به این فکر می کردم  که ...


همین آدم‌های ساده‌ای که با ترانه‌های پیش پا افتاده در  مسابقات رقص کانال‌های ماهواره  قر می‌دهند و می‌رقصند و در دنیای  شاید کوچک‌شان خوشند، سگ‌شان شرافت دارد به آدم‌هایی که دندان  تیز کرده‌اند برای تعطیلی نشر و کتابت و کتابخوانی.  حداقل‌اش این است که در دنیاشان، نشانی از توحش نیست  و با دروغ و دغل، خود را پشت لوای فرهنگی بودن قایم نکرده‌‌اند.حداقل‌اش این است که آزارشان به کسی نمی‌‌رسد و  مشغول خوردن نان و ماست روزانه‌ی خودند.

به یاد یاران سبزِ در حصر


مردمی که در این مملکت محبوس شده‌اند، دیگر نمی‌توانند خطوط کلّی شخصیت انسانی را تشخیص دهند هر انسان آزاده‌ای به نظر آنها همچون فری غیرعادی می‌آید. قله‌های کوههای آلپ را نه در زمینه‌ی آسمان، بلکه در چین‌های پرده‌یی تاریک تصور کنید. در این صورت، خطوط پرهیبت کوهها تنها به طرزی مبهم و کم‌نور جلوه خواهد کرد. به همین نحو، پرده‌یی سنگین آسمان ِ آلمان را پوشانده است، و ما دیگر نمی‌توانیم چهره‌های انسان‌ها، حتّا بزرگترین‌شان را ببینیم.*

*خیابان یک‌طرفه، والتر بنیامین، حمید فرازنده 

چه قدر  درّو  ها که می‌خواهند چشمه‌ها را نجس کنند زیاد شده‌اند...


سرو کله ی درّو  پیدا شد. سگ پیر پشم و  پیله ریخته ای بود. گر بود، خودش قهوه‌ای بود و زخم‌هاش هر کدامشان به قدّ کف دست ، به رنگ صورتی بود....

معلوم است که درّو مجمع‌الزخم بود و مجمع‌المگس، همه جور مگسی داشت، مگس معمولی، خرمگس، مگس سگی، دورتادورش مثل ابر، پر از مگس بود.طوری که انگار خودش، اصلش دیده نمی‌شد.یک ابر تیره‌ای بود از انواع مگس با یک صدای  همیشگی وزوز ، مثل صدای زنگ ...*

* از داستان " اسطوره‌ی قمر و درّو" - کتاب " داستان‌های غریب، مردمان عادی" - محمدعلی علومی 

آه؛ اگر آزادی سرودی می‌خواند


امروز دلم چه تنگ برادرم مهران است، برادرکم که  پشت دیوارهای بلند اوین، تاوان آزادی خواهی اش را با  از دست دادن آزادی می دهد. دلم تنگش است، تنگ شوخی‌ها و خنده‌هاش، تنگ فراست و رندانگیش که از جنس نمک و مهربانی بود و باز هم خواهد بود...

او حالا در بند است، اسیر بدها؛  اما حتما با همان لبخندش که از هر سیم خارداری می‌گذرد و بدها را شکست می‌دهد، به دنیای تاریک‌شان می‌خندد. حتما برمی‌گردد، پر از امید وشادمانی ، تا آغوشش را  لبریز اشک شوق کنم...