه مي‌تواند خود نويسنده باشد. همان مردي كه به وضعيت زنان مي‌انديشد. تيپ زن‌هايي كه در كتاب ديده مي‌شود، زنان آشنايي هستند كه بعد از انقلاب ديده‌ايم. 
در داستان‌هاي اول كتاب كه تم جنگ دارد زنان چادرپوش را مي‌بينيم. حتي مدام تاکید مي‌شود "چادر از سرش سر خورد"، "با يك دست چادر را روي سرش كشيد"، "چادرش را محكم به دور خودش پيچيد" و... . كم‌كم كه پيش مي‌رويم تيپ زن‌هايي متفاوت‌تر را مي‌بينيم، مثلا در داستان هفتم ''سردي دستمال تاريك''، چادر تبديل به مانتو مي‌شود يعني با زناني برخورد مي‌كنيم كه به امروز جامعه شبيه‌تر هستند. حتي فضاها شهري‌تر و به نوعي مدرن‌تر مي‌شود.اين داستان در كافه اتفاق مي‌افتد و عناصر جدیدی چون قهوه موكا، تتوي ابرو، موبايل، پن كيك و لاك در آن حضور دارند، يا به فرض در داستان ''بابا'' با هود آشپزخانه، آشپزخانه اُپن، بانك و ... روبرو هستيم كه وارد زندگي افراد شده است. زنان چادري نماينده زني درگير با جنگ و عوارض آن هستند اما از آنجايي كه مختصات ميدان جنگ به طور مستقيم در داستان حضور ندارد، نگاه قصه‌پرداز بيشتر متوجه زنان همگام با جنگ و ماجراهاي پس از آن است كه تيپ زن ستم‌كشيده را نمايش مي‌دهد. اين توجه به زن شايد دليل عمده احساساتي‌بودن نثر كتاب باشد كه در كنار  زبان روان و روایی کتاب به ‌چشم مي‌آيد.
 چه ميزان عملكرد منطقي در كتاب جاري است؟ در حالي كه به وفور مي‌بينيم داستان، محملي براي گزارش عواطف و احساسات گوناگون مي‌شود آن‌هم با وجودي كه مي‌دانيم ''چوب خط'' به مضامين اجتماعي مي‌پردازد و جنبه‌هاي واقع‌گرايانه به‌خود مي‌گيرد. جنگ، جنبش‌هاي دانشجويي، حضور كارگر افغاني و ... مويد رئاليستي بودن اثر است.
از سوي ديگر زنان مانتويي يا موقتا چادري، يك نسل جلوترند؛ سردرگم‌تر و حتي تا حد زيادتري در معرض خطر.
 ما در داستان ''مي‌گويم عيب ندارد'' با شوهر خانم ناظم روبرو هستيم كه قصد دارد با يك دانش‌آموز مدرسه "كار بي‌ادبي" بكند. آن‌هم در حالي كه خانم ناظم همراه سه تن از دوستان مدرسه‌یي دختر زير آوار بمب در مدرسه مرده‌اند. شوهر خانم ناظم از كارش منصرف مي‌شود و دختر را آزاد مي‌گذارد كه به خانه‌اش باز گردد اما چند لحظه بعد دختر در مي‌زند "در را باز كرد، دختر بود. گفت سلام، مي‌گويم عيب ندارد بيا كار بي‌ادبي بكنيم'' اين دختر گيج و منگ در اثر شتاب اتفاقات اجتماعي به جامعه پرتاب شده است و گيج و منگي  نسل خودش را دارد. نمي‌داند چرا چادر پوشيده، يا چرا تن به كار بي‌ادبي مي‌دهد.
