کجا رفتید آقای بحرالعلومی؟

ابراهیم بحرالعلومی

مرگ  آقای سید ابراهیم بحرالعلومی برای من  بیداری  چه  سال‌ها و خاطره‌هایی بود و چه  غمناک. انگار هر کسی که می‌میرد، مثل آذرخشی نور می‌تاباند به بخشی از خاطرات تاریک‌مانده‌ی ما  تا کِی شود که خود ما با لمس مرگ، خاطره‌ساز دیگران  شویم...

و اما  آقای بحرالعلومی را به خاطر می‌آورم در سال 1377. من آن موقع در  در روزنامه‌ی گزارش روز بودم که معلوم بود مثل خیلی از همتایانش  دیری نمی‌پاید. دکتر امید روحانی که سردبیر روزنامه بود و می‌دانست بیکاری خیلی زود به سراغ بچه‌ها می‌آید، نامه‌ای نوشت به آقای بحرالعلومی و من را معرفی کرد به او که  شده بود سردبیر ماهنامه‌ی پیام مخابرات. رفتم آنجا. تصویری که از او دارم، مردی بود با اندامی درشت و صدایی گرم و رسا و افتاده‌حالی غریبی که بعدها کمتر در دیگران دیدم.

مشغول به کار شدم و بحرالعلومی پیشنهاد کرد که با دکتر جلیل تجلیل مصاحبه کنم.  مصاحبه را گرفتم  و تنظیم کردم و بردم به اتاقش. این آن خاطره‌ای است که هیچ گاه فراموش نمی‌کنم: چنان از اشاره‌ی مصاحبه و تیترش تعریف جانانه‌ای کرد که وقتی از اتاقش درآمدم احساس می‌کردم بال در آورده‌ام. سردبیری آقای بحرالعلومی و بالطبع حضور من در آن ماهنامه یک شماره بیشتر نپایید. اما آن تصویر و خاطره، برای همیشه در من ماند تا حالا که خبر رسیده خود بحرالعلومی بال درآورده و از محنت و منت زندگی رهیده است...

رضا براهنی


تباه شد    تباه     خزان شوم به آن زيبايی

به روی عالم ما باريد    هزار و يک      هزار و يک شب رسوايی

 

چهار گوشه‌ی عالم را     زنی   مچاله کرد    پنجره را باز کرد    دور انداخت  

اگر چه      هزار قالی زربفت بافت آفتاب نگاهش به باغ بيگانه

ولی ترنج سينه‌ی مارا چه نيمه‌کاره رها کرد زير پای خلايق    چه نيمه‌کاره رها کرد!

ز چشم عالم و آدم چه زود افتاديم!

 

چه انکسار غم‌انگيزی است     سرشک صاف تو از پشت شيشه‌های غبارآلود

همين شکستن بد يمن نور      در آن مظاهر ديگر ادامه می‌يابد

 درخت توت     همان چتر کهکشانی امن و امان ميدان‌ها     شکسته است

می از صراحی حبسش برون نمی‌آيد

و بغض دلکش آوازه‌خوان         بريده بريده به گوش می‌رسد از صفحه‌ی جوانی

و يک سه تار شکسته       کنار سطل زباله      نشسته است

 

تباه شد    تباه     خزان شوم    به آن زيبايی

به روی عالم ما باريد      هزار و يک     هزار و يک شب رسوايی

مرگ شیرکو بی‌کس و خبرگزاری‌های ایران

 حالا ساعت 23 و 47 دقیقه‌ی شب است و شیرکو بی‌کس برای  ابد مرده است...  خبر را ساعت 18 و 42  فقط ایسنا مخابره کرده است. خبر غمناکی است. چون مرگ هر شاعری، کم شدن از شمار کسانی است که زیبایی‌های فراموش‌شده‌ی جهان را به یادمان می‌آرند. اما این‌جا و حالا نمی‌خواهم از غمگینی‌سخن بگویم. می‌خواهم بغض را پنهان کنم  و از چیز دیگری حرف بزنم که البته آن هم به‌جای خود غم‌انگیز و تاسف‌بار است؛ این که خبرگزاری‌های ما و خبرنگارانش تبدیل به اداره و کارمند شده‌اند و راس ساعت مقرر کرکره‌ها را پایین می‌کشند و کارت ساعت‌زنی را می‌زنند و می‌روند دنبال زندگی‌شان.

به همین خاطر است که تا این لحظه خبرگزاری مهر، هیچ خبری از عزیمت این شاعر بزرگ به جهان سایه‌ها، مخابره نکرده است.

خبرگزاری ایبنا که مثلاً خبرگزاری کتاب است، مثل همیشه در چرت دائمش به سر می‌برد و کارمندان شریفش در حال استراحت هستند. پس در این جا هم خبری از درگذشت شیرکو بی‌کس نیست.

خبرگزاری ایلنا؟ از فرط عقب بودن اخبارش از زمان، بیشتر به یک شوخی شبیه است و طبیعی است که نباید منتظر مخابره‌ی این خبر در ایلنا بود. حتی اگر فردا هم  خبر فوت شیرکو بی‌کس در ایلنا منتشر نشود، هیچ جای تعجب ندارد.

خبرگزاری ایرنا  هم نسخه‌ی دیگری است از ایلنا، اما در جناح مقابل! با این حال در  عدم مخابره‌ی این خبر، با ایلنا همراه و همدل است.

خبر تاپ خبرگزاری فارس در صفحه‌ی کتاب و ادبیات، گفت‌گو با حاج سعید حدادیان است. طبیعتا هم خبری از درگذشت شیرکو بی‌کس در کار نیست.

خبرآنلاین هم که اساسا چندان خبر تولیدی ندارد و از منابع خبری دیگر  تغدیه می‌کند، گویا در آن لحظه  کارمندی نداشته است که خبر را از ایسنا کپی کند و بگذارد.

حرف زدن در مورد خبرگزاری‌‌های آنا و برنا و باشگاه خبرنگاران و هنر نیوز  و میراث فرهنگی و ... هم که  بیشتر سبک کردن خود آدم است.

پی‌نو شت: ای کاش شیرکو بی‌کس در ساعت اداری مرده بود...