تبليغاتX
غزلداستان
شعری از ناظم حکمت ، به جهت دوستی که این روزها سوگوار است


برف می آید...

چراغ را روشن نکن!
بگذار
سایه ی زرد سر یک آدم
از پنجره روی برف نیفتد.
در تاریکی برف می آید.
برف می آید
و من خاطراتم را به یاد می آورم... 
برف ...
چراغ های بزرگ
مثل شمعی فوت شده خاموش  شدند
و شهر
مثل مرد نابینایی زیر برف ماند.

چراغ را روشن نکن!

بی صدایی خاطراتی را درک می کنم
که مثل کارد
در قلب آدم فرو می روند.

برف می آید
و من خاطراتم را به یاد می آورم.*

*به نقل از کتاب تلگرافی که شبانه رسید/ترجمه ی رسول یونان/نشر مینا/۱۳۸۴

|+| نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 19:19  توسط محسن فرجی  |