یک کتاب خوب دیگر: رقص های جنگ


هنوز  در حیرت و لذت " یک مهمانی یک رقص " بودم که ناگهان نویسنده ای ناشناخته ـ ناشناخته برای ما خوانندگان فارسی زبان - از راه رسید و یک مجموعه داستان عالی ، رو کرد. اسم این نویسنده ، شرمن الکسی است و اسم کتابش " رقص های جنگ". این کتاب، برنده ی جایزه ی پن فاکنر بوده و نویسنده اش یعنی همین شرمن الکسی ، علاوه بر داستان نویسی به شاعری ، فیلمنامه نویسی و کارگردانی  مشغول است.

الکسی  - که به قول گزارشگران ورزشی ، از این پس نامش را بیشتر خواهید شنید -  یک سرخپوست است و به گفته ی مجتبی ویسی ، مترجم " رقص های جنگ":

به جرات می توان گفت که شرمن الکسی  پدیده ای تازه در ادبیات امریکا است.این تازگی نه تها از باب سرخپوست بودن او و جایگاه قومی و نژادی اش، بلکه به واسطه ی نوع روایت پردازی ، اجرای بیانی و زبانی ، و جسارت ها و نوآوری های او در عرصه ی ادبی است.

خب، اطلاعات کتاب شناسی اثر در قالب همین نوشته ی کوتاه داده شد، جز این که ناشرش انتشارات مروارید است  و کتاب در ۱۵۱ صفحه با بهای ۳۹۰۰ تومن  به چاپ رسیده.

ترجمه ی خوب دوست خیلی عزیزم مجتبی ویسی  هم باعث شده است  که  " رقص های جنگ" خواندنی تر و جذاب تر شود( آنها که من را می شناسند، می دانند که این توصیف ها و تعریف ها ربطی به ارادت و علاقه ی من به ویسی  ندارد  و  اساساً در بحث ادبیات با کسی شوخی و تعارف ندارم).

خلاصه اینکه " رقص های جنگ " را که تازه دو سه روز است از تنور چاپ در آمده، از دست ندهید که به گمان من ،  کتابی بسیار ارزشمند  است و علاوه بر لذت بخش بودن برای خوانندگان، می تواند شیوه های نویی  را برای  قصه گویی  فراروی نویسندگان قرار دهد.

یک پیشنهاد: یک مهمانی یک رقص/ وصایای سینگر برای نویسندگان


مجموعه داستان " یک مهمانی یک رقص" نوشته ی آیزاک باشویس سینگر (۱۹۰۴ - ۱۹۹۱ ، برنده نوبل  ادبی  ۱۹۷۸) برای من یک کشف بزرگ بود و پس از مدت ها، لمس لذتی ناب و توصیف ناشدنی که از خواندن هر قصه ی جذابی نصیب آدم می شود.در مورد داستانهای کتاب توضیحی نمی دهم؛ چون فکر می کنم هر توضیحی ، حجاب است و برای  شناختن داستانهای این کتاب یا هر کتاب خوب دیگری ،فقط باید خواندشان.فقط خوشحالم که به هر دوستی  این مجموعه داستان را معرفی کرده ام، همین اتفاق برایش افتاده است.یعنی کتاب برایش معادل یک کشف و لذت بزرگ بوده است. دیگر اینکه  بعد از تشکر از خانم مژده دقیقی  که باز هم  دست به یک انتخاب و یک ترجمه ی خوب دیگر  زده است فکر می کنم این بخش از حرفهای سینگر در مقدمه ی کتاب، خیلی خیلی به  کار همه ی  نویسندگان می آید:

...در روند خلق آنها{ داستانهایم}،از خطرات بسیاری آگاه شدم که در کمین نویسنده ی داستان است.عمده ترین آنها از این قرارند:...
ادامه نوشته

شاید بهتر باشد به یاد بروسان سکوت کنیم و اگر مرثیه مان  نمی آید  زور نزنیم


این روزها ناگهان زنده یادان رضا بروسان و الهام اسلامی، دوستان و دوستاران زیادی پیدا کرده اند و بالطبع، مرثیه سرایانی فراوان. 

اگرچه بالشخصه شأن و لذت دوستی با مردگان را نمی فهمم و نمی دانم چرا باید این همه آدم دلشان بخواهد برای روی در نقاب خاک کشیدگان، مرثیه بگویند، اما به هر حال نباید بخیل بود؛ هیچ مرده ای ، انحصاری نیست. اما از سویی  هر "چیزی"  هم شعر و مرثیه نیست.مثلا نگاه کنید به  متنی که تحت عنوان شعر ، امروز در وِیژه نامه ی فرهیختگان برای بروسان، منتشر شده است و به قلم کسی است به اسم سجاد گودرزی:
 
خشک شده‌ام /از تبری که تو را به پهلوی چپ خواباند/مرثیه‌ام نمی‌آید/باید غرورم را بشکنم/ بنشینم / با زنم به پهنای صورت اشک بریزم / مرگ تو غرورم را پیش زنم بشکند/ لیوانی آب بیاورد /بگوید / مرد که گریه نمی‌کند /حتی اگر دوستش انحراف به چپ داشته باشد /حتی اگر دوستش منحرف باشد /هی بخواهم برخیزم /آن روز هی تو با خودت با زنت / با بچه‌ات / از دنده‌ی چپ بلند شده باشید /بخواهید که شکستن غرورم بند نیاید.
 
بله... این که خود نویسنده ی متن، اعتراف کرده مرثیه اش نمی آید، شاید یک جور تعبیر شاعرانه باشد  و بی ارتباط با واقعیت.اما با این  جاهای متن چه باید کرد:....
ادامه نوشته

باد می وزید /شمس لنگرودی

باد می وزید

که تو پر کشیدی

شاد بودید 

هم تو

هم شکارچی گنگی

که از سر اتفاق

در سایه ی شاخه ها می گذشت.

دست‌خط غلامرضا بروسان