فراخوان همیاری درمان شماره ۵۸
http://hamdelan.org

وقتی خواهر بزرگتر یسنا، فاطمه، به دنیا اومد همه روستا هلهله می کردن از شادی... دل پدر و مادرش از شوق تو سینه جا نمی گرفت. اما زمان زیادی
نیاز نبود تا مادرش بفهمه فاطمه به هیچ صدایی واکنش نشون نمی ده.فاطمه کر
مادرزاد بود.
سیستم شنوایی فاطمه ار حلوزون گوش ناقص بود و نیاز به تجهیزات بسیار گران
قیمت پردازشگر حلزون گوش برای عادی کردن وضع یسنا داشت. هزینه سنگین
درمان فاطمه رو پدرش با خون دل و کمک دوستان و خیرین تهیه کرد.
فاطمه 5 ساله بود که یسنا به دنیا اومد. وقتی یسنا به دنیا می اومد کسی
شادی نمی کرد. دل مادرش مثل سیر و سرکه می جوشید و زانوهای پدرش می
لرزید. بله متاسفانه یسنا هم مثل فاطمه کر مادرزاد به دنیا اومده بود. با
هزینه درمانی نزدیک به 10 میلیون تومان.
پدر یسنا از گوشت و پوست و زندگیش کند تا تونست 5 میلیون تومان از 10
میلیون رو تهیه کنه. بعدش هم از روستای دور اوفتاده ی مادری به روستایی
نزدیک به یاسوج نقل مکان کردن تا هم نزدیک به شهر باشن و هم بتونه کارگری
کنه و هزینه سنگین گفتاردرمانی فاطمه رو دربیاره.
برای یسنا دیر نشده. تازه یک سالشه. وقتی برای اولین بار دیدمش داشت مثل
هر نوزادی اغو اغو می کرد و صداهایی از خودش در میاورد. صداهایی که چون
تقویت نخواهند شد حتما خاموش میشن و دنیای خاموش یسنا رو با خاموشیشون
سیاه تر می کنن.
قبل از اینکه ازش عکس بگیرم براش اغو اغو کردم ساکت شد و با کنجکاوی به
لب هام نگاه کرد و من هم با چشم های اشک آلود از چشمهای کنجکاو و چهره ی
معصومش عکس گرفتم
موسسه مهرآفرین آماده است تا از طریق شماره کارت
6280231266666667 عابر بانک مسکن
کمک های خیرخواهانه شما را برای تهیه این عمل و بهبودی یسنا دریافت ن کند.
در صورت واریز وجه با شماره 35260 تماس بگیرید.
به امید حق- کمیته درمان همدلان کودک و نوجوان
رفته بودم شهر کتاب دنبال یک شاهنامهی جمع و جور و شرحدار، ترجیحاً با تصحیح دکتر محمد دبیرسیاقی. نبود؛ اما در عوض انواع شاهنامههای حچیم و سنگین دیدم با رنگ و روغن و جلدهای طلاکوب و قیمتهای وحشتناک. البته خودم یک شاهنامهی سبک و قابلحمل و غیرلوکس دارم، اما هم فونت کلماتش خوب نیست و هم شرح لغات دشوار را ندارد.
بعد از پیدا نکردن یک شاهنامهی خوب بین این همه شاهنامهی ناکارآمد و حرامکنندهی کاغذ، رفتم به بخش تاریخ دنبال کتابی که دربارهی کودتای 28 مرداد باشد. این هم نبود. اما ناگهان به کتابی برخوردم به اسم «تاریخ ایران مدرن» نوشتهی یرواند آبراهامیان؛ ترجمهی محمدابراهیم فتاحی. ورق زدم و به نظرم کتاب جالبی آمد. یاد حرف میگوئل سرانو افتادم در کتاب «با یونگ و هسه» که میگوید کتابها درست بهموقع دستمان میرسد. کتاب را خریدم و تجربهی خواندنش برایم بسیار جذاب و مفید بود.
فکر میکنم برای کسانی که داستان کار میکنند، خواندن این کتاب خیلی سودمند باشد، چون گزارشی بیتعصب و مستند و مستدل است که نشان میدهد در این صد سال اخیر چه بر سر ما آمده، که بودهایم، به کجا رفتهایم و نهادها و جریانهای اثرگذار این سده چه بودهاند. همه هم با آمار و ارقام و بدون احساساتی شدن یا جانبگیریهایی که در برخی کتابهای تاریخی دیده میشود. شاید اگر خوانندهی همین چند خط هستید، به قول سرانو زمان آن فرارسیده باشد که کتاب «تاریخ ایران مدرن» را دست بگیرید.
جناب مهدی فضائلی در ادامه مصاحبههایی که در تایید ممیزی با خبرگزاری فارس انجام میدهد امروز هم با اين خبرگزاري مصاحبهي ديگري انجام داده بودند.
