رضا چايچي


مثل پیراهن تاریکی
در گوشه ای
کم
   کم
از یاد می‌روم
با دست‌های سپیدت
ببر مرا
و آنقدر بشوی
تا رنگ دست‌های تو شوم
آنگاه بر نرده‌ی مهتابیت پهنم کن
آنجا
مقابل پنجره‌ی باز اتاقت.

الیاس علوی:

به تو فکر می کنم
و موهای تو در باد
و موهای تو در باد
به تو فکر می کنم
و تنها حسرتم
فراموش کردن عینکم است
تا رج های گردنت را ببینم
تا ذره های نگاهم
رج های گردنت را ببوسد،
نفس بکشد،
بنوشد


 

زنده‌یاد شاپور بنیاد


تو را می‌دیدیم  که از مخمل ابر
آستین ما را می‌دوختی
و لبخند گذشته‌ات
پیچک خاطره بود
 
تو را می‌دیدیم که روی آب های طلایی راه می‌رفتی
لبخند گذشته‌ات
لالای ساکت ما بود
ار درهای بسته می‌گذشتی
از مه
دسته گلی می‌ساختی
و روشنا را
در حیات جامه‌ی ما می‌کاشتی
 
لبخند گذشته‌ات ‌
جان موسیقی در تن گیاه بود
وقتی از مخمل ابر
فرش ما را
می‌بافتی

از قیاسش خنده آمد خلق را....

این یادداشت:

http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1678042

به نظرم حقیرانه آمد. البته برای هر موضوعی از موضع ضعف وارد شدن و  عزّ و ناله کردن، مساله‌ای شخصی است و هر کسی به خودش مربوط است که در مقابل هر اتفاقی چه موضعی بگیرد. اما چیزی که برایم مضحک می‌آمد، این بود  که نویسنده به بهانه‌ی ویزا  نگرفتن از سفارت  آلمان، گیر داده به گوته‌ی مادرمرده! آن هم گوته‌ای که عاشق فرهنگ شرقی و مشخصاٌ ایرانی بوده و ارادتش به حافظ، زبانزد  است. اگر سفارت آلمان به برخی شاعران و نویسندگان " معرفی شده" از سوی بنیاد ادبیات داستانی مجوز  حضور در نمایشگاه کتاب فرانکفورت را نداده، به گوته چه ربطی دارد؟! از آن خنده‌دار تر از این است که جناب جمشیدی گفته که بعد  از این اتفاق، دیگر نه گوته می‌خواند و نه هاینریش بل و گونتر گراس.

باز هم می‌شود همین سئوال را طرح کرد که ویزا ندادن به نویسندگان، چه ربطی به بل و گراس دارد؟ مگر آنها در این اتفاق نقش داشته‌اند؟ بعد هم  این کار چه معنایی دارد؟ به فرض که از این صغرا کبرا چیدن اشتباه،  این نتیجه به دست آید که کارهای این نویسندگان توسط جناب جمشیدی خوانده نشود؛ خب که چی؟ اصلاٌ در  این وسط کی ضرر می‌کند؟ گونتر گراس با مخاطب میلیونی یا نویسنده‌ی ایرانی؟  فکر می‌کنید در آلمان عزای عمومی اعلام می‌شود یا آنها هم دست به مقابله به مثل می‌زنند و می‌گویند که دیگر کارهای جمشیدی را نمی‌خوانیم!؟