برف می آید...
چراغ را روشن نکن!
بگذار
سایه ی زرد سر یک آدم
از پنجره روی برف نیفتد.
در تاریکی برف می آید.
برف می آید
و من خاطراتم را به یاد می آورم...
برف ...
چراغ های بزرگ
مثل شمعی فوت شده خاموش شدند
و شهر
مثل مرد نابینایی زیر برف ماند.
چراغ را روشن نکن!
بی صدایی خاطراتی را درک می کنم
که مثل کارد
در قلب آدم فرو می روند.
برف می آید
و من خاطراتم را به یاد می آورم.*
*به نقل از کتاب تلگرافی که شبانه رسید/ترجمه ی رسول یونان/نشر مینا/۱۳۸۴