مدیدر عامل انتشارات سروش، در بخشي از اين مصاحبه عنوان کرده بودند: «درباره ممیزی کتاب میگویند مگر جامعه قیم میخواهد؟ سوال این است که جامعه مگر برای شکمش قیم میخواهد؟ فوقش چند نفر یک چیزی را میخورند و مسموم میشوند یا میمیرند و بعدا مردم میفهمند آن ماده غذایی بد بوده کسی دیگر استفاده نمیکند. چه طور این چیزها مهم است و اگر کسی یا سازمانی وظیفهاش را خوب انجام ندهد اعتراض میکنند که چرا وظیفهشان را به خوبی انجام ندادهاند، پس به طریق اولی این مساله درباره فکر و روح مردم نیز صادق است.»
ايشان با يک مغلطهي آشکار و اصطلاحاً تجاهل العارف، قياسي معالفارق انجام داده بودند. يعني قياس مميزان کتاب با متوليان امور بهداشتي و پزشکي؛ با غفلت از اين نکتهي مهم که پزشکان و متخصصان بهداشت و تغذيه ـ همان طور که از عناوينشان بر ميآيد - متخصصان عرصهي خود هستند. به همين خاطر مردم هم به آنها به عنوان متوليان بهداشت و درمان و سلامتي اعتماد ميکنند. اما درست بهعکس، در رابطهي نويسندگان و وزارت ارشاد، با جمع داستاننويساني روبه رو هستيم که متخصصان عرصه کار خود هستند و آن وقت عدهاي مجهولالهويه که اتفاقا هيچ درک و شناختي از ادبيات ندارند، ميخواهند نقش قيم نويسندگان و آثار آنها را ايفا کنند.
البته حدس ميزنم که ايشان خودش متوجه مغلطهاي که کرده، شده باشد، اما مصالح را به حقيقت ترجيح داده است.
يک مغلطهي ديگر جناب فضائلي در مصاحبهي چند روز پيش ايشان با فارس بود؛ همان جا که فرموده بودند: «چه طور میتوان یک نویسنده ممنوعالقلم داشت؟ چه طور میتوان گفت که یک نویسنده ننویسد؟ مثلا یک نفر بالای سر فرد ممنوع القلم با اسلحه میایستد که اگر دست به قلم زد مانع از آن شود؟ من چنین چیزی نشنیدهام. ممکن است نویسندههایی بودند که آثارشان جزء لیست سیاه بوده و ارشاد کتابهایشان را قبول نمی کرده است، اما اسم اینها ممنوع القلم نیست. کما اینکه وزارت ارشاد نمیتواند قول قطعی بدهد که هر کتابی این آقایان مینویسند، منتشر شود. کما اینکه اگر هر کتابی اینها بنویسند باید طبق روال بررسی شود اگر در چارچوب بود منتشر شود.»
اين هم واقعاً از آن حرفهاست! اينکه ممنوعالقلم را اين طور فرض کنيم که يک نفر با اسلحه بالاي سر نويسنده ايستاده و نمي گذارد بنويسد!
جناب آقاي فضائلي! وقتي نويسندگاني هستند که در تمام هشت سال گذشته اجازهي انتشار کتابهايشان فراهم نبوده، اين به جز ممنوعالقلم بودن چه معنايي دارد؟ جالب است که خود شما هم در اين مصاحبه به نويسندگاني اشاره کردهايد و گفتهايد که آثار اينها جزو ليست سياه وزارت ارشاد بوده اما ممنوعالقلم نيستند! بگذريم... اين حرفها را به حساب اين ميگذاريم که مزاح ميفرماييد.
پينوشت: هميشه ديدن اين چيزها افسرده و بدحالم ميکند؛ اما بعد به خودم ميگويم اين نيز بگذرد و هر روزگاري از اين عجايب زياد به خود ديده. اما گاهي اوقات اين مغالطهها و خود را به کوچهي عليچپ زدنها چنان تابلو و آزارنده است که حس ميکنم بايد چند خطي دربارهاش نوشت. اگرچه تاريخ خودش قاضي خوبي است...
كلباسي در آستانهي ۷۰ سالگي فقط ۳ مجموعهداستان منتشر كرده و نويسندهاي كمكار و به عبارتي بهتر گزيدهكار است. اما او با همين داستانهاي اندكي كه به چاپ رسانده، به وضوح شمايل يك داستاننويس قَدَر و ششدانگ را از خود ترسيم كرده است. كلباسي تا به حال اين كتابها را به چاپ رسانده است: سرباز كوچك، مثل سايه مثل آب و صورت ببر.
در اينجا نگاه من به «صورت ببر» است كه مجموعهاي است خوشساخت و خواندني، اما متاسفانه چندان ديده نشده و به نسبت ارزندگي داستانهايش قدر نديده است. كلباسي در داستانهاي اين كتاب، با نمايش قدرت عشق، چهرهي هولناك مرگ را عقب ميراند؛ با نثري ريزبافت و خوندار، ساختاري مستحكم و روايتهايي تو در تو و پيچيده كه نهايتا قصهي اصلي را به درستي ميسازند و به پيش ميبرند.
