چرا کسی که می‌رود، گاهی بر می‌گردد؟
با چمدان کهنه و بارانی کسالت بارش کنار درگاه می‌ایستد
و هیچ کس را نمی‌شناسد
و دور گردی چشم‌هایش را غباری خاکستری پوشانده است
او می‌آید
و روی صندلی کهنه می‌نشیند
من بر می‌گردم تا قرص هایش را بیاورم
و تا بر می‌گردم، در جای او
یک روزنامه‌ی کهنه روی صندلی برجا مانده است
که توی کاغذهای زرد آن اسامی برندگان بلیط های بخت ‌آزمایی را نوشته اند
و در صفحه‌ی ناپدیدشدگان تصویر او را می‌‌بینم
که با لباس پیشاهنگی، کنار یک پرچم بلند ایستاده است‌
و بادهایی که از روی سر او رد می شوند
دیگر خیلی قدیم و قهوه‌ای شده‌اند
می‌گویم چرا او برمی‌گردد
و همیشه سراغ قرص‌های کمردردش را می‌گیرد
و چرا آن چمدان کهنه را با خودش حمل می‌کند
و از توی حیاط می‌گذرد
و حوض خالی را دور می زند
و قمری‌هایی که او را شناخته‌اند، سکوت می‌کنند
و من به ایوان بر می‌گردم
و او نیست
و صدای به هم خوردن سنگین در را می‌شنوم
که در دالان تاریک رویا،‌صدا می‌کند
چرا او باز می‌گردد
که قمری های دلمرده را هوایی  کند...