همه اين زن‌ها از زاويه نگاه مرد ديده مي‌شود. اما در داستان مفيد ''تو منشي رئيسي؟'' يك اتفاق ميمون مي‌افتد. راوي داستان يك زن – مادر – است. اما چه شده است كه يك زن روايت را بر عهده دارد؟ دختر خانواده پنهان از چشم پدر و برادرهايش با جواني رابطه برقرار مي‌كند. جوان پس از اينكه دختر را بي‌سيرت مي‌كند كنار مي‌كشد. دختر و مادرش از يك طرف با يك خواستگار مناسب مواجه‌اند و از سوي ديگر با آبرو و غيرت‌ مردانه برادرها و پدر، يعني اضطرار سلطه پدرسالارانه بار روايت را به دوش زن مي‌اندازد. عمق فاجعه وقتي نمايان مي‌شود كه مادر براي پول عمل دوخت و دوز در حضور خود، دختر را وا مي‌دارد كه با تن‌فروشي پول عملش را جور كند. يعني تاوان اشتباه را با گناهي بزرگتر بپردازد.
 البته نويسنده در چند قسمت از اين كتاب به زنان هر جايي پرداخته است. مثلا زني كه به شاگرد افغاني‌اش نظر داشته است.در این میان شايد بتوان تقابل زنان بعد از انقلاب را در ''سردي دستمال تاريك'' مشاهده كرد. يكسو زن متاركه‌اي، آزادي‌خواه و زندان رفته، فرتوت و دندان ريخته و در ميز ديگر كافه، دختري به دنبال تشكيل زندگي يا شايد عشقبازي و شهوت و شاداب و جوان ديده مي‌شود كه وجه مشتركشان قرباني‌شدن است. اگر بپذيريم كه در اين كتاب ما با سه نسل گوناگون از  زن مواجه هستيم. گروه اول قربانيان جنگ و عوارض آن هستند. گروه دوم در كشمكش با عوارض جنگ، جوياي مفاهيم ارزشمند و تا حدي سرخورده و گروه سوم نسلي سردرگم، تا حدي بي‌هويت و جدا از گذشته و كمتر به دنبال مفاهيم اساسي چون آزادي‌خواهي يا غيره ...
''خيلي هم عجيب نيست'' آخرين داستان مجموعه‌ است كه انديشه ناب تری را جستجو مي‌كند. اين داستان از گزارشات ساده و سرراست فاصله مي‌گيرد و انتزاعي‌تر مي‌شود. راوي همچنان مرد است اما با مختصاتي عجيب‌تر. اين مرد همه چيزهايي را كه مي‌بيند به نظرش شكل ''پوسته خردشده تخم مرغ، قاطي با زرده و سفيده، چسبيده به مغز يا ديوار عرق‌كرده حمام مي‌آيد و گاهي هم پوسته خردشده تخم‌مرغ از ديوار حمام جدا شده و به مغز سر راوي مي‌چسبيده است". اين حالت كذايي باعث مي‌شد كه راوي تمام خوشي‌هاي زندگي‌اش را از دست بدهد. روزهاي خوش دانشگاه، بازيهاي بچه‌گانه و ... تا اينكه راوي تصميم مي‌گيرد  خودش را بكشد و از ترس ديوانه‌ معرفي‌شدن حالاتي را كه به او دست مي‌داده است، بيان مي‌كند. مرد چاقو را به قلبش فرو مي‌كند و هنگامي كه با چاقو به زمين مي‌افتد، مي‌گويد ''از اينجايش را ديگر تو بنويس، تو كه دوست ساليان من بودي".
 پاراگراف آخر داستان از زبان سوم شخص يا همان داناي كل بيان مي‌شود، اتفاق نادر اين است كه از جملات پاياني درمي‌يابيم كه اين زن صورتي از همان مرد است. زن نيمه هوشيار است و" آهسته آهسته به خواب مرگ فرو مي‌رود.'' كه ديگر دير است. آهسته آهسته پوسته خردشده تخم مرغ قاطي با زردي و سفيده از مغزش جدا مي‌شود و مي‌ريزد. وقتي آخرين كلمات كتاب را مي‌خواني در حالي كه به وهم فرو رفته‌اي، نويسنده با خوشحالي به‌ات مي‌گويد: خيلي هم عجيب نيست و خواننده کتاب در دلش بر این داستان شگفت صحه می گذارد.*

* این مطلب روز پنج شنبه ۲۳ شهریور ماه در روزنامه ی عصر اقتصاد چاپ شده است.



 
|+| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 15:48  توسط محسن فرجی  |