كلباسي اصفهاني است و دوست و همشهري زندهيادان بهرام صادقي و هوشنگ گلشيري و احمد ميرعلايي. از اينها دو نفر اول جزو بهترين نويسندگان داستان كوتاه در ايران هستند و زندهياد ميرعلايي هم مترجم و معرف خورخه لوئيس بورخس به ايرانيان است. جالب آنكه بورخس براي اصفهانيها (از جمله خود كلباسي و دكتر احمد اخوت نويسنده و مترجم و نشانهشناس بزرگ با قلمي دلچسب و شيرين) نويسندهاي محبوب و دوستداشتني است. انگار ريشههايي نامرئي نصف جهان را به بوينوس آيرس پيوند داده است كه اصفهانيها اينگونه اين نويسندهي آرژانتيني را دوست ميدارند و با او احساس قرابت ميكنند.
اما از بحث داستان كوتاه و از اصفهان به عنوان يكي از سرچشمههاي اصلياش دور نشويم كه از محمدعلي جمالزاده شروع ميشود و به نويسندگان بزرگي چون كلباسي ميرسد؛ نويسندهاي كه به دور از هياهوها و جنجالهاي مرسوم، راه خود را ميرود و به گنجينهي داستان كوتاه فارسي ميافزايد. مثل همشهري ديگرش بهرام صادقي كه چه نويسندهي بزرگي بود و دريغا كه چه زود به جهان سايهها رفت... و بعد بايد از رضا فرخفال نام برد كه او هم به دور از اين موجها و مدها و البته در آن سوي آبها روزگار ميگذراند و مجموعهداستان رشكبرانگيز «آه استانبول» را براي ما به يادگار گذاشته است. علي خدايي هم هست كه البته اصفهاني نيست، اما اين قدر در اين شهر زيسته و هنوز ميزيد كه ديگر اصفهانيزه شده!
اما خوشحالي من اين است كه جريان بالندهي داستان كوتاه تنها به اين نسل و اين جغرافيا محدود نشده و نويسندگان پيشرو ديگري از همه جاي ايران به ميدان آمدهاند تا داستان كوتاه امروز ما را ارتقاء و اعتلا ببخشند؛ از داوود غفارزادگان و ابوتراب خسروي و شهريار مندنيپور گرفته تا منيرو روانيپور و محمد محمدعلي و محمدرضا صفدري. از نسلهاي بعدي هم به نظرم محمدعلي علومي و عليرضا محمودي ايرانمهر و حامد حبيبي و پيمان اسماعيلي خيلي خوب كار كردهاند. حتما بايد به داستانهاي كوتاهي از اميررضا بيگدلي، مرجان بصيري، علي چنگيزي، مهدي ربي، حميد پارسا و خيليهاي ديگر هم اشاره كرد كه اينها هم اكثراً به دور از هياهو و موجها در كار خلق داستان كوتاه هستند.
اساساً به نظر ميرسد كه عرصهي شانتاژهاي زودگذر و شاگردپروريها و باندبازيها بيشتر براي رمان(بخوانيد داستان بلند) است تا داستان كوتاه و اين ژانر دوستداشتني تا حدودي از اين بليات در امان مانده است.
اما من همهي اينها را گفتم تا برسم به اين كه كتاب كلباسي را فراموش نكنيد!: صورت ببر، محمد كلباسي، نشر آگاه، ۱۳۸۸
به نظرم اين مطلب آقاي عباس عبدي هم دربارهي صورت ببر، راهگشا و روشنگر است.
فکر کردن به تو فکر کردن به تو نیست
نقشه ی گنگیاست
تا سبزترین
روشن ترین
و تاریک ترین جای زمین را کشف کنم
فکر کردن به تو
فرو دادن اکسیژن این شب تابستانی ست
رهایی
از هوایی بید خورده
که در گنجهی تاریکی
مرده است
فکر کردن به تو
برف سنگین بیست سال پیش است
فکر کردن به تو
ماه بزرگ صیداست
که از بیروت هم دیده می شود
ظهر تابستانی قاهر ه است
که بر روی نیل گرم قایق سواریاست
فکر کردن به تو
فکر کردن به گریه ایاست
که سینه را از ابر انباشته
اما نمیرسد
فکر کردن به تو
شب پره ایست
که شبهای تابستانی
در معبدی در خاور دور
بر مجسمه ی تاریک بودا مینشیند
و ماه
غنچهی گلیاست
که در ویتنام میشکفد
فکر کردن به تو
شبی تابستانیاست
که از فردا
واهمهای ندارد
به نقل از اینجا
درخت افرایی دیشب
آمد چیزی بگوید
نتوانست.